»
 شیوا رمضانی » دو داستان » لعنتی

شیوا رمضانیلعنتی

نان‌های خامه‌ای بوی بدی گرفته‌اند. روزها، روشنایی ِ بیش از حدِّ اتاق آزارم می‌دهد. اولین‌بار که دیدمش فکر نمی‌کردم حضورش یک روز، تا این اندازه برایم مهم بشود.
یادم می‌آید، از کارگاه که برگشتم، بی‌آنکه لباسهایم را عوض کنم، تمام غروب روی کاناپه دراز کشیدم. بلند که شدم خانه تاریک بود. عرق کرده بودم. چراغها را روشن کردم. پنجره‌ها را یکی یکی بستم تا کولر را روشن کنم. پنجره‌ی آشپزخانه، پنجره‌ی هال، نوبت پنجره‌ی اتاق که رسید...
وحشت کردم در تمام عمرم چنین موجودی ندیده بودم. از کسی هم چیزی درباره‌اش نشنیده بودم. پوست ِ چروک ِ سیاه، چشمهای گرد و کُروی که بِرّ و بِر نگاه می‌کردند اما پلک نمی‌زدند. موهای کثیف ِ سرش انگار سوخته بود. گوش‌هایش شبیه گوش‌های یک انسان معمولی بود شاید هم کمی کشیده‌تر. بینی‌اش را هیچوقت ندیدم امّا لبش سیاه بود و بد شکل. پاهای کوتاهی داشت، در عوض دست‌هاش خیلی بلند بودند. قدّش درست به اندازه‌ی یک بچه‌ی پنج-شش ساله بود. بی‌هیچ حالتی در چهره. نه غم، نه شادی، نه یاس. یک لعنتی ِ به تمام معنا.
اولین کاری که کردم این بود که جاروی دسته بلندی از آشپزخانه برداشتم. به حیاط رفتم. به حفاظ ِ پنجره چسبیده بود. ترسیدم. خیلی زیاد. ولی به هر حال اولین ضربه را زدم. تکان نخورد. عرق روی پیشانیم را پاک کردم. ضربه‌ای دیگر. دوباره. دوباره. محکم. محکم‌تر. محکم ِ محکم‌تر. بی‌فایده بود. دسته‌ی جارو شکست. باید فکر بهتری می‌کردم.
روی کاناپه نشستم. گوشی تلفن را برداشتم. دست‌هایم می‌لرزیدند. شماره گرفتم. چند دقیقه بعد دو مأمور با اونیفورم‌های مخصوص وارد خانه شدند. سعی کردم ترسم را پشت لبخندی مصنوعی پنهان کنم. اما انگار موفق نشده بودم.
یکی از مأمورها که قدبلند و درشت‌تر بود گفت: - نترسید، حالا ما اینجاییم کنار شما...
با اشاره‌ی دست آنها را به سمت ِ اتاق راهنمایی کردم. به محض دیدن ِ آن لعنتی مأمورها به لکنت افتادند. اما خودشان را نباختند. مأموری که رنگ ِ پوستش تیره بود گفت: ـ نظرت چیه؟
مأمور قدبلند گفت: ـ باید گزارش بِدَم.
حدود بیست مأمور با باتوم و اسلحه به خانه هجوم آوردند. سعی کردند با بستن ِ طناب دور بدن ِ لعنتی، او را از نرده‌ها جدا کنند، اما این کار غیر ممکن بود. با باتوم به جان ِ لعنتی افتادند. بی‌فایده بود. بیسیم زدند تا اجازه‌ی شلیک بگیرند، اما چون لعنتی مرتکب جرمی نشده بود این اجازه به مأمورها داده نشد.
هر روز دو مأمور در حیاط خانه کشیک می‌دادند و مراقب اوضاع بودند.
این کار برای مأمورها کسل‌کننده شده بود. سرانجام روزی به من گفتند: - هر موقع حس کردید خطری تهدیدتون می‌کنه، فورا با ما تماس بگیرید.
بعد از آن هیچ مأموری پایش را به این خانه نگذاشت.
روزهای اول وقتی با لعنتی تنها می‌ماندم، می‌ترسیدم. فکر ِ فروش ِ خانه هم که اصلا منطقی نبود. کدام آدم ِ احمقی حاضر می‌شد با وجود این جانور بدترکیب خانه را بخرد؟ حتی زیر قیمت. سعی کردم با این مشکل بزرگ کنار بیایم.
یک روز هنگام برگشتن از کارگاه، چند متر پارچه‌ی ضخیم خریدم. آن را با چهار میخ بزرگ جلوی پنجره زدم. اما حس کنجکاویم باعث می‌شد هر دو-سه دقیقه یک بار پرده را کنار بزنم تا ببینم لعنتی هنوز پشت پنجره هست یا نه. اینکار تمام وقتم را می‌گرفت. نمی‌توانستم با خیال راحت تلویزیون تماشا کنم یا کتاب بخوانم. حتی نمی‌توانستم راحت بخوابم. یک شب با عصبانیت پرده را از جا کَندَم.
شبی سرد و زمستانی، وقتی وارد خانه شدم با عجله به آشپزخانه رفتم. از درون فلاسک برای خودم یک فنجان چای ریختم. هنوز پایم را از آشپزخانه بیرون نگذاشته بودم که فکری به ذهنم رسید. با سینی کوچکی که در آن دو فنجان چای بود وارد اتاق شدم. لعنتی مثل همیشه با همان ریخت و قیافه پشت پنجره بود. سینی را زمین گذاشتم و میز را کشیدم زیر پنجره. صندلی را هم گذاشتم پشت میز. روی صندلی نشستم زل زدم به لعنتی. همان طور سرد و بی‌احساس نگاه می‌کرد. در صورتش هیچ چیز ترسناکی نبود همان‌طور که هیچ چیز دوست‌داشتنی‌ای نبود.
با اینکه از روز اول پوست بدنش چروک بود، نمی‌دانم چرا حس کردم خیلی پیر شده. بلند شدم. پنجره را باز کردم. برف می‌بارید. سوز سردی در اتاق پیچید. فنجان چایش را پشت پنجره گذاشتم. پنجره را زود بستم. جُم نمی‌خورد. بِرّ و بِر نگاه می‌کرد. رد نگاهش را گرفتم. مدام اشتباه می‌کردم. گرچه سیاهی بزرگ چشمهایش ثابت بود اما انگار هر بار به یک نقطه‌ی متفاوت نگاه می‌کرد.
فنجان چایم را برداشتم. سینی را کنار زدم. آرنج دو دستم را روی میز گذاشتم. صدایم را صاف کردم. گفتم: ببین این از بد شانسی ِ من بوده که موجودی مثل تو، توی ِ این دنیای بزرگ باید یه راست بیاد تو خونه‌ی من. اونم پشت پنجره. لعنتی! این همه جا تو حیاط هست.
چایم را سر کشیدم. فنجان در دستم بود و با آن بازی می‌کردم. گفتم: - البته تو هم موجود بد اقبالی بودی که چسبیدی پشت این پنجره. شاید اگه پنجره‌ی دیگه‌ای رو انتخاب می‌کردی به جای قیافه‌ی تکراری و خسته‌ی من چهار تا بچه‌ی شیطون می‌دیدی، یه زن و شوهر خوب، یا... یا یه زندگی به تمام معنا...
آن شب خیلی با لعنتی حرف زدم. حالت چهره‌اش تغییر نکرد. چایش یخ بست. برف، سیاهی بدنش را پوشاند.
حالا دیگر هر وقت از کارگاه بر می‌گشتم یک راست سراغ لعنتی می‌رفتم. هرچه خودم می‌خوردم سهم او را هم پشت پنجره می‌گذاشتم. بالای سرش یک سایه‌بان ساختم که نه برف و باران اذیتش کند نه نور ِ مستقیم خورشید. ساعت‌های زیادی با او حرف می‌زدم. کم‌کم کار به جایی رسید که برای دیدنش لحظه شماری می‌کردم.
هر سال، روز ورودش به خانه را جشن می‌گرفتم. با او درد ِ دل می‌کردم. هفته‌ای یک بار حسابی می‌شستمش. سرش فریاد می‌کشیدم. برایش جوک تعریف می‌کردم. دو سه بار هم آنقدر با سکوتش حرصم را درآورد که با لنگه کفش به جانش افتادم.
لعنتی، هیچ آزاری نداشت. هر چند نفعی‌ام برایم نداشت. تنها جلوی نور را می‌گرفت. تا همین چند روز پیش...
وقتی از کارگاه برمی‌گشتم یک کیلو نان خامه‌ای خریدم. در ِ خانه را که باز کردم با صدای بلند گفتم: - سلام لعنتی. چطوری؟
نان‌های خامه‌ای را در دو بشقاب چیدم. به اتاق رفتم. بشقابها از دستم افتادند. نان‌های خامه‌ای کف اتاق ولو شدند. با عجله به حیاط رفتم. همه جا را گشتم، لعنتی نبود. لعنتی هیچ جا نبود.
غذا، چای، بستنی، حتی آب هم، تنها از گلویم پایین نمی‌رود. چند روز است کارگاه نرفته‌ام. حوصله‌ی انجام هیچ کاری را ندارم.
نان‌های خامه‌ای بوی بدی گرفته‌اند. روزها روشنایی بیش از حدِّ اتاق آزارم می‌دهد. به جای خالی لعنتی خیره مانده‌ام. بی‌آنکه پلک بزنم یا چهره‌ام حالت خاصی داشته باشد.
۱۳۸۶ برنده‌ی جایزه‌ی ادبی صادق هدایت.


انگار از جایی دور

مرد، در ِ خاکستری‌رنگ اتاق را باز کرد. نور ِ لوسترهای روشن هال، پهن شد روی موکت شیری‌رنگ ِ اتاق. زن، دست ِ حلقه‌شده‌اش را از دور گردن پسرک باز کرد. غلت زد. موهاش ژولیده بود. چشم‌هایش را تنگ کرد. مرد به نیمه‌ی روشن صورت زن نگاه کرد. سیگاری را که میان دو انگشت گرفته بود، جلو برد: - کبریت؟...
زن، انگشتش را جلوی دهان گرفت. آهسته گفت: هیس! مگه ندیدی؟ تازه خوابوندمش! صداش انگار از جایی دور می‌آمد.
مرد دستش را پایین انداخت: نمی‌شد عادتش بدی تو اتاقش تنها بخوابه؟ زن، موهای سیاهش را از روی پیشانی کنار زد: اون فقط چهار سالشه! مرد، سر تکان داد: آره خب! فقط چهار سال. صداش انگار از جایی دور می‌آمد. سیگار را روی زمین انداخت، با پا له‌اش کرد. پسرک چانه‌اش را خاراند. ناله کرد. زن برای مرد، دست تکان داد. چرخید. دستش را دور ِ گردن پسرک حلقه کرد.

مرد روی تخت بزرگ اتاق، دراز کشید. غلت زد. دوباره. باز هم. به پهلو خوابید. سرش را به بالش ِ سفید ِ زن نزدیک کرد. آن را بویید. صورتش را در بالش فرو برد. محکم بغلش کرد. دستش را دراز کرد و کلید برق را فشار داد.
صدای جیر جیر ِ پایه‌های تخت، در اتاق پیچید. صدای نفس‌نفس‌های مرد، انگار از جایی دور می‌آمد.
۱۳۸۶ کرج

 تاریخ انتشار: ۱۴ خرداد ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


جایزه ی ادبی صادق هدایت برازنده ی این داستان است. امیدوارم آثار دیگری از شما بخوانم.

ارسال توسط: هیچکس


سلام خانم رمضانی داستان اول را خوانده بودم وخوب بود داستان دوم فضاهای باز زیادی داشت که میشد رویشان کار کرد اما معلق ماندنشان خود داستانی دیگرست ممنون

ارسال توسط: Anonymous