شماره نوزده
»
نقد و مقاله
فرهاد نمرودی » درنگی بر: این فرمون دست کیه؟
«پیادهروی در شب»
درنگی بر: این فرمون دست کیه؟
نوشته فرهاد اکبرزاده
فرهاد نمرودی
می بکشاند به چپ، دل بکشاند به راست
وه که کشاکش خوش است، تو چه کشیدی بگو
مولانا
وقتی رمان را خواندم. احساس تنهایی همراه با شعفی در من پیدا شد و غمی زیبا وادارم کرد به پیادهروی شبانه همراه با پکهای پیدرپی سیگار. احساس کردم راوی شخصیت تنهایی است همچون مسئله رمان. تنهاتر از هر تنهایی، بیهمرهی «خود»، خود با همه نیرومندیهایش.
میتوان تنها بود و در خود بود و با خود و امکانات و مسائل دم به دم پیدا شوندهاش همچون متفکران زیست. میتوان با وادادهگی در برابر مسئله و دشواری ترک تفکر کرد، از خود خالی شد و به بیرون رو کرد میتوان خود را بیرون کرد. عطوفت درونی موجود در زبان لغزان و دم دستی متن و خشونت بیرونی آن، طلاطم بیامان روح راوی را آشکار میکند. وجود او در برخورد با واقعیت روزمره در تضاد قرار میگیرد و ابتذال آن را مینمایاند. شخصیت نامعمول او آینهایست که تصویری روشن از زندگیهای معمولی را باز میتاباند و دنیای پوچ و متظاهری را که انسان امروز برای خود ساخته به تمسخرمیگیرد و به معیارهای کلیشهای سنجش انسانیت انسان ریشخند میزند. پراکندهگوییها، تکرارهای فراوان و جملات کوتاه و بریده و گاه بدون ارتباط ظاهری، خواصه در گفتارهای درونی، روح متلاطم راوی را مینمایاند و آهنگ کلام داستان، که از لابلای سطور به گوش میرسد (بخصوص فصل اول) با نشیب و فرازی شیرین، جذبه و تاثیر داستان را دو چندان و هم چون موسیقی متن خواننده را در فضای داستان در بر میگیرد.
نویسنده بر خلاف آنچه در سبک رئالیستی مرسوم است ابتدا بخشی از یک فضا را انتخاب نمیکند که آن را با فاصلهای خاص از زمینه مطابقت داده و در چهارچوب قرار دهد بلکه او از طریق آنچه میآفریند به شناخت میرسد و از طریق آنچه میشناسد میآفریند متنی که در عناصرش توالی وجود دارد در تقابل با آنچه دیدگاه آنی خوانده میشود قرار میگیرد چرا که در متن همهچیز در آن واحد از نگاهی واحد ارائه میشود با این روش ۲۰۰ صفحه نیاز است تا بتوان دقیقهای را که به آن اندیشیده شده توصیف کرد با توجه به این که نقل کردن تمام واقعه امری محال خواهد بود زیرا به مجلدی حداقل به حجم یک روز (به دلیل توالی و همبستگی رخدادها) نیاز است تا تمام حوادث گوناگون و بیاهمیتی را در طول زندگی برایمان رخ میدهد را بازتاب دهیم که نیازی هم به این کار نیست زیرا به مدد اندکی هوشیاری و خلاقیت از طریق برجستهساختن روند تفکر میتوان بر این مسئله فائق آمد و اصلا مگر تفکر چیزی جز فرایند برجسته ساختن است؟ میتوان با یک قدرت هنری دوسویه تصاویر را تولید کرد یا آن که از میان آنها انتخاب کرد که در این رمان از هر دو روش توامان استفاده شده است تا جایی که گاهی تلاش بیش از حد برای توضیح برخی موقعیتهای توضیحناپذیر بیشتر از آن که در روشنکردن آن موقعیتها موثر بیافتد بر ناکارآمدی زبان در وصف این فضاها تاکید دارد.
وظیفه اصلی زبان چیزی نیست مگر "نقل معرفت ما از اشیاء و امور"
جان لاک
به راستی آیا میتوان همه عناصر بلاغی، مجازی و تزیینی را از زبان زدود و آن را به سر ِ کار و وظیفه نخستین آن باز گرداند؟ و اگر ما فقط زبان اثر را مورد بررسی قرار دهیم فراتر رفتن از آن غیر ممکن نخواهد بود؟ ظاهرن آنچه در تحلیل تنهایی فراتر رفتن از زبان ناممکن است این انتظار خواننده است که نهایتا شکلی از همنوایی را بر اثر حاکم خواهد شد (که در این رمان خواننده از شروع فصل اول این همنوایی را حس میکند اما رفتهرفته کمرنگ میشود و نوعی سر در گمی ایجاد میگردد که با برگشتن به عقب و خواندن دوباره متن به تدریج از این سر در گمی کاسته میشود) این انتظار متضمن آن است که همه چیز در اثر در یک بازی تقدیری خلاصه نشود زیرا در غیر اینصورت این بازی خود امری بیمعنا میشود و انتظار ما در مورد تحقق یکپارچگی در متن یکسره عقیم خواهد ماند. اگر قرار است اثر توجه ما را در مقام خوانندهگان آثار ادبی جلب کند، اضمحلال طرح داستان باید به منزله علامتی درک شود که ما را به همکاری بیشتر با متن فراخوانده تا ما خود در طرح خمیرگونه داستان شکل ببخشیم. اگر قرار است در برخورد با متنی فاقد طرح فریب بخوریم، پس باید از قبل انتظار کشف و تحمیل نوعی از نظم را داشته باشیم و این فریب نیز فقط درصورتی میتواند به نوع تسلی خاطر منجر شود که خواننده با نشستن بر جای مولف از اثر همان چیزی را بسازد که مولف همه هوش و مهارت خویش را برای طفره رفتن از آن بکار برده است. چرا که ناکامی و عقیم ماندن انتظارات همیشه کلام آخر نیست بلکه فراموشی این نکته است که هر اثر هنری به عنوان جهانی ناقص، همواره نیازمند این نقصان حیاتبخش است.
در یک نگاه کلی ما با بینظمی و تلمبارگی ِ مشهودی در این رمان مواجه میشویم ولی آیا این مواجهه حاصل شکلی از ناآگاهی ما نسبت به فرمی تازه، غیر معمول یا دست کم تجربه نشده نیست؟ وقتی سعی میکنیم وحدتی موهوم را به متن منتقل کنیم یا حداقل به این بیاندیشیم که نویسنده یا خواستی ورای اثر در برابر این وحدت القاء شده تمهیدی اندیشیده است میتوانیم فرمهایی را در زیر چشم داشت که نوعی وحدت کاذب همچون دورغی برزگ و فریبنده آنها را دربر گرفته است چنین آثاری با وجود جاذبه و تنوع ساختهگیشان اغلب پشت تاریکی تمهیدی از پیش موجود پنهان شدهاند. از طرفی تلاش وسواسگون نویسنده و عدم رهایی او در فضای داستان به این نوع ابهام دامن زده است اما با انس گرفتن بیشتر با متن به سختی میتوان گفت که کلیت متن از نااندیشهگی یا شلختگی برخوردار است.
تاریخ انتشار:
۱۹ خرداد ۱۳۸۹