زن استخوانی نشست کنار دریا. مانتوی سفید پوشیده بود. شنها ساعتهای باطل شده بودند. چند مرد حرکت میکردند. رفت و آمد آنها ابدی بود. زن چشمهایش را بست. مرد چشمهایش را باز کرد. فرو رفت توی دیوار سفید. محو لکهای شد که فرو رفته بود توش. هر روز زن استخوانی بیدارش میکرد تا داروهاش را بخورد. گفت: نباید زیاد بخودتون فشار بیارین. گفت: آخه ندیدن لامصب چه جوری محو شد. دیگه اندازهی یک لک شده بود.
چند لکهی سیاه روی آسمان. این ابرها نمیبارند. انگار آدمهای منتظر فرو رفتند تو لکههای ابر.
زن فرو رفت تو سفیدی دیوار.
مرد گفت: سر ساعت بیدارم کن. زن ساعت را کوک کرد. هر دو رو به دیوار سفید خوابیدند.
زن استخوانی با سفیدی دیوار مماس شده بود. روی بوم مرد برای بازنمایی سفید مشکل داشت.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
بعد از مدت ها داستان خوبی خوندم که منو به فکر وا داشت
مانا باشید
ارسال توسط: پریا تفنگ ساز
سلام خانم طالشی خوبی؟
لذت بردم از داستان
پرداخت خوبی شده و حس درگیر کننده ای داره همچنین جهانبینی خاصی...
موفق باشی
ارسال توسط: روح الله ستایش احدی
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany