»
 ایمان مومنی » یک شعر » غباری گذشت

ایمان  مومنیغباری گذشت، گفت:
اگر غبار باشی
تو را با دست‌هایم  می‌وزم
من غبار نبودم.
گفتم: من غبار نیستم.

با دست‌هایم وزیدم.

■■

از راه‌های گیج
با چتر گذشتم،
آسمان که مرا دید
یادش آمد:
 باید بچرخد
باید ببارد
باید...

■■

وقتی برگ را می‌کاشتم
می‌دانستم
بهار را برداشت می‌کنم
هنوز هم می‌دانم.

فکرهای دیروزم را
کرم‌ها و موریانه‌ها خوردند،

من داس را می‌فهمم.

■■

حرفی داشتم،
اما واژه‌هایم کو؟


غبار برگشت،
نه نه نه، من غبار نیستم
هنوز هم  می‌دانم.

■■

بال‌های پرندگان
خط‌هایی مورب بر آسمان نقش می‌زد.

به کوه‌ها نگاه می‌کردم.

پرندگان از خود، از خط‌های مورب می‌رفتند.

به کوه‌ها نگاه می‌کردم.

بال پرنده را وسط کوچه دیدم.

به کوه‌ها نگاه می‌کنم.
هنوز هم.

■■

واژه می‌بارد،
و من از راه‌های گیج می‌گذرم.

واژه‌ها را بر می‌دارم،
و بر دایره‌ی راه می‌کارم.

باران، ببار بر من
من   کلمه‌ی   من  هستم.

■■

در راه پایم به سنگی می‌گیرد.
آخ خ خ خ!
 برمی‌گردم.

■■

راه‌ها باید برگردند
دایره شوند.
تا خود را کشف کنند.

راه‌ها باید بگردند...
بند کفشم را، گره می‌زنم باز می‌کنم، گره می‌زنم باز می‌کنم،
باز می‌کنم گره می‌زنم، باز می‌کنم گره می‌زنم، باز می‌کنم، باز...

■■

حرف‌های درون دایره.
فکرهای بیرون.
راه‌هایی که ما را دور می‌زنند.
کوه‌هایی که راه را.

لابد، زمین گرد است.

با این فکر دایره تنگ‌تر شد.

■■

تیرهای برق، درخت را...
تیرهای برق درخت را...
تیرهای برق...
پرنده...
آسمان...
درخت را...

دایره خود را می‌رود.
درخت را...

■■

چرا واژه‌هایم را پیدا نمی‌کنم؟

■■

پنجره، وارونه باز می‌شود.
خم می‌شوم،
آسمان در قعر است،
 و زمین سقف.

■■

یادش آمد
بیاید بچرخد.
باید...

■■

تیرهای برق...
درخت را...

■■

شما واژه‌های بعدی را ندیده‌اید؟

■■

پنجره را که باز کردم،
با سر
به آسمان سقوط کردم.

■■

چه هوای گرمی!

■■

آخ خ خ خ!
باز پایم به سنگی گرفت.

■■

اگر سنگ می‌دانست سنگ است،
قلبش می‌شکست.

با این حرف آسمان ترک برداشت.

■■

سنگ‌های آسمانی،
شهاب‌های زمینی،
پنجره‌ی ناقلای من.

■■

... واژه می‌بارد.

پس چترم کو؟

■■

آخ خ خ خ!
واژه‌ی سنگ را ندیدم.

 تاریخ انتشار: ۱۱ خرداد ۱۳۸۹