به استادم رجب بذرافشان
اینگونه به نظر می رسد که یک متن در هنگام شکل گیری از زنده بودن و حیات نویسنده و یا به عبارتی مولف خود بهره می جوید. متن آنگاه که در حال پیش رفتن و شکل گیری است در هر لحظه تماس و یا اصطکاک کوتاهی را با لحظه ای از حیات مولف تجربه می کند. به عبارت دیگر هر نقطه از متن با یک نقطه از طول حیات مولف هم ارز است و روی بردار زمان به هم زمانی ناچار! بنابراین یک متن در هر نقطه از خود، زمان و فرصت کوتاهی را برای بهره بردن از مولف خود داراست و همیشه نیز در بردن به اکثر استفاده از این لحظه موفق عمل نمی نماید. متن در لحظه و در زمان شکل گیری و شاید بهتر باشد بگویم درست یک لحظه قبل از شکل گیری بخشی از "جهان متنی" مولف است. بخش یکدست و یکسان از کلیت او، و این چیزی است که متن می بایست برای متن شدن به آن غلبه کند. باید از جهان مولف خود جدا شود و وجودی مستقل یابد درست همانند زایمان؛ فرزند هر چند که تا پیش از لقاح مابین اسپرم و تخمک بخشی از یک فرا روایت گسترده تر یعنی پدر و مادر بوده است اما می بایست بلافاصله بعد از ترکیب از آنها مستقل شود و تبدیل به وجودی شود که دیگر نه آن است و نه این!
مولف، خود یک متن است و تا زمانی که متنی تا درجه استقلال کامل از او جدا نشود عملا اتفاق تازه ای نیفتاده است - زایمانی در کار نیست - لحظه ای که مولف احساس می کند که باید حرکتی در خلق یک متن انجام دهد در واقع در حال تجربه ی دوران بارداری است و در لحظه ی خلق اثر به درد زایمان مبتلاست.
اثر یا متن، حاصل برخورد و قطع متقابل بردار امتداد حضور مولف و جهان هستی است. از برخورد حضور این دو است که یک اثر به جای می ماند ... درست مانند زمانی که شما روی برف یا شن حرکت می کنید ...
خطوط، جهان هستی را در نقطه ای قطع می کند و یک اثر به جای می ماند... متن برای حفظ متنیت خود و اثبات آن به عنوان یک متن به معنای وسیع آن و به شکل مستقل چاره ای ندارد به غیر از آنکه بلافاصله بعد از ایجاد در هر نقطه از خود و یا به عبارت دیگر حتی در لحظه ی ایجاد خود شروع به تلاش برای استقلال از مولف خود کند. اگر متن از مولف مستقل نگردد و اعلام حضور نکند یعنی هنوز بخشی از وجود مولف خود است و مولف همواره از پیش موجود است و هیچ اتفاق تازه ای نیفتاده و اثر بودن متن بلافاصله بی معنا شده و محو می گردد و این یعنی سکوت و یا ادامه حضور سیال مولف ، هیچ اثری خلق نشده است. پس متن برای متن شدن می بایست از مولف جدا شود. - بند ناف باید چیده شود ! - اما متن چگونه می تواند به این مهم دست یابد؟ چگونه می تواند در حالی که تمامی اجزایش را مدیون مولف است تا آنجا از او مستقل شود که وجودی جدا بیابد و دیگر نه مولف باشد و نه "جهان هستی از پیش موجود؟" چگونه می تواند یک جهان تازه یا یک متن تازه باشد؟ متن برای این منظور مکانیسمهای دفاعی در درون خود دارد. مکانیسمهای دفاعی که نیروی مرموزی آنها را برای فعالیت تغذیه می کند نیرویی که هر چند بخشی از خود را از مولف به دست می آورد و بخشی را از جهانی که مولف در آن حاضر است اما احساس دینی از این بابت به هیچکدام از آنها ندارد... چرا که آنها از دادن و صرف این انرژی ناگزیر هستند و حتی برای معنا یافتن به عنوان آنچه که هستند نیازمند این بخشش می باشند. همانگونه که نیچه می گوید: صدقه دهنده به صدقه گیرنده بیشتر محتاج است تا صدقه گیرنده به او چرا که تا کسی نباشد که پذیرای بخشش و صدقه باشد صدقه دهنده نمی تواند تحت تعریفی که از او وجود دارد معنا بگیرد.
اولین مکانیسم دفاعی متن این است که مکان حضور خود را جایی بیرون از جرم و ماده ی تشکیل دهنده جسم هنرمند، تعیین می کند. متن همواره خراشهایی را روی سطح هستی ایجاد می کند و بدون آن بی معناست! هنرمند و مولف نمی تواند در حالی که روی یک مبل راحتی نشسته است بگوید من همین الان در درون خودم یک متن یا یک اثر هنری خلق کردم او مجبور است روی سطح هستی خراش ایجاد کند یا با قلم بر روی سطح کاغذ یا با چکش و قلم روی سطح سنگ یا با ارتعاش تارهای یک ساز و ارتعاش ملکول های هوا و یا... و به این ترتیب اثر هنری در اولین قدم خود با استقلال فیزیکی خود از جسم مولف و متمایز کردن خود از هستی با وادار کردن مولف به خراش روی سطح آن از هر دوی آنها مستقل می شود و جسم تازه ای می یابد اما هرگز به این قانع نمی شود چرا که داشتن یک جسم تازه برای استقلال از مولف کافی نیست. یک فرزند مرده به دنیا آمده تنها یک علامت سوال بزرگ است یک احتمال برای هر چیزی حتی هر کس می تواند مدعی شود که این بچه اگر زنده می ماند مثلا یک مدل شبیه سازی شده ژنتیکی از مادر خود بود که درست همانند او و هم ارز او فکر می کرد، رفتار می کرد و ... و به هیچ عنوان دارای وجودی مستقل نبود!
بچه باید پس از به دنیا آمدن حرکت کند، حرکتی مستقل از مادر و پدر. باید وقتی آنها حرکت می کنند بایستد وقتی آنها می ایستند حرکت کند حرکاتی مستقل و جدای از آنها ایجاد اصوات تازه و ... و این همان کاری است که یک متن نیز انجام می دهد. او بلافاصله پس از ایجاد، خود را از کنترل مولف خارج می کند. مولف نمی تواند زنجیره دال های دلخواه خود را به آن تحمیل کند. و معنادهی از حیطه سلطه او خارج می شود... متن توسط مولف ایجاد شده اما خود مولف نیست یعنی مولف هرگز نتوانسته است همه وجود خود را به طور تمام کمال در متن متجلی سازد چرا که اگر قادر به این کار می شد نهایتا یکی دیگر از خودش باز تولید می کرد و نتیجه یک مولف دیگر بود نه یک متن. نتیجه کار شکسپیر یک شکسپیر دیگر بود و نه هملت پس اگر مولف نتوانسته است همه وجود خود را درمتن متجلی سازد این به آن معناست که یک متن همواره دارای خلاءها و فضاهای خالی مخصوص به خود است و استفاده از همین امکان است که یک مکانیسم دفاعی دیگر را در اختیار متن می گذارد تا به حضوری مستقل تبدیل شود. متن همواره فضاهای خالی دارد که می تواند آنها را بامخاطبین گوناگون به شکل های گوناگون پر کند. از همین منظر است که امروزه دیگر نظریه یک مولف - یک متن تبدیل به ایکس مخاطب - ایکس متن شده است یعنی ما به تعداد مخاطبین متن داریم نه به تعدا مولفین.
متن بلافاصله پس از تولید و حتی در تلاش از همان ابتدا، آغاز شکل گیری فرایندهایی را برای مقاومت در برابر آشکارشدگی بکار می گیرد. بن مایه این فرایند به نوعی از ارتباط حاضر در هنگام تولید از مولف گرفته می شود. بنابراین در هنگام نگارش فقط اندیشه مولف نیست که بر سطح هستی خراشیده شده و ثبت می گردد، بلکه علاوه بر آن و به عبارتی همراه با آن، خود مولف با عناصر شخصیتی خود فرایند انتقال به آن سطح جریان می یابد، بخشی از وجود هر انسان - و در اینجا مولف - ناهشیار اوست. ناهشیار هر چند که در دسترس مولف نیست اما همواره به شکلی کاملا هشیار در کار است و همانگونه که اجازه نمی دهد سوبژه مولف در هیچ لحظه ای بی او باشد اجازه نخواهد داد که آنچه که از وی در حال تولید است بدون حضور، حضوری فعال از او جدا شود... به این ترتیب متن نیز صاحب ناهشیاری می گردد که البته پس از جدایی از هسته اولیه به شکلی کاملا مستقل از او حرکت کرده و رشد می کند.
ناهشیار به این دلیل ناهشیار باقی می ماند و به حیطه هشیاری فرد وارد نمی شود که مکانیسمهای دفاعی خاص همواره او را از آشکارشدگی حفظ می کنند. محتوای ناهشیار معمولا عناصر سرکوب شده و ناخواسته ای است که آشکار شدن آنها می تواند آسیبهای زیادی به شخصیت و عزت نفس فرد وارد کند. ناهشیار از هشیار شدن واهمه دارد چرا که پس از آشکار شدن بلافاصله هویت خود را به عنوان ناهشیار از دست می دهد! ذات و جوهر ناهشیار در خارج بودن آن از حیطه و محدوده هشیار است. متن نیز به همین ترتیب، متنیت خود را مدیون ناآشکارگی، رمزوارگی و کد بندی های خود است. یک متن در صورت آشکار شدن و از دست دادن ماهیت رمزگذاری شده خود بلافاصله متنیت خود را از دست می دهد و به جایگاه اولیه خود یعنی جهان پیش تولیدی یا عدم راجع باز می گردد. گویا هرگز نبوده است!
اگر ما بپذیریم که یک متن، مواد اولیه و تشکیل دهنده خود را پیش از تولید، از همین جهان به دست آورده و اگر بپذیریم که با آشکارشدگی در واقع دوباره به عناصر تشکیل دهنده خود تجزیه می شود، پس می توانیم بگوییم آشکارشدگی یک متن به این معنی است که گویی اصلا اتفاقی نیفتاده است! متن از ابتدا هم در کار نبوده! من از "آگاهی سیال همیشه در جریان" هستی هستم و به آن راجع می شوم، این که جهان مولد متن با جهانی که متن در صورت آشکار شدگی به آن باز می گردد یکی نیست و از همین روست که متن هر قدر به سمت آگاهی پیش می رود غریب تر می ماند، مبحثی است که در این مقاله به آن توجه نخواهد شد. هر چند که این فرایند به لحاظ فهم و ادراک حس غربت و نوستالژی همیشگی متون، از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. متن همانند هر جانداری از مرگ می گریزد. متن که به مرگ مولف انجامیده است بیش از هر مفهومی با خطر مرگ و به عبارتی مرگ متن آشناست، چرا که همانگونه که تالیف به مرگ مولف انجامید، خوانش نیز می تواند به مرگ متن منجر بشود. فرایندی که در هر حال اتفاق می افتد و از آن همچون تمامی مرگ های دیگر گریزی نیست... اما متن مقاومت می کند او همواره خود را به خواننده فرافکنی می کند تا با قانع کردن او به اینکه مفاهیمی نه به صورت مشترک به لحاظ همزیستی در جهانی واحد بلکه مفاهیمی موازی و جدا از هم به موازات هم طی فرایند خوانش درمتن و خواننده حرکت می کنند. به این ترتیب، خواننده قانع می شود که نه در حال گشایش متن است، بلکه تنها در حال مرور و کشف و شهود خویش طی مواجهه و حرکت به موازات متن است. متن نمی خواهد به خواننده اجازه بدهد که او بفهمد که در طی فرایند خوانش، او و متن در هم آمیخته اند و حرکت واحدی را در پیش گرفته اند. حرکتی که به هر مقصدی برسد نتیجه عملکرد واحد آن دو است. مانند در هم آمیختگی ارگانیک راننده و اتومبیل؛ راننده در هنگام رانندگی نه موجودی مستقل از ماشین که بخش کاملا مکانیکی از آن است. گیربکس و فرمان ادامه طبیعی دستهای او و پدالهای زیر پا ادامه طبیعی پاهای اویند و بدون یک هماهنگی دقیق که در یک فرا همکاری هشیار معنا می یابد، هیچ حرکتی اتفاق نخواهد افتاد. اما متن تاکید دارد که بگوید که نه اتومبیل که مقصد است، اگر اتومبیل نمی تواند مدعی بی نیازی از راننده را بکند، مقصد در نهایت و هنگام صحبت از جوهر وجودی مستقل خود می تواند مدعی بی نیازی از مقصد بشود. و حتی خود را فراتر از تعریف شدن به عنوان مقصد مطرح کند. جایگاهی که به دلیل دارا بودن عناصر متعالی تر و خواستنی تر از جهان قاصد برای او حکم مقصد را یافته است!
فرد در هنگام خوانش ترغیب می شود که محتوای متن را در هنگام مواجهه با فراخوانی برای یادآوری تجارب خود برای همذات پنداری با او ... بیاید. او ترغیب می شود که خود را کاشفی بداند که به سرزمین اسرارآمیز متن می رود و از این منظر همراهی دائم است و اینکه متن نه در نقطه پایانی حرکت، بلکه با تمام کلیت خود در تمام طول نقاط حرکت همراه و همزمان با خواننده پنهان می ماند! هیچ نقطه ای از یک متن وجود ندارد که کلیت آن متن در آن حضور نداشته باشد. متن هر چند که در نگاه اولیه می تواند دارای یک کلیت ارگانیک نباشد، اما با پیوستن او به جهان هستی به عنوان بخشی از آن، مجددا به شکلی قدرتمند با اجزای خود و اجزای جهان اطراف خود دارای ارتباط ارگانیک می گردد.
متن با توجه به جایگاه آن ـ به ناچار ـ در یک فضای بینامتنی هرگز دارای یک ساختار ایستا و خشک نیست. یک متن نوشتاری حتی آنگاه که در یک کتابخانه برای سالهای سال خاک می خورد: و حتی یک نفر جلد آن را هم لمس نمی کند در حال تحول و تغییر ساختار سیال و جیوه سای خود است. متن پس از ایجاد، همچون یک موجود زنده حیات می یابد، رشد می کند. و تلاش دارد خود را با شرایط محیطی و مطابق و هماهنگ با متون جاری در اطراف خود، سازگار و هماهنگ کند.
این دیدگاه پاسخ به این سوال است که آیا یک متن قدیمی در زمان خود همانگونه به خوانش تن می داد که امروز؟ آیا فیه ما فیه را ما امروز همانگونه خوانش می کنیم که مردمان عصر آن؟
هر متن از عناصر و مفاهیمی ترکیب شده است که در مسیر تمدن، آن مفاهیم و عناصر نیز در حال تحول و تغییر هستند. عناصری که هر چند به ظاهر در یک ساختار بسته بندی شده و خشک منجمد شده اند، اما گویا بیشتر از آنکه متعلق به جهان متن و تحت سیطره ی آن باشند خود را نسبت به "جهان متن فراگیر" متعهد می دانند. جهانی که در برگیرنده ی کلیت متون جهان است، متون شکل گرفته، در حال شکل گیری و یا هنوز شکل نگرفته ...
این تحول و تغییر - نه تنها - به قواعد موجود در درون متن اهمیت چندانی نمی دهد و تنها و فقط آنها را نیز مورد توجه قرار می دهد، بلکه حتی متاثر و بنا بر قواعد حاکم بر جهان مخاطب نیست ...
این قواعد حتی یک "جهان متن فراگیر" تعیین شده و مشخص و معین نیست، بلکه عبارت است از روابط دائم در حال تغییر متون تشکیل دهنده جهان متن فراگیر که به شکلی (غیر قابل ثبت) حتی برای یک چشم بر هم زدن دائما به واسطه ی تغییر در عناصرش و تعریف تازه ی تمامی عناصر و بازتعریف آنها بنا بر حتی ایجاد کوچکترین تغییر در یک جزء از هر یک از این عناصر ساختاری بی ثبات و به طرز وحشتناکی سیال است.
متن همواره زنده است. چرا که جزیی از یک ساختار ارگانیک زنده و هشیار است اما این به آن معنا نیست که یک متن هویت فردی خود را در این میان از دست می دهد، و کاملا در "جهان متن فراگیر" استحاله می گردد ... چرا که متن به همان اندازه که تحت تاثیر "جهان متن فراگیر" با تمامی روابط بینامتنی آن است، تمامی ساختار آن را نیز به نوبه ی خود تحت تاثیر قرار می دهد و همه ی اجزای "جهان متن فراگیر" با تمامی اجزاء و ریزساختارهای خود، در هر لحظه در حال بازتعریف و هماهنگ کردن خود با کوچکترین تغییرات ریزساختاری متن مورد توجه ما می باشد.
و از همین منظر است که ما می توانیم مدعی شویم که تمامی یک متن در هر نقطه از آن حضور دارد و یا تمامی متون جهان در یک متن حاضر هستند. هر نقطه از یک متن بیانگر تمامی آن متن، و هر متن بیان کننده ی تمام متون جهان است.
آنچه که ما را از دریافت حضور و درک آن عاجز می نماید چیزی نیست به غیر از قابلیت های محدود ادراکی انسان. تعداد محاسبات همزمان و کشف روابط احتمالی در هر رویداد برای انسان محدود است. دامنه ی تمرکز محدود و معین است. نور فانوس ادراک آدمی، در هر صورت تنها محدوده ی خاصی را روشن می کند و به همین دلیل است که ما نمی توانیم به این رهیافت بزرگ دست بیابیم. نمی توانیم در لحظه ی اکنون تمامی گذشته و آینده را ببینیم، نمی توانیم ببینیم که متون چگونه دارند نفس می کشند، رشد می کنند، فکر می کنند و در هر لحظه، در حال یک دیالوگ و گفتمان در بی نهایت محور با بی نهایت متن به صورت چند وجهی می باشند.
دیالوگی که نه تنها با دیگر متون در جریان است، بلکه در هر لحظه با خود متن یعنی با "خویشتن اکنون متن" و با "خویشتن پیشین متن" و حتی خویشتنهای نامتنهای پیشین متن و با "خویشتن بعدی یا آینده ی متن" در جریان است. چرا که اگر بپذیریم که یک متن در گذر زمان به صورت چند محوری در حال تغییر و تحول است می توانیم به نوعی آن را در حال تکثیر در نظر بگیریم. تکثیری که نه به کپی گیری و ایجاد متون مشابه منجر بشود بلکه تکثیری که به شکلی دیالکتیکی به متونی تازه و جدید منجر می شود. متونی که در ساختار "جهان متن فراگیر" محو نمی گردند و جایگاهی برابر با متن فعلی به دست می آورد. جایگاهی کاملا برابر به شکلی که هیچ یک از این متون متکثر، نسبت به یکدیگر دارای برتری نیستند و به این ترتیب ما محور زمان را از دست می دهیم. زمان بی ارزش می گردد و یک مفهوم نسبی می شود. برای ما که در محور زمان دارای محکومیت حضور هستیم، محکومیتی که شامل حال متن نمی گردد و این یکی از دلایل اصلی غریب ماندن و وجود یک فاصله ی همیشگی بین جهان متن و جهان انسان است ... این یکی از دلایل اصلی بیگانه شدن "مولف زمان زده" با "متن بی زمان" است. متنی که بلافاصله پس از تولید و حتی در لحظه ی شکل گیری و به نوعی حتی پیش از آغاز تولید در فضای بی وزن خارج از جو، در یک چاه بی انتهای بی زمانی رها و آزاد می گردد چگونه می تواند چنگ زده شود و مجددا در دست یک موجود زمانمند قرار بگیرد؟ هیچگاه یک جسم خشک را نمی توان با دست خیس لمس کرد! آنچه که به دست می آید در نهایت یک تصویر، یک عکس، یک دریافت، یک متن ناقص است که بلافاصله در "چاه بی انتهای بی زمان" مخاطب در فضای بی زمان جهان بینامتنی مخاطب افتاده و در یک فرایند دیالکتیکی تازه دوباره به بی زمانی دچار شده و از دست می رود و انسان باز هم سرگردان و حیران با دست خالی، خسته و نفس نفس زنان در برهوتی بی پایان به جای می ماند!
متن همواره در حال انکار خویش است به گونه ای که از خود حضوری منفعل به نمایش می گذارد و این نقش را آنقدر قدرتمند به اجرا می گذارد که نتیجه این عملکرد و این مکانیسم دفاعی آن، در واقع تمام عصر کلاسیک است. همانگونه که فروید با کشف ناهوشیار انسانی و اعلام اینکه مسئول واقعی رفتارهای ما ناهشیار ما است و نه هشیار ما، به چندین قرن ذهنیت انسان مبنی بر حاکمیت او بر خویشتنش پایان داد. نظریه مرگ مولف بارت نیز متن را در یک موقعیت بسیار پیچیده قرار داد. متن که تا آن زمان خود را پشت نیت مولف پنهان می کرد و در واقع متنیت خود را به واسطه تلاش مداوم برای کشف یک نیت خاص و معین و البته غیرقابل دسترسی حفظ می کرد دیگر در یک وضعیت بغرنج قرار گرفته بود چرا که این بار نه با یک سوبژه که با بی نهایت سوبژه تعداد مخاطبین خود رو به رو بود... هر چند موقعیت جدید، متن را به دردسر انداخته بود اما هنوز مشکل اصلی در راه بود و خیلی زودتر از آنچه که سوبژه جایگاه خود را از نزد مولف به مخاطب تغییر داده بود موقعیت خود را نزد مخاطب نیز از دست داد و این بار به هیچ کجا، مگر خودش ارجاع داده شد!
در یک پروسه ی تاریخی، متن دارای شخصیت مستقل از مولف و مخاطب بود که به خودی خود زنده، متن تبدیل به یک باتلاق غریب شد که در قعر آن هیولایی عظیم، زنده و بیدار نفس می کشد و هر کس را که به آن وارد شود پیش از آنکه حتی خودش هم متوجه بشود می بلعد! متن در آخرین لایه ی دیوار دفاعی خود قرار دارد یک لایه درست پیش از آنکه کاملا آشکار بشود که او اصلا وجود ندارد!
در مواجهه با لایه های دفاعی، هر قدر به عمق بیشتری فرو می رویم همه چیز پیچیده تر می شود
اما این پیچیدگی همچون یک فریب و جادوی سحرآمیز است که فقط در حال پنهان کردن این واقعیت است که همه چیز ساده تر شده و جواب معما در دسترس تو است! همانگونه که سادگی ظاهری اولیه، پنهان کننده پیچیدگی پنهان در زیر لایه های اولیه است و با این هدف که همه چیز آنقدر ساده و بدیهی به نظر برسد که هیچکس تمایلی برای جستجوی جوابی از خود نشان ندهد و این همان دلیلی بود که برای قرنها می پنداشتند که مولف به عنوان خالق اثر فردی است که بر متن سلطه کافی داشته و تنها راه فهم واقعی یک اثر شناخت مولف، جهان بینی و ... و بسیاری چیزهای مربوط به او، هر چند خارج از متن است.
این واقعیت آنقدر بدیهی بود و ساده که سالهای سال هیچکس به آن کوچکترین تردیدی راه نداد، اما با افتادن ترک و سپس فرو ریختن این دیواره دفاعی عظیم، لایه بعدی و بعدی یکی پس از دیگری سر بر آوردند ولی این بار متن دیگر با ساده نمایی قصد ندارد که واقعیت را انکار کند بلکه با افزودن حجم عظیمی از پیچیدگی قصد دارد که جستجو کننده را از تلاش ناامید کند و یا اینکه با پنهان کردن واقعیت اصلی در بین هزاران واقعیت ممکن و همطراز، او را به گمراهی بکشاند.
اکنون متن در آخرین لایه ی دیواره ی دفاعی خود قرار دارد؛ جایی که در آن آشکار گشته است که او فقط به خود ارجاع می دهد. همه چیز خود متن است و مخاطب تنها امکان یک باز تولید مجدد و امکان ظهور یک متن تازه است. راه یافتن به متن غیرممکن است و هیچکس حتی خود مولف نیز نمی تواند آن را مهار کرده و ابژه شناخت قرار دهد. متن پس از خلق با سرعتی شگفت آور هماهنگ با تماس عناصر "جهان متن بزرگ" شروع به رشد و توسعه خود می کند. رشد و توسعه ای که دیگر کاملا از کنترل مولف نیز خارج است و مولف دیگر نه تنها حق بیشتری از مخاطب ندارد بلکه به خاطر دچار بودن به توهم تالیف و محقق دانستن خود برای در دست داشتن فرا روایت نهایی در واقع، از موقعیت پایین تری نسبت به مخاطب نیز برخوردار می باشد، مخاطبی که به دلیل نداشتن چنین توهماتی در جایگاه سیال تری قرار دارد و خوانش او از متن همانند مولف با یک پیش داوری متحجرانه و از پیش تعیین شده رو به رو نیست.
اما حالا به کجا رسیده ایم؟ مولف را پس زده ایم و مخاطب را هم تنها یک امکان برای باز تولید یک متن تازه دانسته ایم. مخاطبی که حتی قبل از آنکه خودش هم متوجه بشود موقعیتش از مخاطب یک متن تبدیل به یک مولف می گردد. او در یک دام پیچیده گرفتار می شود. ابتدا خود را سوبژه خوانش می یابد و سپس سوبژه تولید یک متن تازه و چیزی که در نهایت برای او پنهان می ماند این واقعیت است که او خود در تمام مدت یک ابژه ساده بیش نبوده است! او هیولا را در چنگ های خود گرفته است اما آن قسمتی که از بدن هیولا در چنگهای خود دارد جداره ی داخلی معده ی اوست! متن به خود ارجاع می دهد و هیچ امکانی برای دستیابی به او وجود ندارد ولی آیا این بدان معنا است که متن موجودیتی آنقدر پیچیده است که هیچ راهی برای ورود به آن وجود ندارد؟
بله این هم یک امکان است! اما امکان دیگری نیز وجود دارد: اصلا چیزی به عنوان متن وجود ندارد! پشت این دیواره های پیچیده و چند لایه ی دفاعی هیچ چیز عجیبی وجود ندارد! نه نیت مولفی در کار است و نه بی نهایت امکان برای کشف و شناخت بی نهایت مخاطب، و نه حتی خود متن! در پشت این دیواره ی عظیم ـ تنها ـ همین جهان هستی وجود دارد که همه ی ما از مولف و مخاطب و متن در آن قرار گرفته ایم، همانگونه که بودا از پیاز به عنوان مثال استفاده می کند.
در زیر لایه های مختلف پیاز فقط پیاز وجود دارد و دیگر هیچ! شاید به همین دلیل است که نویسندگان بزرگی همچون ساموئل بکت در نهایت به یک سکوت عجیب می رسند و اعلام می دارند که دیگر هر واژه کله ننگی است بر پهنه ی ساکت و آرام و سفید سکوت! مسئله اصلی این نیست که متن وجود ندارد نه مسئله این است که اصلا امکان خلق یک متن نیز وجود ندارد. خلقت مستلزم آفرینش است و آفرینش نیز یعنی ایجاد چیزی تازه ،چیزی جدید اما ما در جهانی زندگی می کنیم که درهای آن کاملا به روی ما بسته است ما تنها عناصری را در اختیار داریم که در این جهان وجود دارند و ما صرفا به ایجاد ترکیبهای گوناگون از عناصر موجود در آن می پردازیم. هیچ عنصر آن جهانی در اختیار ما نیست و ما توانایی آفرینش جوهرهای تازه عناصر نوین نداریم. در پس یک متن ما به ترکیب خاصی از عناصری می رسیم که در بیرون از آن دیواره ی دفاعی در دنیای اطراف ما به وفور قابل مشاهده است و اگر آن را آنالیز کنیم و تجربه نماییم به هیچ چیز به غیر از خاک، خاکی که تمام جهان از آن ساخته شده و در نهایت نیز به آن باز می گردد نمی یابیم. پس بهتر است اگر متن را هنوز دوست داریم و ادامه حضورش را در تمدن خود می خواهیم او را به حال خود، در پشت دیواره های دفاعیش باقی بگذاریم و دست از تلاش برای گشودنش برداریم!
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۱ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۰۳/۲۰۰۷ ۱۱:۳۳:۵۱ ق.ظ.
baz garde nekbat sarasare bashariyateman ra gerefte
divane tar az hamisheam
doost dashty be khiabane safa ham sari bezan
ashaarat ra doost daram va baa ejazatun linketoon kardam
جدید ترین شعرم : دیدمش از دیگری دل می ربود ...
ارسال توسط: marfam
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۱ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۰۲/۲۰۰۷ ۰۵:۳۰:۱۴ ق.ظ.
به نکات قدرتمند متن توجه داده اید. از نگاه متفاوت شما استفاده بردیم.
مراقب سنگهای پیش رو باشید.
آرزوی موفقیت برای شما
ارسال توسط: جمع سه شنبه
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۲ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۲۰/۲۰۰۷ ۱۰:۵۰:۴۷ ق.ظ.
لطفا شعر نما های من رو کارشناسی کنید
سادگی کردم و نوشتم : عاشقان بهم می رسند اگر خطا کنند!!...
سادگی کن و سری بزن
ارسال توسط: ساده مثل آب
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۲ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۰۵/۲۰۰۷ ۰۹:۴۶:۱۲ ق.ظ.
بعد از چند ماهی خبر مرگمان با یک غزل به روزشدیم!!
(دور از چشم "بوالفضول" ! )
تو " آپ" اسیـــــــــر هرگز و هنوزیم!
قصه ی دیر وزود و سوخت وسوزیم!
چشـــــای نازت روز بــــــــــــد نبینه
یه سر بزن کـــــه بدجوری به روزیم!!
ارسال توسط: سعید سلیمانپور
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany