در چوبی باز شد چادر و گازر مشکی پیرزن جلوی نور شدید را گرفته بود ولی چشمهای پف کرده جوانی که کف طویله دراز کشیده بود، تنگ شد.
پیرزن با صدایی شبیه جیغ گفت: «وَخِزْ تن ِ لش»
مرد جوان از ترس نیم خیز شد و نمد از رویش کنار رفت. عریان بود. روی بازوها و سینه پشمالویش چندین رد ناخن، خط دلمه بسته خون انداخته بود. سرش مثل آدمهای مست تکان میخورد.
پیرزن از دیوار کاهگلی داس آویزان را برداشت و سمت مرد جوان گرفت:
«وَخْزِ بایسْت بیری، بایسْت خُن ِ پسر مورَه با خُنْ بوشوری. حالا دِگَه نوبه یه مُیه. وَخِزْ خودْتَ بوپوشان.»
مرد جوان بلند شد. قبای کهنه-پارهای پوشید و شال به کمرش بست. گیج بود. داس را از پیرزن گرفت. پیرزن گفت: «دَه شبه نگرِتْ دِشْتُم بِرِیه ایروز. مُخام هم وسط عاروسی دامادْرَ بوکوشی»
***********
حمید جلوی رستوران از تاکسی پیاده شد. نوشته پیتزا میامی را دید و حرصش گرفت. دیوارههای سنگی رستوران قرمزتر شده بودند. به افق نگاه کرد، نوک تپههای آب و برق هم قرمز شده بودند. میدانست که بچهها میخواهند برای روز تولد غافلگیرش کنند. از این کار بدش میآمد.
در را هل داد. همهمهای بلند شد. یک نفر گفت: «بچهها ساکت، همه با هم». صدای سمیرا را شناخت. و به سمت میز دوستانش نگاه کرد. بچهها با هم «تولدت مبارک» را خواندند ولی با آهنگ Happy birthday to you.
به زور خندید. همه را میشناخت به جز دختری که کنار سمیرا نشسته بود. به نظرش خیلی خوشگل آمد و کمی دستپاچه شد.
راحله گفت: «اَ ! بچهها ! نمیدونسته!» دخترها جیغ کشیدند.
کاوه بلند شد، حمید را بغل کرد و رو به بچهها گفت: «درسته که توی امریکا راهش ندادن، ولی توی قلبهای ما راه داره، یعنی راهش میدیم... یعنی جا داره.»
سمیرا گفت: «خب بابا، تو نمیخواد حرف بزنی»
پسرها یکی یکی بلند شدند و با حمید روبوسی کردند.
رضا گفت: «میدونستیم خونهتون میخوان امشب برات مهمونی بگیرن، گفتیم ما زودتر جمع بشیم.»
حمید گفت: «خیلی نامردین! از دستی اینجا قرار گذاشتین که حرص منو دربیارین؟»
راحله گفت: « مگه بد کاری کردیم؟! دیدیم ایالت میامی نمیتونی بری، آوردیمت پیتزا میامی!»
حمید پشت میز نشست. کیکی با دو شمع عددی روشن جلویش گذاشتند. بیست و پنج ساله شده بود ولی شمعها بیست و چهار بودند. فکر کرد با این بچهها کمتر از یک سال است که آشنا شده است. دوستانش مرتب شیطنت میکردند و راحله سه بار مجبور شد شمعها را روشن کند تا خود حمید تنهایی آنها را فوت کند.
سمیرا کارت تبریکی از کیفش درآورد و گفت: «رسم بچههای گروه کوه رو که میدونی: چون زیادیم برای هیشکی کادو نمیگیریم ولی این کارتو همه برات امضا میکنیم که یادگاری نگه داری.»
بچهها یکی یکی کارت را میگرفتند و با مسخره بازی چیزهایی در آن مینوشتند. تلویزیون دیواری بزرگی که روشن بود برنامه دوربین مخفی پخش کرد و همه بچهها حواسشان به تلویزیون پرت شد. وقتی نوبت یادگاری نوشتن به دختر جدید رسید، حمید تماشایش کرد. واقعاً خوشگل بود.
پیشخدمت برای همه قهوه آورد. حمید کیک را برید و سمیرا آن را تقسیم کرد. بعد اسمهای تو کارت را خواند. فقط اسم مینا برایش تازگی داشت.
در حال خوردن کیک، کاوه پرسید: «دبی چطور بود وسط تابستون؟ نپختی؟ اصلاً خوش گذشت؟»
حمید گفت: «خیلی افتضاح بود، چون ردم کردن حالم گرفته شد، خوش نگذشت»
کاوه گفت: «سخت نگیر، میرفتی خوش میگذروندی»
حمید جواب نداد در عوض گفت: «شنیدهم داری میری کانادا. من که همهی کارام درست شده بود نتونستم برم، ولی توی لامصب داری میری.»
کاوه جواب داد: «خب کانادا رفتن آسونتره. تو هم باید برای کانادا اقدام میکردی. همه اونجا فوق لیسانس میگیرن برای دکترا میرن امریکا.»
نیم ساعت بعد همه بیرون رستوران ایستاده بودند و با هم خداحافظی میکردند. هوا تاریک شده بود و نورافکن رستوران سایههای آنها را روی خیابان میانداخت. با این که مینا دو متر از حمید جلوتر ایستاده بود ولی سایهشان کنار هم قرار داشت. حمید خواست سایه سرش را به سایه سر مینا نزدیک کند ولی خجالت میکشید که کسی متوجه شود. هر چند همه سرشان به خداحافظیهای طولانی مشهدی گرم بود.
مسیر رضا به خانه حمید نزدیکتر بود و قرار شد او حمید را برساند. خانه هر دو در خیابان کوهسنگی بود. صبر کردند تا بقیه رفتند. بچهها میخواستند جایی بروند که قلیان بکشند.
حمید پرسید: «ماشینت کجاست؟»
رضا گفت: «همین کوچه بغلی، جلوی باغمون.»
حمید دوباره پرسید: «مگه اینجا باغ دارین؟»
رضا گفت: «قبلاً داشتیم. تو جداً نمیدونستی امروز تولدته؟!»
حمید بینیاش را چروک کرد و گفت: «سادهای ها! مگه میشه توی قرن بیست و یکم کسی رو سورپریز کرد؟!»
رضا شانه بالا انداخت. جلوی ماشین رسیدند. کنار یک ساختمان پنج طبقه پارک بود. سرتاسر کوچه ساختمانهای چهارطبقه و پنج طبقه بود. حمید پرسید: «باغتون که گفتی همینه؟!»
رضا گفت: «بچه که بودیم، این باغ زردآلو بود.» آه کشید و ادامه داد: «چقدر فرق کرده!»
حمید پرسید: «مگه چند سالته؟ یعنی چند سال پیش میشه؟»
رضا گفت: «حدوداً بیست و هفت - هشت سال پیش. تمام اینجاها که میبینی باغ بود. فقط حاشیه بلوار وکیلآباد چند تا کارگاه بود تمام این خیابونا کوچههای باریک بودن بین باغها.»
حمید نگاهی به ساختمانها و خیابان کرد و با تردید چهره رضا را ورانداز کرد.
*******
تا در خانه را باز کرد، یاسمین دختر عموی دو سالهاش جلو دوید و خودش را توی بغل حمید انداخت.
حمید گفت: «سلام خوشگل من، چطوری؟»
یاسمین سرش را به بغل تکان داد و گفت: «بلیم بیلون»
زن عمو جلو آمد و گفت: «سلام حمید آقا، مبارکه» و به یاسمین گفت: «دخترم، میخوایم تولد بگیریم، بعدش میری بیرون.»
حدوده ده نفر مهمان در خانهشان بودن و آن جا هم یک کیک روی میز بود، البته بدون شمع. تمام چراغهای خانه را روشن کرده بودند. مادر پرسید: «دوستات چی بهت کادو دادن؟»
حمید کارت تبریک را نشان داد. مادر گفت: «این دوستات هم که از خودت گداترن!»
خواهر حمید کارت را گرفت و گفت: «چقدر خوشگله! اُه ! امضاشم کردهن، نیگا همش اسم دختره.»
مادر با دلخوری گفت: «آخرش یکی از همینا خودشو بند میکنه بهت.»
پدر با حمید روبوسی کرد و تولدش را تبریک گفت و رو به مادر گفت: «زودتر کادوهارو بیار شروع کنیم، نیم ساعت دیگه سریالش شروع میشهها!»
مادر گفت: «تو که از این سریاله خوشت نمیومد، حالا جوش شروع شدنشو میزنی؟»
بعد از شام عمو به حمید گفت که با هم یاسمین را بیرون ببرند.
در خیابان آرام قدم میزدند و یاسمین جلوتر از آنها میدوید. عمو گفت: «صبح زود باید بلند شم. برای این که یاسمین زود بخوابه، گفتم بیارمش راه بره خسته بشه. تا یک و نیم نصفه شب نمیخوابه این بچه. پا به پای من بیدار میشینه، همهی فوتبال رو تماشا میکنه.»
حمید گفت: «بچه باید ساعت نه بخوابه.»
عمو با دلخوری گفت: «هر وقت بچهدار شدی میبینیم بچه تو ساعت چند میخوابونی!»
به محوطه کوهسنگی رسیدند و دور استخر بزرگ راه افتادند. یاسمین دنبال سایه خودش میدوید و پایش را روی آن میگذاشت. به هر چراغ که نزدیک میشد، سایهاش را گم میکرد و وقتی از چراغ دور میشد دوباره سایهاش را میدید و دنبال آن میدوید.
عمو گفت: «چقدر اینجاها تغییر کرده، تا بالای کوه رو ساختهن، چراغ کشیدن. قبلاً پشت این ساختمون رستوران بیابون بود. تا پای خود کوه هیچی نبود.»
حمید پرسید: «اون موقعها تو استخرش شنا هم میکردین؟»
عمو گفت: «آره پس چی! اون موقع مثل حالا نبود که مردم بچپن توی خونههاشون. همش در و بیرون میرفتیم. هم اینجا، هم استخر وکیلآباد، هم هفت حوض شنا میرفتیم. یادش بخیر. توی استخر وکیلآباد یه مردی بود به پشت روی آب میخوابید. سماور و قوری و سینی استکان نعلبکی روی شکمش میذاشت. هم شنا میکرد، هم چایی میریخت. اون موقع من ده سالم بود، ولی همه جا میرفتم.»
آهی کشید و گفت: «میدونی عمر ماست که داره میگذره.»
بعد رو به حمید گفت: «تو میخوای چی کار کنی عمو جان؟ برنامت چیه؟»
حمید گفت: «چمیدونم، میخوام بیشتر زبان بخونم با نمره بهتر از یک دانشگاه بهتر پذیرش بگیرم. شایدم برای دانشگاههای کانادا اقدام کنم.»
عمو گفت: «خب این کارا چقدر طول میکشه؟»
حمید جواب داد: «چمیدونم، شاید شیش ماه.»
عمو گفت: «الان بیست و شیش سالت شده دیگه، نه؟ خب تا اون موقع میخوای چی کار کنی؟ توی این شیش ماه نمیخوای کار کنی؟»
و قبل از این که حمید جواب بدهد ادامه داد:
«من یه قرارداد بستهم، میخوام برم میامی، یک ماه کاره. پولشم خیلی خوبه. از فردا میخوام برم. اگه تو هم بیای پول خوبی بهت میدم. به عنوان ناظر بیا. کسی از خودمون بالای سر کار باشه خیالم راحتتره، چون هی باید بیام مشهد.»
حمید با تعجب گفت: «میامی؟ فردا؟! چجوری؟ ویزا نمیدن که!»
و رو به حمید گفت: «تو فکر کردی ایالت میامی تو امریکا رو میگم؟! نخیر زیارتگاه میامی! امامزاده یحیی. شرق مشهده، با ماشین یک ساعت راهه.»
حمید پرسید: «چی کار میخواین بکنین؟»
عمو گفت: «یک سوله بزرگه که سقفش داره زنگ میزنه، کارخونه چهار سال پیش افتتاح شده بود و قرار بوده راهاندازی بشه. همون موقع سقفشو رنگ کرده بودن ولی رنگهاش الان پوسیده. امسال دوباره میخوان افتتاحش کنن، ما باید با حلال رنگبر تمام رنگ سقفشو پاک کنیم و بعدش دوباره رنگ جدید ضد خوردگی بزنیم. یک ماه کار داره با جمعهها ولی پنج برابر قانون کار بهت پول میدم، انگار پنج ماه کار کردی. از غروب به بعد هم میتونی زبان بخونی.»
حمید پرسید: «الان قانون کار چقدر میشه؟»
عمو گفت: «تقریباً سیصد هزارتومان»
حمید گفت: «یعنی برای یک ماه، یک و نیم میلیون تومن بهم میدین؟ آره حتماً میام.»
در خانه مادر اعتراض کرد: «آخه این به درد کار تو بیابون نمیخوره. سرش تو دانشگاه و دختر - پسراشونه.»
حمید گفت: هم سربازی رفتهم، هم کوهنوردم.»
مادر رو به عمو گفت: «سربازیشم که همش وَرِ دل خودمون بود؛ باباش پارتیبازی کرد براش. این به درد خارج رفتن میخوره، نه کار توی بیابون! باید بره امریکا پیش داداشم.»
پدر همانطور که سریال تلویزیون را تماشا میکرد گفت: «خانم شلوغش نکن. بذار بره کار کنه مرد بشه.»
عمو به مادر گفت: «زن داداش، یک ماه کار میکنه اندازه پنج ماه خرجش رو درمیاره. بعدش میتونه راحت به زبان خوندنش برسه.»
شب، موقع رفتن خانواده عمو، حمید یاسمین را که توی بغلش خوابیده بود تا پای ماشین برد. عمو بچه را گرفت و روی صندلی عقب ماشین دراز کرد.
گفت: «برسیم خونه بیدار میشه!»
در را آرام بست و به حمید گفت: «فردا ساعت هشت میام دنبالت. زودتر پاشو که معطل نکنی. اول میریم شرکت رنگبر، بعد هم راه میافتیم سمت میامی.»
*********
«توی چشم بره کور میکنه، روی پوست بریزه تاول میزنه. البته علاجش آب سرده. با آب فراوون باید شسته بشه. زود خوب میشه، تا یه مدت روش مثل ماه گرفتگی میمونه. کارگرا باید حتماً چکمه بپوشن و دستکش ضد اسید دستشون کنن.»
مدیر شرکت «پاک حلال آسیا توس» نگرانی را در چهره عمو دید و ادامه داد: «اصلاً جای نگرانی نیست، هیچی نمیشه. خیلی آسونه، فقط با آب سرد خوب میشه، در ضمن ماسک هم باید بزنن»
حمید پرسید: «فرمول شیمیاییش چیه؟»
مدیر شرکت سینهاش را صاف کرد و جلوی کتش را مرتب کرد. معلوم بود تازه کت و شلوار گران خریده بود، هیچ کدام از حرکتهای اندامش بدون ارتباط با کت و شلوار انجام نمیشد. گفت: «فرمول شیمیایی توی دستورالعملهای خودمون هست. این حلالهای ما Base فنلی دارن.»
حمید گفت: «پس به شدت سرطانزا هستن. در ضمن ماسکزدن هم فایده نداره. مگه این که ماسک فیلتردار شیمیایی استفاده بشه.»
مدیر و عمو هر دو با استرس خندیدند. مدیر گفت: «نه بابا، اونجورا هم نیست.»
عمو گفت: «اونجوری که هیشکی کار نمیکنه. همهی کارگرا سالهای سال با این چیزا دارن کار میکنن، طوری هم نمیشه.»
و رو به مدیر پاک حلال گفت: «این برادرزا ده من جزو معدل بالاهاست. فیزیک خونده، داره میره امریکا»
مدیر پاک حلال چهرهاش باز شد و گفت: «آخه چرا؟! چرا همینجا نمیمونی به کشورت خدمت کنی؟ چرا این قدر فرار مغزها زیاد شده؟» حمید با دهان کمی باز به مدیر پاک حلال نگاه میکرد. کلماتی به زبانش میآمدند ولی فرصت استفاده پیدا نمیکرد. مدیر پاک حلال ادامه داد: «برای همین شرکت نمیدونین ما چقدر سختی کشیدیم. برای تولید این حلال توی ایران، من روز و شبم رو گذاشتم. تقدیر هم شدیم از طرف وزارت صنایع.»
به برگهای که پشت سرش در یک قاب کندهکاری بزرگ به دیوار چسبانده بود اشاره کرد و گفت: جوونای با استعدادی مثل شما دیگه حاضر نیستن سختی بکشن. فقط میخوان لقمهی آماده بخورن.»
سخنرانیاش که تمام شد، چون هیچ جوابی از حمید نشنید، چند لحظه مکث کرد. بعد به عمو نگاه کرد و چند لحظه دیگر مکث کرد. انگار منتظر بود تحسینش کنند یا درباره فرار مغزها حرفش تایید شود. به نظر میآمد مانده بود دوباره حرفهایش را ادامه بدهد یا نه. به عمو گفت: «برای کجا میخواین؟»
عمو جواب داد: «میامی» طوری گفت که حمید مطمئن بود قطعاً با امریکا اشتباه میشد.
ولی مدیر پاک حلال گفت: «به به، پس حتماً یه دست کله پاچه تازه برام بیارین.»
وقتی بیرون آمدند حمید پرسید: «اونجا چه ربطی به کله پاچه داره؟»
عمو گفت: «زیارتگاهه، خیلیها گوسفند نذر میکنن و اونجا سر میبرن، کلهپاچهشو تازه به تازه میفروشن.»
حمید گفت: «عجیبه! چرا تا حالا اسم میامی رو نشنیده بودم؟»
عمو گفت: «اتفاقاً معروف هم هست. البته بیشتر افغانیها میرن اونجا. مشهدیها هم میرن ولی افغانیها بیشتر میرن، خیلی اعتقاد دارن به اونجا.»
از بلوار صد متری پیچیدند به سمت میامی. عمو توضیح داد: «دستگاهها رو صبح فرستادم بره یک دستگاه واترجت، (water jet) داریم و یک دستگاه ایرلس (Airless)
یک کارگر ماهر رنگ کار داریم، فامیلش سهرابیه، پسر خوبیه. باهات جوره. مثل خودت اهل کامپیوتر و این چیزاست. ادعاش زیاده ولی کارش خوبه. یک سرکارگر هم داریم به اسم ناصر. بچه نیشابوره. گفتهم هر چی تو بگی بگه چشم. بقیه کارگرا خوب ازش حساب میبرن.»
از میان دشتهای خشک و تپههای کم ارتفاع میگذشتند. چهارشنبه بود و جاده خلوت. هر ده دقیقه یک ماشین دیگر میدیدند. جاده مدام بالا و پایین میشد، انگار روی موجهای عظیم اقیانوس بالا و پایین میشدند.
به میامی رسیدند. گنبد امامزاده از دور دیده میشد. جلوتر که رسیدند شهربازی کوچکی طرف دیگر جاده دید. حمید دور و بر را تماشا کرد. یک سری اتاق کنار هم ردیف بودند. پرسید: «این اتاقا برای چی اَن؟»
عمو گفت: «اینارو اجاره میدن. مسافرایی که شب جمعه میان، اینجا میخوابن.»
با دست به جایی اشاره کرد و گفت: «اونجا چشمهست، میگن شفا میده.»
حمید هر چه نگاه کرد چشمهای ندید. پرسید: «ما کجا میریم، یعنی شبا کجا میخوابیم؟»
عمو گفت: «توی همین منطقه میامی یه روستاهست به نام «مُقارن»، اونجا خونه گرفتم. نزدیک کارخونه است. یه اتاق داره. برای تو و سهرابی، بقیه هم توی هال میخوابن. میشد بیاین خود میامی توی مسافرخونه ولی هم دور میشه، هم صلاح نیست زیاد بیاین اینجا، بالاخره خطرناکه.»
جادهای که به سمت روستا میپیچید بالای تپه بود و یک دکل بزرگ تلویزیون سایه انداخته بود روی مسیر هر دو جاده. روستای بزرگی بود، شاید چهل - پنجاه تا خانه داشت. همان اول روستا یک قهوهخانه بود که مردها در آن رو به جاده نشسته بودند ولی تلویزیون تماشا میکردند. همه در حال کشیدن قلیان بودند.
بالاخره به سوله رسیدند. چند نفر کنار سوله در سایه نشسته بودند. جوانی با لباس کار نارنجی یک طرف سوله راه میرفت و با تلفن همراهش حرف میزد. سهرابی بود. همه کارگرها به سمت ماشین عمو آمدند. از همه جلوتر کارگر درشت اندامی بود که سی ساله به نظر میرسید ولی معلوم شد یکسال از حمید کوچکتر بود. او ناصر بود.
مراسم معارفه انجام شد. یک نردبان متحرک به شکل برج کنار ضلع دیگر سوله گذاشته بودند که از آن بالا بروند و ابزار را ببرند. عمو و سهرابی و ناصر به سمت نردبام راه افتادند و پنج کارگر از سیم بکسل آویزانی که نزدیکتر بود بالا رفتند. حمید هم کنار سیم بکسل ایستاد. آن را امتحان کرد و شروع به بالا رفتن کرد. همه با تعجب تماشایش کردند. عمو از این حرکت خوشش آمد. روی سقف سوله ایستاد. از دور روستا دیده میشد، شکل مستطیل بود. بقیه هم از طرف دیگر رسیدند و کار را بررسی کردند. رنگبرها روز بعد میرسید و قرار شد همان بعدازظهر دستگاهها را روشن و امتحان کنند.
وقتی کنار وانت رفتند حمید پرسید: «این واترلسه؟»
عمو با صدایی آهسته گفت: « واترجت! جلوی کارگرا سوتی نده که هیچی بلد نیستی! این واترجته، این یکی ایرلسه.»
تا بعدازظهر روی دستگاهها کار کردند. صورت حمید از آفتاب سوخت.
فهرست وسایل مورد نیاز را نوشتند و کلاه حصیری لبهدار هم به آن اضافه شد. قرار شد حمید با عمو به مشهد برگردد و وسایل را بخرد و دوباره روز بعد با ماشینی که حلالها را میآورد بیاید.
حمید بدش نمیآمد که آن شب بماند ولی عمو گفت: «من امشب درگیرم، نمیتونم برم دنبال وسایل، خودت برو فلکه ضد، همه چی اونجا هست، بخر. امشب هم اینجا صلاح نیست بمونی، هنوز خونه رو تحویل ندادهن. کارگرا مجبورن برن خوابگاه کارخونه. اونجا خیلی کثیفه، همه معتادن.»
دوباره توی جاده افتادند و غروب به مشهد رسیدند. حمید فلکه ضد از ماشین پیاده شد و با کاغذی که در دستش بود به سمت مغازههای ابزار ایمنی راه افتاد.
شب، خسته با سه پلاستیک بزرگ پر وسایل به خانه رسید.
در خانه همه داشتند سریال تماشا میکردند. کسی زیاد به حمید توجه نکرد، فقط مادر متوجه صورت آفتاب خوردهاش شد. همانطور که یک ظرف تخمه جلوی تلویزیون میبرد یک لحظه به صورت حمید نگاه کرد و گفت: «صورتشو نیگا! چی زود سوختی!»
پدر هم گفت: «اِ اومدی؟!» ولی اصلاً منتظر شنیدن جواب نماند. حمید دوش گرفت و خوابید.
********
روز بعد وقتی به میامی رسید به حد کافی خسته بود. خاوری که رنگبرها را آورد، مسیر یک ساعته را به سه ساعت آمد. این بار جاده کمی شلوغتر بود. هر دو دقیقه یک ماشین از آنها سبقت میگرفت. پنجشنبه بود و مردم برای زیارت به میامی میرفتند. باز هم کارگران کنار سوله بیکار نشسته بودند و سهرابی کنار آن قدم میزد و با موبایل صحبت میکرد.
تانکر آب نیامده بود و مخزن خالی بود. بشکههای رنگبر را از خاور پایین آوردند و داخل سوله چیدند.
خواست تلفنی از عمو کسب تکلیف کند موبایلش آنتن نمیداد. سهرابی گفت: «فقط دیوار اونطرفی آنتن میده.»
عمو گفت: « فعلاً یک بشکه رو باز کنین توی سطل بریزین، روی سقف امتحانش کنین. بعد هم برین خونه رو تحویل بگیرین. بعدازظهر همه آزاد هستن، تا فردا تانکر بیاد. از فردا کار رو شروع کنین.»
کارها را انجام دادند و به روستا رفتند. دم قهوهخانه سراغ حاجی تقی را گرفتند. خودش آن جا بود و قلیان میکشید. پیرمرد مهربانی بود. آنها را به خانه برد. روستا یک طرف جاده بود و خانه حاج تقی در حاشیه قرار داشت. حمید نتوانست چیزی از کوچههای ده را ببیند. گوشه حیاط یک طویله بزرگ داشتند که دو گاو بزرگ و یک گوساله در آن ایستاده بودند و نشخوار میکردند. همسر حاج تقی همه جا را تمیز کرده بود و چند دست رختخواب با ملحفه برایشان گذاشته بود. هر چند حمید برای خودش کیسه خواب آورده بود. آن را کنار اتاق گذاشت. سهرابی با تمسخر گفت: «میخوای تو این بخوابی؟ چطور میتونی؟»
حمید با افتخار گفت: «همیشه توی کوه تو کیسه خواب میخوابم.»
سهرابی عصبانی بود، هیچ جای خانه موبایل آنتن نمیداد. تلویزیون هم داشتند که یکسره روشن بود.
حاج تقی و همسرش در خانه کناری مینشستند و این خانه مال پسرشان بود که دیگر ساکن مشهد شده بود. کمی بعد برایشان ناهار آوردند: غذای چرب و پرگوشت. با دوغ محلی خوردند. حمید عادت به نوشیدن دوغ نداشت، دلش نوشابه میخواست.
کارگرها تصمیم گرفتند به میامی بروند حمید هنوز با آن ها صمیمی نشده بود. میخواست در همان روستا بگردد و اطراف را تماشا کند. ناصر گفت: « مهندس، اینجا که هیچی نداره. میریم میامی، شب جمعه حسابی شلوغ میشه.»
سهرابی هم با کارگرها رفت. میخواست برای mp۳ playerاش باتری بگیرد.
حمید ساک وسایلش را کنار کیسه خواب باز کرد. مسواک زد و آن را با دسته تیغ و برس روی تاقچه گذاشت. بعد از خانه بیرون رفت. دوست نداشت کنار جاده راه برود. خانههای آنجا با آجر ساخته شده بودند و درهای آهنی داشتند. اولین کوچه داخل روستا پیچید. از همان کوچه اول با دیدن دیوارهای کاهگلی پهن حس غریبی پیدا کرد. روستا جو سنگینی داشت ولی برایش جذاب بود. تیرهای برق چوبی کهنه، جویهای باریک و کثیف بدون آب، درهای چوبی کلوندار. هر که رد میشد، میایستاد و حمید را تماشا میکرد.
سعی کرد طوری برود که به مرکز ده برسد و رسید. یک میدانگاهی کوچک که فقط یک مغازه بقالی در آن بود، وسط ده حساب میشد. بقال جلوی در نشسته بود و برای حمید دست تکان داد. حمید یک نوشابه زرد گرفت که خیلی سرد بود بقال خجالتی بود و چنان تند تند حرف میزد و حرفها را میخورد که به سختی میشد فهمید چه میگوید. نوشابه را تا ته سرکشید.
تمام تنش به عرق نشست. دوباره راه افتاد میخواست از طرف دیگر روستا بیرون بزند و ببیند پشت آن چیست. همه چیز روستا به رنگ آفتاب بود و هرم گرمایی که از کوچه بلند میشد، با چشم قابل دیدن بود. بالاخره به خانههای آخر رسید و پس از آن یک دشت باز بزرگ و خشک.
حاشیه روستا چند زمین بزرگ گندم دیم بود که ظاهراً زودتر از موعد برداشت شده بود. در افق تپه کوههای کم ارتفاع طوری نشسته بود که انگار قرار بود کسی بیاید و آنها را با خودش برد.
باد گرمی از سمت دشت میآمد. چند ثانیه مکث کرد. صدای همهمه و ناله از دشت میآمد. دلش با ارتعاش خفیفی لرزید. به گذشته روستا فکر کرد و سعی کرد با تخیل خودش تاریخ آن را مجسم کند. یاد داستانها و سریالهای تلویزیون افتاد. تقریباً صد قدم به سمت دشت رفت ولی دلهره و ترس برش گرداند. هر لحظه احتمال حمله لشکر مغول را میداد. صدای سگها هم بی تاثیر نبود.
چیزی نگذشت که دوباره در کوچههای کاهگلی قدم برمیداشت. میخواست دوباره به میدانگاهی برسد ولی از کوچههایی که میگذشت متفاوت بودند. آن قدر رفت که تقریباً باید از حدود میدانگاهی هم رد شده باشد.
سر یک سه راهی به سمت چپ پیچید و در کوچه سمت راست پیرزنی را دید که داشت میآمد و راهش را به سمت حمید کج کرد. هر دو در یک کوچه پهن میرفتند. پیرزن همانطور که پیش میآمد کمی به مسیر گامهای حمید نزدیک شد. مثل دوران نوجوانی وقتی که دبیرستان دخترانه تعطیل میشد و در کوچهای خلوت خودش را به یک دختر نزدیک میکرد که سر صحبت را باز کند. ولی پیرزن سر صحبت را باز نکرد، بوی پشگل گوسفند میداد. با همان تندی که آمده بود، ادامه داد و از کنار حمید رد شد، رد نشد. هم قدم حمید سرعتش را کم کرد. انگار روی زمین دنبال چیزی میگشت. حمید به پیرزن نگاه نمیکرد فقط از گوشه چشم حرکات او را حس میکرد. مسیر نگاه او را تا روی زمین دنبال کرد. پیرزن به سایهها نگاه میکرد. سایه پیرزن با سایه حمید مماس شده بود ترسید. انگار تناش به تن نامحرم خورده باشد. تعجب کرد چون همیشه با دخترهای گروه دست میداد. خواست خودش را کنار بکشد. پرت شد روی تختخواب و سرش به لبه تخت خورد. از درد ضعف کرد. چشمش سیاه تاریکی رفت. ناگهان کسی روی سینهاش پرید. نفسش بند آمد. فکر کرد بختک رویش افتاده است چون هم بیدار بود، هم نمیتوانست هیچ حرکتی بکند. دهانش پر بود از یک خمیر غلیظ و ترش؛ مثل تمبرهندی ،مثل قره قورت. زبانش را بیرون داد، تمبر هندی بین دندانها و زبانش کش آمد. دوباره زبانش را تو داد. قره قوروتهای درده درده به آن میچسبید.
بختک همانطور که به سینهاش فشار میآورد پایین رفت و بین پاهایش نشست. بوی تریاک توی دماغش پیچید. حالت تهوع پیدا کرد. عق زد و کمی تمبر هندی را فرو داد. بختک خودش را بالا کشید و دوباره روی سینهاش آمد و باز پایین رفت. حمید احساس کرد تحریک شده است. دوباره از بوی تریاک عق زد و تکههای به هم چسبیده قره قوروت روی چانه و سینهاش پرت شد.
بوی پشگل گوسفند بلند شد و دو دست چروکیده دو طرف صورتش را از روی گوشها گرفت و سرش را از روی تخت بلند کرد. چند ثانیه صداهای مبهم شنید. هنوز تحریک بود.
دستها سرش را رها کردند. پرت شد ولی به تخت نخورد. با سرعت سقوط کرد. توی درهای پایین میرفت. فریاد زد. تمبرهندی در گلویش قرقره شد. سرش در بالش نرمی فرو رفت. چشمهایش را باز کرد. توی کوچه ایستاده بود. پیرزن داشت میرفت و سایهاش از روی سایه حمید میگذشت ولی جدا نمیشد مثل دو قطرهی به هم چسبیده آب روی یک ظرف چرب، کش آمد و بعد کنده شد.
پیرزن پیچید پشت دیوار کاهگلی. حمید با پاهای لرزان از سمت دیگر رفت. سرش سنگینی میکرد و حالت تحریکشدگی در او مانده بود. از بوی پشگل چندشش شد. عق زد و موهای تنش سیخ شدند. دستهایش را توی جیبهای شلوارش کرد و کمی راه رفت تا دوباره به حالت عادی برگشت.
از دو کوچه گذشت و تازه به میدانگاه رسید. به هر ترتیبی بود خودش را به جاده رساند و خانه را پیدا کرد.
کیسه خواب را پهن کرد و روی آن دراز کشید. خوابش نمیبرد. مرتب با خودش فکر میکرد چیزی نشده است فکر کرد حتماً دچار رویا شده است و حساب کرد نیم ثانیه هم طول نکشیده بود.
دو ساعت گیج و منگ دراز کشید تا بچهها رسیدند. ناصر همراهشان نبود.
سهرابی پرسید: «خوب خوابیدی؟»
کارگرها نیامده، تلویزیون را روشن کردند. میوه گرفته بودند، شستند و همه مشغول خوردن شدند. مزه ترش قره قورت هنوز توی دهانش بود. سه تا از کارگرها یکسره حرف میزدند. از میامی میگفتند و از مشهد. یکی از کارگرها اصلاً صحبت نمیکرد. حمید گفت: «تو چرا حرف نمیزنی؟»
یکی دیگر جواب داد: «این که اصلاً حرف نمیزنه.»
حمید به ماهیچههای ورزیده او نگاه کرد و پرسید: «برای چی؟»
بیست ساله به نظر میرسید. با کلافگی گفت: «خب چی بُگُم؟ حرف ندارُم.»
سهرابی گفت: «گیر نده بهش، من سه ساله با اینام. کلاً سه تا جمله ازش نشنیدهم.»
ناصر هم آمد. یک پلاستیک دستش بود. گفت: «بچهها، عرق جور کردم، امشب بخوریم به سلامتی کار فردا.»
دو تا از کارگرها مخالفت کردند: «کنار امامزاده درست نیست کار حروم بکنیم. دامنگیرمون میشه.»
ناصر هاج و واج آن دو را نگاه کرد بعد به حمید و سهرابی نگاه کرد. سهرابی کمی پلکش را پایین داد تا به ناصر بفهماند که پایه خوردن هست.
ناصر سرش را پایین انداخت. عضلات بزرگ کولش برجستهتر شد. گفت: «نه، اشتباه کردم، نباید میگرفتم. الان توی باغچه خالیش میکنم.»
توی حیاط رفت و کنار باغچه نشست و پلاستیک را پاره کرد. بعد برگشت و بدون حرف زدن میوه خورد. حالش گرفته شده بود. یک ربع بعد دوباره بیرون رفت و تا موقع شام برنگشت.
بعد از خوردن شام، گاز پیک نیک را آورد و وسط هال گذاشت.
سهرابی گفت: «اَه، باز که شما شروع کردین کاراتونو.» و به اتاق رفت.
ناصر به حمید گفت: «مهندس، شما اهل تریاک هستی؟»
حمید گفت: «نه، سیگار هم نمیکشم.» و اضافه کرد: «پس برای همینه که از عصر بوی تریاک تو خونه پیچیده.»
یکی از کارگرها گفت: «اصلاً بو نبود.»
ناصر با تعجب گفت: «تازه قبل از شام گرفتمش.»
حمید به اتاق رفت. سهرابی سیم لب تابش را به برق زد و گفت: «بیا مهندس، یک فیلم جدید دارم از رابرت دنیرو.»
حمید گفت: «همه فیلماشو دیدهم Game چی داری؟»
سهرابی گفت: «میخوام فیلم ببینم اولاً. دوماً با لپ تاپ نمیشه بازی کرد. صفحه کلیدش خراب میشه.»
حمید با بیمیلی دو ساعت نشست و فیلم را دید. بعد سهرابی لپ تاپ را خاموش کرد و در کیفش گذاشت و توی رختخواب رفت. کارگرها هم خوابیدند.
حمید مانده بود چه کند. هر چه میکرد خوابش نمیبرد. روی کیسه خواب دراز کشیده بود. و با سایه دستهایش بازی میکرد. ساعت یک نیمهشب بلند شد و به دستشویی رفت.
دوباره برگشت و روی کیسه خواب نشست. زانوهایش را بغل گرفت و یک ساعت به گلهای قالی خیره ماند.
بعد رفت سراغ یخچال. سه تا زردآلو برداشت و آنها را با حوصله شست و آرام آرام خورد.
دوباره سراغ یخچال رفت و کمی آب سرد را قرقره کرد و قورت داد. هنوز دهانش ترش بود بوی تریاک توی دماغش موج میزد.
یک ساعت دیگر روی کیسهخواب دراز کشید و با دستهایش بازی سایهها را ادامه داد. فکر کرد چون جابهجا شده خوابش نمیبرد.
باز هم در یخچال را باز کرد و این بار یک لیوان بزرگ آب ریخت و نوشید.
ساعت چهار صبح دوباره دستشویی رفت. بعد کمی در حیاط قدم زد و کنار طویله ایستاد. گوساله بیدار بود. نزدیک دیواره طویله آمد زُل زد به چشمهای حمید. مرتب از بینیاش هوا را با فشار بیرون میداد. انگار بخواهد فین کند. چشمهای گوساله پر از ستاره بود. حمید به آسمان نگاه کرد، رنگ آبی لاجوردی زیبایی داشت و ستارهها نه از جنس ستارههای چشم گوساله، بلکه ریزتر و کم درخششتر در آسمان بودند. چند صورت فلکی را پیدا کرد. گوساله دوباره فین کرد و عقب و جلو رفت. به اتاق برگشت. سردش شده بود و این بار داخل کیسه خواب رفت. ولی باز هم نتوانست بخوابد. تا ساعت شش و نیم که کارگرها یکی یکی بلند شدند به تنظیم فشار آب واترجت و نحوه کار کردن با رنگبر فکر کرد.
ساعت هشت صبح همه روی سقف سوله بودند. واترجت را روشن کردند. فشار آب چنان بود که اگر دست جلوی دهانه افقیاش گرفته میشد، انگشتها را قطع میکرد. قسمتی از سقف را شستند که بلافاصله در گرمای آخر خردادی، خشک شد. کارگرها سطل بزرگی پر از رنگبر آوردند و با قلم موی بزرگ روی رنگهای پوسیده میکشیدند. پوتین به پا داشتند، دستکشهای بزرگ دستشان بود و ماسک هم زده بودند.
حمید گفت: «نیازی به ماسکزدن نیست. بخار مواد شیمیایی از ماسک رد میشه. فقط به محض این که بوشو حس کردین نفستونو داخل ندین.»
رنگبر که به سطح مالیده میشد، رنگ طبله میکرد و ور میآمد و بعد ناصر با فشار آب واترجت آنها را میشست و سطح فلزی یک دست زیرین به چشم میآمد. روی آرنج یکی از کارگرها رنگبر ریخت و یکی دیگرشان با دستکش آلوده صورتش را خارانده بود. حمید بلافاصله واترجت را از دست ناصر قاپید، عقب رفت و روی صورت کارگر آب پاشید. تاول آن چند ساعته خوب شد ولی لکه بزرگ قهوهای رنگی روی صورتش ماند.
تا ظهر بیشتر نتوانستند کار کنند چون آب تانکر تمام شد. دوباره از عمو کسب تکلیف کرد و قرار شد هماهنگ کند که روزی دوبار تانکر آب برایشان ببرند. بنابراین جمعه بعدازظهر هم کار تعطیل شد. حمید از این بابت خیلی خوشحال بود چون سراسر شب قبل را نخوابیده بود و نیاز به خواب داشت.
کارگرها تا عصر پاسوربازی کردند و هوا که از داغی افتاد رفتند میامی. میخواستند قلیان بخرند.
حمید هر چه کرد نتوانست بخوابد. او هم با سهرابی راهی میامی شد. جلوی قهوهخانه روستا نیم ساعت ایستادند تا بالاخره یک پیکان آمد. وضعیت قهوهخانه همان حالت قبل بود؛ همه رو به جاده نشسته بودند. قلیان میکشیدند و به تلویزیون خیره شده بودند.
به میامی که رسیدند از کنار امامزاده رد شدند و پشت جایگاهی که برای چشمه بود رفتند. آنجا بازار میامی به شکل یک نیم دایره بزرگ قرار داشت. اولین مغازه یک کبابی بود که قلیان هم میداد و جلوی آن چند تا تخت گذاشته بودند. مردم روی تختها نشسته بودند و قلیان میکشیدند. یک جوان روستایی افسار خر سفیدی را گرفته بود که رویش یک پسر بچه تپل نشسته بود و پدرش از او عکس میگرفت. دهان پدر تا نزدیک گوشهایش به خنده باز بود. جلوتر خر کرایهای بود و یکی از کارگرهای خودشان داشت سوار میشد. ناصر و بقیه کارگرها کنارش ایستاده بودند و مسخرهاش میکردند. ناصر حمید و سهرابی را دید. و گفت: اِ! بچهها، مهندسامون هم اینجاینْ»
سهرابی پرسید: «قلیون گرفتین؟»
ناصر گفت: «نه، اینجا گرون میدن، میریم جمعه بازار. بساطیها ارزونتر دارن.»
بعد ازاین که خر سواری کارگرها تمام شد، به سمت بازار دستفروشها رفتند. چند فروشنده افغانی هم بودند. یکی داشت میگفت: «گرابارا تیرا چورتا»
حمید پرسید: «این چی میگه؟»
سهرابی گفت: «اون پاکستانیه. داره عددها رو میگه. مگه نمیبینی اون رو به روییش داره پول میشمره!»
حمید گفت: «تو پاکستانی بلدی؟»
سهرابی گفت: «آره، اردو بلدم، خیلی کم. توی چابهار پروژه داشتیم.»
ناصر یک قلیان پیدا کرد قیمتش را پرسید. فروشنده گفت: «سَدْ هَزار.»
ناصر عصبانی شد: «چه خبره صد هزار تومن؟ غریبکشی میکنی؟»
سهرابی سریع دخالت کرد: «نه بابا، سَدْ میشه هفت. یعنی قیمتش هفت هزار تومنه.»
ناصر گفت: «اِ؟؟! ها!»
سهرابی به فروشنده گفت: «سَدْ هَزار مِنْگاهه. پانْچ هَزار»
فروشنده گفت: «نِهی، چه هَزار پانْچ سو»
سهرابی گفت: «بایی! پانچ هَزار تین سو. سُویی دیسْکانْتْ.»
فروشنده گفت: «نِهی، آخیری کلام چه هَزار. سِسْتاهه بِرادیری.»
سهرابی به ناصر گفت: «میگه آخرش شیش هزار تومن. میخوای؟»
ناصر شش هزار تومان درآورد. سهرابی پول را گرفت و به فروشنده داد و گفت: «مِهْرْبانی.»
فروشنده کف دو دستش را شبیه بوداییها روی هم گذاشت و گفت: «مِهْرْبانی.»
قلیان را گرفتند. حمید نظرش به بساط یک پاکستانی جلب شد که سنگهای طبیعی و زیور آلات میفروخت. یک پاکستانی دیگر که لباس محلی به تن نداشت چند سنگ برداشته بود و به زبان اردو و با فروشنده چانه میزد. حمید از یک دستبند چرمی خوشش آمد. آن را برداشت که ببیند. فروشنده گفت: «باندراسو»
حمید تعجب کرد. با خوشحالی به سهرابی گفت: «این فروشندههه داشت میگفت من شکل باندوراسم. دخترهای گروهمون هم میگن که من شبیه آنتونیو باندوراسم.»
سهرابی با کلافگی گفت: «همین اعتماد به نفست منو کشته! «باندراسو» یعنی هزار و پونصد! تو بیشتر شبیه کاریکاتورایی هستی که از باندوراس میکشن!» و بعد رفت به سمت ناصر که مشغول خرید از بساطی دیگری بود.
مشتری پاکستانی این حرفها را که شنید برگشت و به حمید خیره شد و پرسید: «چرا چشمات قرمزه؟»
حمید جا خورد. مانده بود چه کند. روی صورت مرد سه رد عمیق ناخن بود. جواب داد: «دیشب نخوابیدم.»
مرد پاکستانی به چشمهای حمید نگاه کرد. انگار داخل آن را میدید. گفت: «تو دیگه هیچ وقت نمیخوابی»
لهجهاش بیشتر به تهرانیها شبیه بود تا به لهجه فارسیزبانان نزدیک مرز پاکستان. فقط مثل هندیها ته گلویی حرف میزد.
حمید از این اظهار نظر ترسید. کمی نگاه کرد و دنبال ناصر و سهرابی رفت.
شب در خانه بعد از شام دوباره بساط تریاک را به راه انداختند. کارگرها فوتبال نگاه میکردند و تریاک میکشیدند. بعد تا ساعت یک نیمه شب قلیان کشیدند و حرف زدند. درباره جن و پاهای گرد و حمام عمومی و طلسم سنجاق قفلی و تکهتکهشدن یک نفر که جن تسخیر کرده بود، حرف میزدند. همه که خوابیدند، سکوت برقرار شد و حمید دوباره بیخوابی به سرش زد.
یک ساعت غلت زد و از این شانه به آن شانه شد. خوابش نمیبرد تا آن موقع سابقه نداشت که این همه مدت نخوابد. نزدیک چهل و سه ساعت نخوابیده بود. آنقدر بیکار بود که توانست دقیق حساب کند.
بلند شد و به حیاط رفت. سری به گوساله زد. او هم خوابیده بود. ستارههای آسمان هم دیده نمیشدند. انگار آسمان غبارآلود شده بود. لب حوض خالی از آب نشست و به تاریکی رو به رویش خیره شد.
صدایی از پشت سرش آمد. برگشت و ناصر را دید که سلانه سلانه به سمتش میآمد. ناصر گفت: "چی شده مهندس؟ چرا نمیخوابی؟ دیشب هم خوابت نمیبرد."
حمید دوباره به روبه رو خیره شد و چیزی نگفت.
ناصر گفت: "نکنه عاشق شدی مهندس!"
حمید یک لحظه یاد آن شب در پیتزا میامی افتاد و آن دختر زیبایی که دیده بود. هرچه فکر کرد اسمش را به خاطر نیاورد. ولی گفت: "تازگیها یه دختر دیدهم، تو مشهد." و همان لحظه اسم مینا به ذهنش آمد.
ناصر گفت: "همونه! خیلی مخلصتیم مهندس. پس دلسوختهای!"
از فردای آن شب ناصر با حمید صمیمیتر شد و بیشتر هوایش را داشت. مخصوصاً که کار به طور منظم شروع شده بود و همه باید جدیتر کار میکردند. روزی دوبار تانکر آب میآمد. سرعت پیشروی کارگرها در رنگبری سقف سوله خیلی خوب بود. اما مصرف رنگبر زیاد بود. در دستورالعمل نوشته بود بازای هر کیلو رنگبر هفت متر مربع رنگبری میشود. ولی در عمل با هر کیلو فقط دو متر مربع پاک میشد. حمید بارها و بارها و در روزهای مختلف این را امتحان کرد و با روشهای متفاوت کار را انجام داد، اما هر بار نتیجه یکی بود: دو متر مربع به ازای هر کیلوگرم.
مجبور شد قضیه را با عمویش در میان بگذارد. دوشنبه عصر این کار را کرد. قرار شد سه شنبه کار را تعطیل کنند و صبح چهارشنبه نماینده شرکت رنگبر برای بازدید و ارائه توضیحات به میامی بیاید.
ولی مشکل اساسیتر، نخوابیدن او بود. از روزی که آمده بود. چهارشب و پنج روز گذشته بود ولی حتی یک ساعت هم نتوانسته بود بخوابد. پای چشمهایش گود افتاده بود و کمی لاغر شده بود. موهایش پریشان و سیخ سیخی میایستاد و در تمام طول روز گیج بود. فقط به کار اهمیت میداد، برای همین سرعت پیشرفت کار خوب شده بود و همه از او حساب میبردند.
کارگرها از تعطیلی روز سه شنبه استفاده کردند و باز به میامی رفتند و شب برگشتند.
سر شام چیزهای عجیبی تعریف میکردند. کارگری که صورتش لک شده بود گفت: "این قضیه سایهها خیلی عجیبه. پیرمرد کبابیه به من گفت مواظب باش کسی سایه تو نگیره."
ناصر گفت: "اتفاقاً به من هم گفت. گفت تو روستای مقارن باید مواظب پیرزنها باشی، منم گفتم از پیرزنها خوشم میاد، جا افتادهترن!" و با صدای کلفتش زد زیر خنده.
حمید به شدت کنجکاو شده بود ولی نمیخواست خودش را مشتاق نشان دهد. آمد جلوی تلویزیون نشست ولی حواسش به حرفهای کارگرها بود. یکی از بچهها گفت: "میگن یه پیرزنی هفت تا دختر زشت و ترشیده داشته، هر سال یک جوونو سایهگیر میکرده و یک دخترشو بهش میداده."
یکی دیگر گفت: "نه، من شنیدم یه پیرزنی مردای جوونو سایهگیر میکرده برای اینکه با خودش همخوابه بشن."
ناصر گفت: "یکی هم سایهگیر میکرده و معتادشون میکرده. بعدش هم خودش بهشون جنس میفروخته."
سهرابی گفت: "راستشو بگو خودت از کی تریاک میگیری؟" همه خندیدند.
کارگر اولی گفت: "ولی از همه بدتر من شنیدم یه پیرزنی که پسرشو کشته بودن، یه نفرو سایهگیر کرده بوده که انتقام پسرشو بگیره. روز عروسی قاتل پسرش اون یارو رو میفرسته سراغش. دامادو همون روز عروسیش میکشه."
سهرابی گفت: «به نظر من که اینا سرتاپاش خرافاته.» و از حمید پرسید: «تو نظرت چیه مهندس؟»
حمید احساس کرد دارند سرکار میگذارندش. با بیمیلی گفت: «شنیده بودم اگه از کسی نقاشی بکشی تسخیرش میکنی، ولی سایهرو نه!»
آن شب تا صبح تصویر پیرزنی که در کوچه کاهگلی دیده بود از ذهنش بیرون نمیرفت. مرتب قدم میزد. دلهره داشت که نکند سایهگیر شده باشد.
روز چهارشنبه عمو و نماینده شرکت پاک حلال آسیاتوس به همراه بازرس کارخانه آمدند و شیوه استفاده از رنگبر را بازدید کردند. کار بچهها درست بود و نتیجه این شد که اشکال از حلال رنگبر بود. قرار شد روز پنجشنبه کار را تعطیل کنند و تا جمعه نمونههای جدید رنگبر بفرستند و کار با آنها آزمایش شود. این کارها یک ساعت بیشتر طول نکشید. عمو به حمید گفت: «خیلی خسته به چشم میای. مشکل داری؟ کارگرا اذیتت میکنن؟»
حمید گفت: «نه، اتفاقاً خیلی خوبن. مشکلم کم خوابیه نمیتونم بخوابم.»
عمو جدی نگرفت و گفت: «چیزی نیست. خوب میشه. امروز بیا ببرمت مشهد. فردا هم استراحت کن جمعه صبح زود خودم میام دنبالت تا قبل از این که رنگبرهای جدید برسه، اینجا باشیم و همه چی رو آماده کنیم.»
****
ظهر به خانه رسیدند. همه سر ناهار بودند و تلویزیون تماشا میکردند.
در خانه هم خوابش نبرد. پای کامپیوتر رفت و پیامهای الکترونیکیاش را خواند. بعد هم شروع به بازی کرد و تا صبح روز بعد آنقدر بازی کامپیوتری انجام داد که انگشتهای دست راستش کج مانده بودند و تیر میکشیدند. چند تا از مویرگهای چشمش هم پاره شده بودند و سفیدی هر دو چشمش قرمز قرمز شده بود.
آن روز سراغ دوستانش رفت. به چند نفر سر زد که همه گرفتار بودند. با رضا و کاوه و سمیرا تلفنی صحبت کرد. برای جمعه برنامه صعود قله فلسکه داشتند. ناراحت بود که نمیتوانست همراهشان برود. حتماً مینا هم با آنها میرفت.
شب دوباره مانده بود با بیخوابیاش چه کند. سراغ کامپیوتر هم نمیتوانست برود. هنوز انگشتانش مشکل داشتند. نمیتوانست در هال خانه راه برود. ممکن بود دیگران را بیدار کند. بالای پشت بام رفت و یک ساعت ستارههای کم جان را تماشا کرد. پراش نور شهر اجازه رصد آسمان را نمیداد.
وقتی پایین آمد پدرش پای تلویزیون نشسته بود. بیخوابی به سرش زده بود. حمید احساس کرد این بار او را خوب درک میکند. بیخوابی پدرش یک ساعت هم طول نکشید؛ تلویزیون را خاموش کرد و رفت بخوابد.
صبح زود عمو دنبالش آمد، پرسید: «خوب استراحت کردی؟»
حمید با چشمهای قرمز گفت: «آره، آره.»
وقتی به سوله رسیدند کارگران مساحت جدیدی از سقف را شسته بودند.
کمی بعد رنگبرهای جدید رسید. عمو روش کار جدید را برای کارگران توضیح داد و بر اجرای یک قسمت نظارت کرد.
گفت: «حداقل یک هفته باید با این روش کار کنیم، تا نتیجهش معلوم بشه.»
پایین رفتند. وقتی عمو دستهایش را در بشکه آب میشست به حمید گفت:
«توی روستا نرو. بیشتر مواظب خودت باش. میفهمی که؟ پیرزنها رو میگم.»
حمید خجالت کشید. مانند وقتی که اولینبار پدر برای بلوغ جنسی با او حرف زده بود. با دستپاچگی گفت: «بله، بله.»
عمو گفت: «این دیگه آخرین کار من تو مشهده. میخوام یه دفتر تو تهران بزنم. خونه رو هم فروختهم».
تا ساعت شش عصر کار کردند. وقتی به خانه رسیدند حمید به سهرابی گفت: «باید باهام بیای میامی. میخوام یه نفرو پیدا کنم. به کمکت نیاز دارم.»
سهرابی گفت: «من الان خستهم. میخواستم فیلم ببینم...» حرفش را قطع کرد و به چشمهای قرمز حمید نگاه کرد و گفت: «باشه، بریم» وقتی راه افتادند ناصر پرسید کجا میروند. حمید گفت: «میامی، توی جمعه بازار دنبال کسی میرم.»
ناصر گفت: «هر جا میری همرات میام.»
در جمعه بازار همان بساطی زیور فروش را پیدا کردند. سهرابی به زبان اردو نشانی مردی که هفته پیش داشت ازش سنگ میخرید را پرسید. فروشنده گفت که او رمال است و نشانی خانهای که در آن فال میگرفت را به آنها داد و گفت فال ده هزار تومانی میگیرد.
به آن جا رفتند. در خانه باز بود و یک قالیچه نخنما جلوی ورودی اتاق آویزان بود.
ناصر گفت: «اول من میرم تو.» ده هزار تومان از جیبش در آورد و داخل شد. قالیچه که کنار رفت مرد رمال دیده شد که نشسته بود و کتاب میخواند. او هم حمید را دید، یک نشان صفحه لای کتاب گذاشت، کتاب را بست و روی میز عسلی کنار دستش گذاشت. داد زد: «زودتر از اینا منتظرت بودم.»
ناصر عصبانی شد و آماده بود چیزی بگوید. حمید و سهرابی داخل شدند. روی دیوار کاهگلی یک سهتار آویزان بود.
حمید پرسید: «چرا گفتی دیگه نمیخوابم؟»
رمال با تعجب او و سپس سهرابی و ناصر را نگاه کرد و گفت: «فکر کردم فهمیدی سایهگیر شدهی. پس هنوز متوجه نشدهی!»
حمید گفت: «من سایهگیر شدم؟» مکث کرد و گفت: «چی کارم میکنن؟»
رمال گفت: «آره، اولینبار که دیدمت فهمیدم. کاریت نمیکنن. کاری هم قرار نیست بکنی. فقط خوابتو دزدیدهن.»
سهرابی جا خورد: «خوابشو دزدیدهن؟»
رمال به سهرابی گفت: «میدونی چرا به روستای شما میگن مقارن؟ چون اونجا «مقارنه سایه» انجام میشه.»
رو به حمید گفت: «مگه مقارنه سایه با سایهت انجام نشده؟»
حمید تایید کرد. ناصر و سهرابی با ترس به حمید نگاه کردند. رمال گفت: «کی بود؟ میشناسیش؟»
حمید گفت: «یه پیرزن بود. نه، دیگه ندیدمش.»
رمال سرش را تکان داد و گفت: «مردم روستاهای اطراف این اسمو روی روستا گذاشتهن. ولی اون روستاها دیگه از بین رفتهن؛ از خشکسالی و مهاجرت. مردم مقارن هم هر وقت بچهای به دنیا میاد «گرده افشانی» میکنن که هیچ وقت سایهگیر نشه. اونا خودشون سایهگیر نمیشن برای همین کم کم یادشون رفته. حتی خیلیها نمیدونن اون کاری که روز زایمان میکنن اسمش گردهافشانیه.»
سهرابی گفت: «ولی ما خیلی چیزا از سایهگیری شنیدیم.»
رمال شانه بالا انداخت و گفت: «خب پس حتماً هنوز حرفش هست.»
ناصر پرسید: «راه حلش چیه؟»
رمال گفت: «راه حل نداره، چون امکان نداره بفهمین کی سایهگیرش کرده. تازه اگه پیدا بشه هم خیلی خطرناکه».
سهرابی پرسید: «برای چی این کارا رو میکنن؟»
رمال گفت: «پیروزنهای اون ده پیر نشدهن... پیر شدهن ولی سیر نشدهن.»
ناصر گفت: «یعنی هنوز دنبال شهوت ان؟»
رمال گفت: «خیلی کم، بیشتر دنبال قدرت ان.»
سهرابی پیشنهاد داد: «نمیشه ببریمش پیش یک پیرزن دیگر سایهگیرش کنه، از قبلیه آزاد بشه؟»
رمال پاسخ داد: «نه، گردهافشانی کرده. قفل شده.»
حمید پرسید: «چطور گردهافشانی کرده؟»
رمال گفت: «من هنوز نمیدونم چی کار میکنن. مال بچهها رو دیدهم ولی برای بزرگترها پیچیدهتره. حدس میزنم شاید جنسی باشه؛ با شهوت. یعنی کسی که سایهگیر میشه باید یک عکسالعمل مثبت داده باشه.»
حمید به فکر فرو رفت و گفت: «آره، تحریک شده بودم.»
چند لحظه همه ساکت ماندند. بعد رمال از حمید پرسید: «اصلاً برای چی میخوای بخوابی؟»
حمید با کلافگی او را مسخره کرد و گفت: «یعنی نمیدونی چقدر مشکله؟»
رمال سرش را پایین انداخت و گفت: «تو مشکل اصلیت اینه که کتاب نمیخونی.»
حمید و سهرابی بیرون رفتند. حمید گفت: «چرت و پرت میگه مرتیکه خرافاتی!»
ناصر هم آمد. سهرابی گفت: «فقط میخواست ده هزار تومنو بگیره!»
ناصر گفت: «نه، پول نگرفت. پسش داد.» از جیبش پول را در آورد و نشان داد.
****
آن هفته با رنگبرهای جدید کار را شروع کردند. اما نتیجه تغییری نکرده بود. هر کیلوگرم دو مترمربع را رنگبری میکرد. تا سهشنبه بیشتر نتوانستند کار را ادامه دهند. عمو خیلی عصبانی بود. از کل قرارداد بیست میلیون تومانی، فقط نه میلیون تومان هزینه رنگبر بود. که با کیفیت پایین رنگبرها باید به جای نه میلیون، سی و دو میلیون تومان رنگبر میخریدند و خسارت جبرانناپذیر میشد. مدیران کارخانه هم برای بازدید آمدند. شرکت پاک حلال زیر بار ضمانت تعهداتش نرفت و کل پروژه تعطیل شد تا صاحبان کارخانه از آن شرکت شکایت کنند.
اما اتفاق دیگری هم در روستا افتاد. در تمام ده این خبر پخش شده بود که مادر صاحب بقالی مدت دو هفته بود که خوابیده بود و بیدار نمیشد. روز سهشنبه یک آمبولانس از میامی آمد و او را معاینه کردند. نه سکته کرده بود و نه در کما بود. از خواب بیدار میشد، خوشحال بود و دوباره به آسانی میخوابید.
ناصر این خبر را برای حمید آورد و گفت: «تو هر طور شده باید ببینیش. شاید خودش باشه.»
ناصرو حمید و سهرابی سراغ بقال رفتند. همچنان تند تند و نامفهوم حرف میزد.
ناصر گفت: «این دوست ما، آقای مهندس، دکتری هم بلده. آشنای دکتر هم داره، بذار یه نگاهی به حاچ خانم شما بندازه.»
بقال از خدا خواسته، دکانش را بست و آنها را به خانه مادرش برد.
پیرزن خانه کوچکی داشت و خودش در رختخواب بزرگی با لباسهای مشکی خوابیده بود. به محض اینکه حمید او را دید شناخت. همان پیرزن بود. ناصر به بقال گفت: «ما الان میریم دکتر میاریم که بیدارش کنه»
از نفس زدنهای حمید فهمید بود که همان پیرزن است. به سهرابی گفت: «تو با مهندس برین میامی سراغ رمال. منم به بچهها خبر میدم و زود میام. منتظرم باشین تا بیام.»
حمید همراه سهرابی کنار قهوهخانه ایستاد تا ماشین بیاید. دلهره داشت و نمیدانست قرار است چه اتفاقی برایش بیفتد.
رمال به محض شنیدن حرفهای سهرابی از جا پرید و در اتاقش شروع به جستجو کرد و چیزهایی را برمیداشت. یک جلد قرآن هم برداشت. به سهرابی گفت: «اگه بلایی سر من اومد، یک نفرتون قرآن بخونه. از هر جاش بخونین فرقی نمیکنه.»
رمال ترسیده بود و با اضطراب کارها را انجام میداد.
حمید پرسید: «حالا میخوای چی کار کنی؟»
رمال گفت: «هیچی، باید بریم بیدارش کنیم. بعد تو باید توی چشماش نگاه کنی تا وقتی که طلسم شکسته بشه. الان باید چند تا نورافکن و چراغ ببریم و رو به پیرزن روشن کنیم که سایه نداشته باشه یعنی به طرف ما سایه نداشته باشه. ممکنه اتفاقات بدی بیفته.»
حمید به رد ناخنهای روی صورت رمال نگاه کرد. خیلی عمیق بودند.
رمال دوتا نورافکن پیدا کرد و هر دو را امتحان کرد؛ سالم بودند. یک سه راهی با سیم سیار برداشت که اگر برق کم بود هر دو را به یک پریز بزند. به حمید گفت: «تو خیلی خوش شانسی پسر! همیشه به این آسونی نیست که سایهگذارِ تو راحت پیدا کنی.»
ناصر هم رسید. یک دست کت و شلوار آورده بود. سهرابی اعتراض کرد: «این لباسای منه! برای چی آوردی؟»
ناصر به رمال گفت: «باید اینارو بپوشی وگرنه باور نمیکنن که دکتری.»
رمال گفت: «ولی من پزشک نیستم.»
ناصر گفت: «بله ولی مگه نمیتونی از خواب بیدارش کنی؟ خب اونا هم همینو میخوان.»
رمال گفت: «خیله خب، از اتاق برین بیرون.» ناصر و سهرابی در حالی که داشت نق میزد به حیاط رفتند. حمید پشت سرشان میرفت که رمال ازش پرسید: «تصمیمتو گرفتی؟ میخوای بخوابی؟»
حمید گفت: «خب آره.»
رمال گفت: «من اگه یه نفر خوابمو میدزدید همه کتابایی رو که دوست دارم بخونم، قبل از مرگم میخوندم.»
حمید پرسید: «تو که فال میگیری نمیدونی خودت کی میمیری؟!»
رمال با تعجب گفت: «برای خودمون که نمیشه»
حمید کنار بچهها رفت و منتظر ماند. رمال داد زد: «پوشیدم. بیاین وسایلو بردارین.»
دوباره داخل اتاق رفتند. رمال کلافه بود و گفت: «شدهم مثل اون ستارهشناسه توی شازده کوچولو.»
حمید نفهمید منظور رمال چه بود. پرسید: «تو واقعاً نمیدونی کی میمیری؟»
رمال به حمید خیره شد. با کت و شلوار حسابی عوض شده بود. کیسهای از روی تاقچه برداشت و دو طاس رنگ وارنگ مکعب مستطیل از آن درآورد و به آنها نگاه کرد. با دست چپ از کاسه روی تاقچه آب برداشت و روی زمین ریخت. بعد طاسها را رها کرد و به آنها زل زد. چشمهایش گرد شد و چند لحظه طول کشید تا به حال عادی برگشت.
حمید پرسید: «چی شد؟ امروز اتفاقی برات میفته؟»
رمال جواب داد: «نه، دو هفته دیگه کشته میشم.»
*******
به مقارن که رسیدند یک راست سراغ مغازه بقالی رفتند. بقیه کارگرها هم آنجا بودند و چند نفر از اهالی روستا هم جمع شده بودند. بقال از دیدن دکتر خوشحال شد. همه جلوی خانه پیرزن رفتند. رمال گفت: «فقط منو دوستام داخل میریم.»
دو پیرزن هر کدام یک طرف جمعیت رژه میرفتند. رمال نگاه تندی به آنها کرد. هر دو راهشان را کج کردند و کمی دور شدند. اما همانجا ماندند.
داخل اتاق سریع دست به کار شد و سیمها را به برق وصل کرد و هر نورافکن را دست یکی از کارگرها داد. ناصر را کنار سر پیرزن فرستاد و گفت: «باید وقتی گفتم، بگیریش ولی کنارش باشی. توی سایهش نریها.»
دو کارگر کنار حمید پشت سر رمال ایستادند. سهرابی قرآن به دست نزدیک در بود و کارگر کم حرف و آن که صورتش لک شده بود، کنار رختخواب به دیوار تکیه دادند و منتظر بودند.
رمال نورافکنها را روشن کرد و چند دقیقه صبر کرد تا پیرزن به نور عادت کند. بعد او را بیدار کرد. آنقدر انگشت پایش را تکان داد تا بیدار شد.
پیرزن چشمهایش را باز کرد. حمید را که دید خندید. حمید خیلی ترسید. احساس کرد که در این دو هفته، هر شب همین خنده را دیده است ولی به خودش مسلط شد و پرسید: « تو پسر جوون داشتی؟»
پیرزن گفت: «ها که دِشْتُم»
حمید گفت: «چرا این کارو با من کردی؟»
پیرزن گفت: «بِرِی که تِنِسْتُمْ، کرْدُم» و ناگهان متوجه دور و برش شد و جیغ کشید: «نِه!»
رمال سر ناصر فریاد زد: «شونههاشو بگیر، توی سایهش نری.»
با دست به پشت سریها اشاره کرد و دوباره داد زد: «حمید و ببرین بیرون.»
پاهای حمید محکم به زمین چسبیده بود و دو نفری هم نمیتوانستند او را بیرون ببرند.
کارگری که هیچ وقت حرف نمیزد به پیرزن گفت: «تو از خدا نمه ترسی؟»
پیرزن بُراق شد توی چشمهای او و به سرعت پایین را نگاه کرد و دنبال سایهاش گشت. از نورافکن آزرده شده بود. رمال دوباره داد زد: «الان وقتشه، حمید و ببرین.»
اینبار سهرابی حمید را کشید و به آسانی بیرون برد.
رمال سر کارگر کم حرف داد زد: «تو هم برو بیرون.» او نمیتوانست تکان بخورد. کارگری که صورتش لکه داشت خودش را به سینه او کوبید و از در بیرون بردش.
ناصر دو دستی شانههای پیرزن را گرفته بود که داشت دوباره جیغ میزد و میخواست به رمال حمله کند.
رمال گفت: «تموم شد، آروم باش.»
پیرزن سرش را پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن، ناصر او را رها کرد و بلند شد.
پیرزن به رمال گفت: «مُکشُمِتْ، یکی رَ مِفْرِسْتُمْ سراغت.»
سهرابی بلافاصله حمید را کنار جاده برد و سوار تاکسی کرد و به سمت مشهد راه افتادند. وقتی ماشین راه افتاد، حمید صدای سهتار زدن ملایمی را شنید. به جلو نیم خیز شد، پخش ماشین خاموش بود. دوباره تکیه داد و آرام آرام خوابش برد.
بقال داخل اتاق شد و مادرش را بیدار دید. خیلی خوشحال شد. بیرون آمد از رمال تشکر کرد. مقداری پول هم به او داد.
حمید تا مشهد توی ماشین خوابید. باتری mp۳ palyer سهرابی تمام شده بود و مجبور بود ترانههای مورد علاقه راننده را تحمل کند. غصه کت و شلوارش را میخورد.
وقتی به خانه حمید رسیدند او را تا بالای پلهها رساند و به مادرش گفت که حمید مریض شده است و نیاز به استراحت دارد. پدر حمید او را تا دم حمام برد و نیم ساعت بعد کمک کرد تا به رختخواب برود. بعد به آشپزخانه رفت، یک کاسه تخمه پر کرد و به مادر گفت: «چقدر لاغر شده بچه!»
تخمهها را آورد، جلوی تلویزیون نشست، آن را با کنترل روشن کرد و شروع کرد به تخمه شکستن.
بهمن ۸۸
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
دشتهای خشک??????????
ارسال توسط: Anonymous
در مورد داستانتون !!!
جالب بود , ولی از شما بعید نبود
ارسال توسط: فروزان
سلام علیکم و رحمت ا...
خوب هستید انشاا...
چطورین یا بهتر !!!!!
ستاره سهیل شدین باز !!!
:-)
ارسال توسط: فروزان
سلام. خوبین؟ داستانتون عالی بود. و کمی ترسناک!عجب روستاییه این روستای مقارن! براتون آرزوی موفقیت میکنم.
ارسال توسط: هدیه میرمرتضوی
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany