در اتاقش بر دماغهی خانه
آنجا که نور میشکند،
و پنجرهها نمد پوشیدهاند
دخترم دارد داستانی مینویسد
در پلهکان توقف میکنم، میشنوم
از پشت در بسته غریو کلیدهای ماشین تحریر را
چون زنجیری که بر لبهی کشتی کشیده میشود
جوان مثل او،مصالح زندگیاش
کالایی گرانبهاست، و گاه سنگین:
برایش سفر خوبی آرزو میکنم.
اما حالا اوست که مکث میکند،
انگار که برای پس زدن افکار من و ساختار سادهشان
سکوتی رشد میکند،
که در آن گویی تمامی خانه غرق در اندیشهاند
و بعد او دوباره به کار بازمیگردد با غریو خوشهای
ضربههای انگشت، و بعد دوباره سکوت است.
به یاد میآورم ساری را که گیج شده بود
و گیر افتاده بود در دقیقن همان اتاق، دو سال پیش
چطور دزدکی وارد شدیم، پنجره را باز کردیم
و عقبنشینی کردیم، که نترسانیمش
و چگونه برای یک ساعت ناگزیر از شکاف در
به آن موجود تیره، براق، وحشی و
رنگینکمانی نگاه میکردیم
که خود را به روشنایی میکوبد و چون دستکشی سیاه
بر زمین سخت میافتد، یا بر روی میز،
و آنگاه، خونین و مالین صبر میکند،
تا توانی تازه بیابد برای تلاش مجدد ؛
و چه پروازی کرد روحمان
وقتی که او، به آن طرز غافلگیرکننده راسخ،
از پشتی صندلی پرواز کرد
و در مسیری صاف رفت به سوی پنجرهی باز
و پیدا کرد آستانهی جهان خارج را.
عزیز من، مسئله همیشه این است،
که مرگ یا زندگی، و من از یاد برده بودمش.
برایت همان را آرزو میکنم که پیشتر کرده بودم،
اما این بار سختتر.
«ریچارد ویلبور» ترجمه از «آرش رادمنش»
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany