۱.
" شاید "
شاید هزار بار از این کلمهی جراحت به خانه پناه بردهام . گاهی در کنار این کلمه آتش افروختم - گاهی در کنار این کلمه به خواب رفتهام . اما من در کنار این کلمه زندگی کردهام . آن ریاکار در کنار کلمهی جراحت روز خویش را ارزان میفروشد ، آن نوازنده در باران در کنار کلمهی جراحت مینوازد . آن عاشق سرانجام در کنار کلمهی جراحت میمیرد . آن کسی که در کوچه مرا دشنام داده است ، پشیمان به کنار آتش میآید به من سلام میگوید من هم لیوان خالیاش را از آب پُر میکنم .
من و مهمانان در کنار کلمهی جراحت نشستهایم پرتغالها را پوست جدا میکنیم - روز ۱۳ فروردین است . کاوه روی مین مرده است ، او که چشمان داشت ، او که میدید .
.........................
۲ .
" یادش بخیر "
محتاج این روز و این درختان که سایه و عطر میوهها را از ما دریغ میکنند هستیم همهی پلهها را که بالا بروم به بام هم که برسم تو در بام نیستی و ماه شامگاهی مرا نمیشناسد خستگی از دستان پینه میشود بر زمین میریزد در زمین جوانه میزند بوتههای روییده از زمین را نگاه میکنم عجب شباهتی به تو دارد ، باز دوباره بوتههای روییده از زمین را نگاه میکنم عجب شباهتی به عکسی دارد که من و تو در انتهای آن خیابان از چهرههایمان گرفتند عکاس سپس در پایان خیابان گم شد یادش بخیر .
...........................
۳ .
" عمرم "
در همهی عمرم نتوانستم نامش را صحیح تلفظ کنم . هنگامی که در تابوت بود صدایش کردم نامش را صحیح گفته بودم - روزی در نهایت شکوه بهار برای من فنجانی چای ریخت مرا که صدا کرد چای سرد شد . روزی در نهایت شکوه بهار برای من دوباره فنجانی چای ریخت دیر بود . در گذر روزها بار دیگری دیدمش دیگر گستاخ بود برگ را صدا میکرد . گفتم : شما را شکوه بهار است . بهار نارنجها ما دو تن را طی کردند از من کندند تو را - نه سوگند سازگار بود مرا که چشمان را در روز روشن به بندم نه انگورها یار و همدم بودند فقط سایهی درختان را به هم تعارف کردیم و آنگاه که آنگورها پژمرده شدند گفتیم : راه دور است و ما دیگر پیر میشویم . اما در حقیقت پیر شدیم ابتدا در زیر چشمان خطهای شکسته پیدا شد سپس چشمان پژمرده شدند و در آینه گم شدند . همه و همه در یک غروب اتفاق افتاد سقف خانه از کاغذ بود اما ما را بخت یار بود که کاغذها الوان بود.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۲ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۲۴/۲۰۰۷ ۰۳:۳۶:۵۸ ق.ظ.
حقیقتیست اینکه تو از چشمهای باران می ایی
آنقدر نزدیک میشوی که فرو میافتی توی دستهای هر سرو چشمی
شما را هر بار که میخوانند حتمابا خود میگویم او مرد بزرگی ماند خدا نخواست بمیرد
--------------
رای ما شما همیشه استادید
ارسال توسط: م.جلیلی
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany