شماره نوزده
»
نقد و مقاله
سامان ح اصفهانی » خوانش شعری از مجموعهی «من اینم از خودم- درست شنیدی!، محمد آشور»

این سنگ که بر شانهی هر من خوانش شعر «من...سنگ... دانه... مور»، از مجموعهی «من اینم از خودم- درست شنیدی!، محمد آشور»
هر «سیزیف» مرا یاد مورچه میاندازد
تو را به یاد چه وقتی که دانهی گندم را...
و باز... و باز... و باز
این سنگ که بر شانهی هر من
از کوه بالا میرود از دیوار
این موریانه که پایین...
بالا...
پا...
با...
پا...
تا گندمی که میافتد باز
و باز «سیزیفی» که دوباره و هر بار راه
این که میافتد مور یا نمیافتد؟
و دانهی گندم... سنگ.
(محمد آشور)
خوشبختی و بیهودگی فرزندان یک زمینند (آلبرکامو)
هر «سیزیف» مرا یاد مورچه میاندازد...
«سیزیف» از نهاد به یاد انتقال مییابد و در زنجیرهی تداعیها گریبان مورچه را میگیرد. این تقابل در وهلهی اول مذهب غریزه را از مورچه خواهد گرفت. عمل غریزی شاید ناشی از احساسی درکنکردنی از هستی باشد، و بیهودگی که بخشی از ذات آشتیناپذیر هستی با موجودات است، یکی از مفاهیمی است که میتواند این احساس را به نوعی توجیه کند. اما تقابل «سیزیف» با مورچه، مفهوم دیگری به عمل مورچه میدهد. همانطور که میدانیم با دانستن حکایت سیزیف، ابهام ظاهری ابتدای شعر از میان میرود، ولی برای من با ورود عناصری مانند گندم و موریانه بر ابهام ذاتی شعر افزوده میشود، و چنین ابهامی حسی در ما ایجاد میکند، حسی از نوع احساسات مبهمی که در نتیجهی درک نامریی پوچی در ما هست. اما شاعر از این فراتر میرود، کار او تعمیم عمل سیزیفی به عمل غریزی مورچه است.
تو را به یاد چه وقتی که دانهی گندم را...
وقتی که پای «تو» به میان کشیده میشود، گندم هم از وجه درونی و اساطیریاش برون میآید و با در نظر گرفتن خود شاعر همگی اینها در خدمت تقابلهایی قرار میگیرند که هر دو در برخورد با چرایی این پرسش: «مرا» به یاد مورچه و «تو» را به یاد چه؟ به یک بیداری وجدانی مشترک میتوانند برسند. (به این علت وجدانی که درک حسهای نامریی هستی به نظر نیاز به معرفتی اینچنین دارد و فکر میکنم که واژهی وجدان اینجا مناسبتر باشد.) شاعر به عنوان اولشخص، مخاطب را به سمت «گندم» و درک دیگری از آن سوق میدهد تا این خبر توجیه بیشتری پیدا کند. وقتی که ژرفاشناسانهتر بخواهیم برخورد کنیم، متوجه میشویم که گندم در حافظهی اساطیریاش سبب شد تا انسان زمان را درک کند و از همان لحظه دو راه بیشتر برای من و تو وجود نداشته است؛ یا زمان ما را با خود ببرد یا ما آن را با خود، و به نظر میرسد که راه اول با توجه به زمینهی شعر بیشتر مورد اشارهی شاعر است. وی مخاطب را متوجه گندم میکند و او را از طریق حافظهی این واژه معطوف به حسی که ممکن است فقط از طریق معرفتی وجدانی به دست بیاید. چنین حسی بدون توجیهی تجربی ممکن است وضوحی نداشته باشد.
وی رفتار هوشمندانهای کرده است که علامت سوالی برای این سطر به جا نگذاشته تا استفهامیت این سطر و در کل این بند، نمود بیشتری پیدا کند. این پرسش در پاسخی که با خودش دارد، از تداعیهای فلسفی- اسطورهای سیزیف و گندم ما را به سمت دیگری سوق میدهد.
سه نقطه انتهایی این سطر (تو را به یاد چه میاندازد وقتی که دانهی گندم را...) به ما واگذار شده تا ادامهی استفهامیت آن را بخوانیم.
از سوی دیگر تقابل مورچه و سیزیف چیرگی لحظهی آگاهی بر مورچهی غریزی است که سبب میشود مورچه را مانند سیزیف از کردهی خود آگاه بدانیم، پس وقتی عملی انسانی مطرح باشد، من و تو هم شاملیم؛ همان چیزی که به تعبیر کامو، سیزیف را قهرمان پوچی میکند.
مورچه هم از این پس غرامتی را میپردازد برای میل مفرط به زیستی زمینی؛ «سیزیف برکت زمین را به صاعقهی آسمان ترجیح داد، از این جهت در جهنمها مورد تنبیه قرار گرفت. اینجاست که این افسانه عمقی به اندازهی درد و رنج انسانی پیدا میکند[۱].» و شاعر با ایجاد تقابلهای «مورچه»، «سیزیف»، «من» و «تو» وسعت این درد را گسترش میدهد.
گندم نمادی است که سزاواری ما را برای بیهودگی تایید میکند. گفتم که تجربهی اساطیری گندم موجب درک زمان شد، سیزیف و حمل سنگ، مورچه و حمل گندم هر کدام در روایتی که از این واقعه شکل میگیرد، منجر به درک بیشتری از ثقل زمان میشوند، و درک زمان، درکی فراتر از منشی غریزی را میطلبد، زمان زادهی واحدهای مکرر است و اینجاست که التزام تکرارها نمود بیشتری پیدا میکند.
تکرارها، تاکید بیشتری بر درک و تجربهی پوچی است (و باز... و باز... و باز...) و زمینهساز توهم تکرار در سطرهای بعدی است. (در کلمات با، پا، بالا، باز و...) شاعر از جاذبهی صوتی کلمههای مکرر به خوبی استفاده میکند. هماهنگی صامتها در این واژگان سبب میشود که این سطور در کنار هم از ظرفیتهای مجذوبکنندهی کلمههای مکرر به خوبی بهرهمند شوند.
از سوی دیگر اگر از منظر ثنویت مورد تعریف کامو به روابط این عناصر نگاه کنیم این تکرارها کاربرد دیگری هم پیدا میکنند، ثنویت مورد اشاره کامو، آن تغایری است که مفهوم بیهودگی از آن پدید میآید و میتوان با این تعریف بیشتر آن را روشن کرد: «امید به زندگی، بدون نومیدی وجود ندارد. این نومیدی ازآنجا معنا به ثنویت میدهد که برای بهدستآوردن امید به زندگی باید تلاش کرد تا از آن نومیدی دور شد[۲].»
با استفاده از این تعریف، از این پس میتوانیم تنها جسمی را مجسم کنیم که سنگی (گندمی) عظیم را میغلتاند و بدان کمک میکند تا هزارانبار با زحمت بالا رود، و هنگامی که به نقطهی بالاترین رسید تازه باید دوباره به پایین بازگردد. (این سنگ که بر شانهی هر من/ از کوه بالا میرود از دیوار…)
و تنها لحظهی تأمل همین لحظه است، هنگامهی آگاهی، و چنین عملی را میتوان به «من» و «تو» هم به راحتی تعمیم داد. من و تو هر روز کار معینی را انجام میدهیم و این سرنوشت کمتر از پوچ نیست. مورچه و گندم هم تداعی کار معین هستند و این عمل سرنوشتی را میسازد که در ناخودآگاه جمعی همهی ما باقی مانده، به همین علت است که هر سیزیف خاطرهی مورچه را در ما تداعی میکند. سیزیف مظهر دیرینگی حسی است به وسعت ثنویتی که در ناخودآگاه همهی ما وجود دارد.
در برگشت به شعر و ارائهی چنین تفسیری میتوان گفت: انطباق سیزیف بر مورچه و اشتراک هر دوی آنها در تجربهای فردی میتواند مهر تاییدی بر همان ثنویت مورد اشاره در زندگی باشد؛ مورچه و رابطهاش با دانهی گندم، رابطهی امکان و سپس عدم امکان و دوباره به سمت امکان سیرکردن است، گندم برای مورچه ضامن امکانی است که وی در گذشته داشته است و دیگر نیست، و حضور مکرر و متداوم گندم برای درک هموارهی چنین تغایری است، بهدستآوردن همان امکانی است که در گذشته موجود بوده است.
حمل سنگ برای سیزیف نیز امکانی است برای درک همیشگی بیهودگی که چنین ادراکی با افتادن سنگ و لحظهی آگاهی بیشتر و عمیقتر میشود. حمل گندم هم پادفره طغیان است، طغیانی از نوع سیزیفیاش (سیزیف اسرار خدایان را فاش کرد… سیزیف عاصی برکت زمین را به صاعقهی آسمان ترجیح داد...) «من»، «تو» و «مورچه» انسانی ما هم همینطور. حمل گندمهای پیاپی برای مورچهی انسانی هم همان لحظهی آگاهی است، آگاهی به خیرگی غریزه:
این سنگ که بر شانهی هر من
از کوه بالا میرود از دیوار
این موریانه که پایین…
تعمیم عناصر سنگ، کوه و… با همهی شخصیتهای شعر، تاییدی بر این گفتههاست، و اگر بپذیریم که موریانه شکل عاصی مورچه است، (موریانهای که پایین میرود، طغیانی بر علیه مورچگی است)، هم طغیان و هم ثنویتی که قبلاً به آن اشاره شد، توجیه بیشتری پیدا میکند؛ تداعیهای متضاد مورچگی و موریانگی با هم، در جهت همان تلاشی است که رابطهی امکان و عدم امکان در میان پوچ را توجیه میکند.
بالا…
پا…
با…
پا…
تا گندمی که میافتد باز...
تکرار واژههایی که از انگیزشهای معنایی و آوایی مشابهی برخوردارند و به عنوان یک امکان ذاتی منطبق با فضای شعر عمل میکنند، همراه با حذف و تعدیلهای اجرا شده توسط شاعر، در خدمت گسترش تصویری است که قرار است توسط خواننده تکمیل شود. تکرار سهنقطهها که ما را به فضایی گستردهتر میل میکند، کاملاً هماهنگ با حرف «پ» در کلمه «پا» است که ویژگی پخششدگی را در خود دارد و به خودی خود گسترش را تداعی میکند؛ شاعر قصد داشته است که این گستردگیهای پوچ را با چنین حذفها و تکرارهایی از طریق سفیدیهای متن به ما منتقل کند. این شعر از نمونههای خوبی است برای اینکه نشان بدهیم که چگونه مضمونی ایجاد شده توسط شاعر میتواند خود به خود مهمترین عامل تعیینکننده برای ساختن فرمی باشد که به شکلی هماهنگ با محتوا بتواند سفیدیهای متن را توجیه کند.
تا گندمی که میافتد باز
و باز «سیزیفی» که دوباره و هر بار راه
این که میافتد مور یا نمیافتد؟
و دانهی گندم... سنگ
«گندمی که میافتد باز» مولود تداوم سهنقطههاست و تکرار همان آگاهی است؛ برای من، تو، مورچه، موریانه، و... که همگی در آن مشترکیم و به همین علت آرام آرام در انتهای شعر، مرز بین عناصر از بین میرود، عناصر انگار به همان بیداری مشترک وجدانی میرسند و دوباره میان «تا»ی حد فاصل به سمت دوبارگی (قید «باز») سوق داده میشوند و اتفاق «سیزیفی» به عنوان درونمایهای که قرار است در کلیت، متن را به شعر برساند، نمود پیدا میکند.
این که میافتد مور یا نمیافتد؟
شاعر به پرسشی که کرده واقف است. وقتی که سیزیف در دوبارگی راه است، پس مورچه (یا موریانه) هم در ادامه همان است. شاید استفاده از استفهامی اینچنین انکاری و قراردادن مور در میان افتادن و نیفتادن، تاکید دیگری بر همان رابطهی امکان و عدم امکان که در میان متن به آن اشاره شد باشد، چون در سطر انتهایی نیز به عناصر پدیدآورنده چنین ثنویتی دوباره اشاره میشود:
و دانهی گندم... سنگ.
شاعر شعر را با سطری بدون فعل به اتمام میرساند، اما عناصری که در تقابل با یکدیگر هستند، تداعیگر افعال بسیاری میتوانند باشند و بهترین مکان برای خواندن آنها، سهنقطهی میانی است. سه نقطهی میان گندم و سنگ، انگار که میخواهد ما از نهاد تا یاد را در سفیدیهای متن بخوانیم. و شاید به گونهای دیگر، زیستی اینچنین زندهکردن دوبارهی پوچ باشد[۳].»
۱. افسانه سیزیف، آلبرکامو
۲. افسانه سیزیف، ص ۱۲ و ۱۳، مقاله جهت و امکان، L' Envers , et , Endrolt
۳. زیستن، زنده کردن پوچ است. کامو
تاریخ انتشار:
۲۶ خرداد ۱۳۸۹