»
 احمد خادم‌پر » ویژه‌نامه » چهار فصل

احمد خادم‌پرچهار فصل

فصل یک: مرگ مؤلف
زندگی در زخم‌هایی است که آهسته در انزوا مثل روح خوره می‌شوند و آهسته در انزوا می‌خورند و می‌تـ... می‌تراشند و می‌خورند.
انزوا که راه می‌افتد به سمت خانه‌ی زخم‌هایی که در ... در راه روی جاده راه می‌افتد شاید به زنی بربخورد که روی جاده نشسته دارد با... بازی می‌خورد و می‌تراشد و می‌تراشد و می‌خورد شبیه زخمی که خونش تمام شده روی جاده نمناک زنی با زخمی در تنش بربخورد به ما که - سِش - داریم شلنگ تخته برمی‌داریم. زنی با زخمی در تنش که خونش مثل خوره تمام شده روی جاده نمناک بربخورد به مردی که دارد تنها و آهسته در انزوا روی جاده که هنوز زیر ابرهاست و دارد گرم می‌شود زیر نمناک‌ترین پای عریان زنی که رویش راه می‌رود، بارانش می‌گیرد و فضای داستان را خیس ِ خیس می‌کند.
آسمان، آسمانی که ابرهایش توی هم می‌روند. مرد که راه می‌رود آهسته در انزوا. زن روی جاده غلت بخورد و هی غلت. غلت بخورد و بتراشد. جاده هر دوتایشان را می‌خورد و می‌تراشد. مثل خوره سفید و سرخ می‌شوند و از تراشیدن سیر. حالا هر دو دارند روی جاده نمناک غلت می‌خورند. جاده‌ای که نمناک شد و هیچ‌چیز دو طرفش نبود.

فصل دو: مرگیدن مؤلف
چیزی که بشود در تنهایی زیر لحاف خزید و هیچ چیز را به روی خودت نیاری تا زنت صبحانه‌ات را حاضر کند و بعد با کسالتی تمام مثل خوره صبحانه‌ات را بخوری و در حالیکه یک دستت را از آستین کت‌ات گذرانده‌ای و سیگار روشنی بین دهان و دست دیگرت بالا و پایین می‌خورد یک‌وری از در بیرون بروی هیچ حرفی هم نزنی و بر فرض عفریته‌ای هم که هیچ توضیحی نداری می‌بینیش. ببینیش کاملا کلاسیک مثل عفریته‌ها شده حالا که از کوچه‌ها رد می‌شوی به سمت پاتوق همیشگی، قهوه‌خانه‌ای کنار بازارچه - صاحب آن عفریته‌ای از نوع مذکر است که صورتش سلاخی شده - تا غروب می‌نشینی و سیگار دود می‌کنی بعد هم بلند می‌شوی می‌روی پی کارت کاری که اصلا نمیدانی چه هست. در راه، به تاریکی خاصی برمی‌خوری و چشم‌هایش را می‌بندد و می‌بیند که روی جاده‌ای دارد راه می‌رود که هیچ چیز دو طرفش نیست. راه می‌رود و بعد از چند قدم احساس خوبی سراغش می‌آید و سرخوش می‌شود و می‌فهمد که زندگی در زخم‌هایی است که آهسته در انزوا مثل روح، خوره می‌شوند و آهسته در انزوا تر می‌خورند، تر می‌شوند و می‌تراشند و می‌خو... می‌خورند و می‌تر... مثل زخمی که خونش تمام شده. به صرافت می‌افتد و پی زخم‌هایی می‌گردد که زندگی درونشان است. درونشان پر از زندگی است.

فصل سه: تمرگیدن مؤلف
این زخم‌ها را می‌توان در زن‌هایی پیدا کرد؛ یعنی در تن زن‌هایی پیدا کرد که بر بخورند به کسی که دارد دنبال زخم‌هایی می‌گردد که درونشان زندگی کند. ابرها بارانشان بگیرد. و هی بخورانند. بازی کنند. ران‌بازی بکنند و ببارند. مرد فکر می‌کند که مهم‌ترین مسئله زندگی را پیدا کرده که می‌تواند درونش زندگی کند. و زن هم شاید همین‌طور فکر می‌کند. که زندگی‌ست که زخم برمی‌دارد یا زخم است که زندگی را درون خودش دارد یا اصلا زندگی هر کس زخمی بیش نیست. بهرحال کشف مهمی است که می‌توان به آن رجوع کرد «در زندگی» یا «زندگی در». روی جاده باران گرفته و خیس شده. حالا کسی روی جاده نیست. جاده هر دوتاشان که نمناک شده بودند، خورده. خودش هم نمناک شد و خورده خواهد شد. زخمی از راه می‌رسد و جاده را مثل مار می‌بلعد. نمناک. حالا خیلی خیس‌تر از آن است که بشود گفت نمناک. برای خودش رودخانه‌ای شده که دوتا ماهی که یکی‌شان زخمی در تنش است درونش زندگی می‌کنند. در واقع جاده که رودخانه، رودخانه که زخم شده و زخم که زندگی و زندگی که در رودخانه است و در رودخانه یک ماهی، نه دو ماهی که یکیشان یک زخم روی تنش است دارند می‌خورند و می‌تراشند برای زنده ماندن خودشان و رودخانه که زندگی است و در خود زخمی دارد که زندگی درونش است.

فصل چهار: مؤلف کجاست
رودخانه که دریا بشود زخمی عمیق برداشته است. در واقع اگر این زخم مثل خوره روحش را نمی‌تراشید یعنی مثل روح خوره نمی‌شد دریا نمی‌شد. دریا که پر است از زخم‌هایی که درونشان زندگی است و دریایی که اقیانوس می‌شود در واقع خود ِ زخم شده است و زندگی‌اش را نمی‌شود در کلامی آورد که زخمی شده باشد یا دست و پایش شکسته یا نشکسته باشد.
فکر می‌کند که مسئله‌ترین مهم زندگی‌اش را پیدا کرده که همان زخم‌هایی باشد که زندگی درونشان است یا زندگی‌هایی که درون زخم‌هاست. مرد فکر می‌کند خیلی کار دارد که باید انجامشان داد و چشم‌هایش را باز می‌کند و دنبال کارش می‌رود بجایی که زنش درونش منتظرش مانده است و خیلی کارهای مهمی که باید انجامشان، نه خیلی کارهای بزرگی که وقتشان رسیده است «زندگی در...» یا «در زندگی....»؟

تابستان ۱۳۸۲ کرج

 تاریخ انتشار: ۱۶ خرداد ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


با سلام
چهار فصل به لطافت فصل بهار بود.
با بهترین آرزوها برای نویسنده

ارسال توسط: افسانه


خیلی جالب بود ممنون رفرنسهایی از ادب معاصر داشت

ارسال توسط: Anonymous