»
 مجتبی حدیدی » ویژه‌نامه » دو ماه و چهار روز

مجتبی حدیدی بوف کور متنی است که ادبیات را به پیش و پس از خود تقسیم نمود. او رعایت جهان‌بینی تا بالای زانو نیست. ایده‌ال‌هایش محصور در اعضا نبوده است و روشنفکری را در انطباق علوم جدید با متون کهن نمی‌داند. حداقل در رد نظریات نمی‌کوشد و در پی اثبات خویش نبوده است. او ظاهر مونث فرنگی بی‌جان را درعروسک پشت پرده تجربه کرده است و باطن ملا باجی کنجکاو را در ابجی‌خانم دیده است. اینجا اثیری دمبه رنگ شده صدادار؛ و راوی یک مذکر اضافه‌دار نسبت به لکاته نیست. مد نظرهای سورئالیستی سخن اندره بورتون را به یاد می‌اورد: سوریالیسم متعهد به تصحیح تعریف از واقعیت است. وسایل همه در خدمت یک مقصود واحد هستند و تغییر درک از دنیا وسیله‌ای است که تغییر دنیا را شامل می‌شود. در سورئالیسم منطبق با فرویدیسم (فلسفه عملی) جهانی فراتر وجود دارد و ان ضمیر ناخوداگاه است. ناخوداگاهی فروید کلید سورئالیسم است. روی هم رفته این شعور حاضر بخش کمی از ناخوداگاه ماست. به نظر فروید هر واقعیتی پس زده شود؛ در رویا اشکار می‌شود. پس رمانتی‌سیسم و سوررئالیسم می‌کوشند به قسمت‌های پنهان خود دست یابند. اینجا تغییری همسو از رمانتی‌سیسم که درون‌گرایی را ارجح میداند و اصولا انسان را بی‌ارتباط با دنیای بیرون می‌داند؛ تحلیل می‌شود. اروتیک و سورئالیسم انجا به هم گره می‌خورد که به قول فروید (روان ناخوداگاه شامل تمامی غرایز بشر اولیه شد). غریزه جنسی سلاح سوریالیسم شد و از این بابت که در برابر افزایش اطلاعات از ناخوداگاه و توجه به امر انگیخته؛ این غریزه شهودی که منبعی در دسترس همگان بود؛ در ارجحیت قرار گرفت و در جایگاه اخص هنری پژوهش شد. سورئالیسم تخیل را قابل حصول می‌داند و می‌داند که هنرمند نمی‌تواند از تغییر شکل دایمی جریان زندگی بی‌تاثیر باشد و می‌خواهد نقش خود را ایفا کند. هر چند پردازش به مسایل عشقی و رویایی و دیوانگی بازخوردی صریح‌اللهجه از طبقه حاکم دریافت می‌نماید. در بیانیه دوم سورئالیسم می‌خواهد بشریت را ازاد کند و تغییر تفکر ما از چیستی واقعیت را آزادی ذهنی می‌داند و این نخستین شرط انقلاب سورئالیستی است و نتیجه ان ازادی انسان‌هاست. البته با همه این‌ها خود را آوانگارد نمی‌دانستند. ماکس ارنست می‌گوید: اثری درخور نام سورئالیست است که به کلی عاری از نظارت عقل و شعور و ذوق واراده باشد. بروتون بعدها نوشت: ((امروز بیشتر از همیشه رهایی ذهن که هدف مشخصه سورئالیست‌ها و معطوف به رهایی انسان است مهم شده و این یعنی ما باید با همه نیروهای ناامیدی با زنجیرهایمان بجنگیم. امروز بیشتر از همیشه سورئالیست‌ها برای رهایی انسان چشم امید به انقلاب پرولتری دوخته‌اند.)) با تمام این اوصاف پارگی شدید سورئالیسم را در بوف کور شاهدیم. انجا که به تصحیح تعریف از واقعیت نمی‌پردازد و قصد بهبود جهان را ندارد. و همچنین به اروتیک از دیدگاه یونگ نزدیک‌تراست تا فروید. و تاثیر از تغییر شکل دایمی در جریان زندگی نمی‌گیرد. چرا که حداقل در روایت اول؛ جریانی از زندگی ریال و استمرار؛ در نوشتارمشاهده نمی‌شود و تمام افعال ماضی هستند. این ابرمتن ضدنوشتاری است که به هیچ اصولی وفادار نمی‌ماند و در لایه‌های زیرین تاویلی به نتایجی سرگردان‌تر نیز می‌رسد. بوف کور باعث هامون مهرجویی است. نجف دریابندری این رمان را دوست ندارد چون زیادی منحط است و منحط را نوعی سبک ادبی می‌داند. هنری میلر بهترین کتاب می‌داند و اندره بورتون موسس سورئالیسم در فرانسه جزو بیست شاهکار ادبی می‌خواند. رنه لایو می‌گوید: (در این کتاب اهمیت هنر به معنی بسیار ابرومند کلمه در نظر من بسیارصریح جلوه می‌کند.) بوف نماد است و سوژه‌ای با پایه‌های روانی نمی‌تواند باشد پس باید به روانکاوی شخصیت‌ها پرداخت. زیرا روانکاوی در مواجهه با ادبیات دارای کمبودهای شدیدی است و روانکاوی این متن؛ لذت خوانش را گاهی به طور کلی نابود می‌سازد. زیرا فاقد ابزار لازم برای پردازش به زیبایی‌شناسی است. فاجعه بوف کور دوگانه است: اول انکه بعد از ان به پایه ان متنی به وجود نیامده است. دوم فاجعه درون متنی ان است. تفکرات ناسیونالیستی و دختر اثیری به خصوس با افعال ماضی در قسمت اول روایت؛ ایران پیش از اسلام را تفهیم می‌کند. تکه تکه کردن دختر اثیری؛ عشق پر از حسرت و از دست رفته‌ای است که با تلاشی بیهوده به خاک سپرده می‌شود. کوزه راغه استعاره از ایران باستان است و نقاشی دختر اثیری یا انیما؛ همان ایران است که مانند پیکر بی‌جان اثیری و کوزه سنگین است. گورکن گلدان را به راوی می‌دهد و در روایت دوم در اختیار پیرمرد خنزر پنزری قرار می‌گیرد. لکاته در روایت دوم به رجاله‌ها تن‌فروشی می‌کند و یکی از سه شخصیت اول داستان مورد تجاوز پیرمرد قرار می‌گیرد. این ایران بعد از اسلام است. پیرمرد مانند گلدان در پشت مه ناپدید می‌شود این هویت گمشده و امر بیرونی یا لذت مدام خیامی است که به دست نمی‌اید و ناامیدی همچنان ادامه دارد. این‌ها همه در محل تجاوز یعنی شهر ری اتفاق می‌افتد. این یاس ریشه در یک نوع ناسیونالیسم شخصی نیز می‌تواند داشته باشد. با اینکه رابطه راوی با سایر پدیده‌ها و المان‌ها در هیچ چارچوب محکمی نمی‌گنجد اما پروین دختر ساسان-اصفهان نصف جهان-اتش پرست-آفرینگان؛ می‌توانند اسناد ناسیونالیستی هدایت باشند. تفکرات خاص خیامی و کوزه به عنوان پدیده هستی در این متن با تصویری از انیما روی ان و ارتباط ویژه با مهرگیاه که ین و یان (نر و ماده) آن در یک تن جمع می‌شود تورفتگی‌های تفهیمی را بیشتر می‌کند. کهن الگو (ارکتایپ) یا ناخوداگاه فردی فروید که در یونگ به سطح جمعی می‌رسد الگوهای گذشته را بیشتر شناسایی می‌کند. چرا که ناخودآگاه یعنی آن بخش که دارای مقدار زیادی مایع اصلی یا الگو با خصلت کهن را داراست و صورت‌های فکری مشابه با ان یکسان است. انیما نیز روح سفید است که به روح پایین‌تر وابسته است و به زمین ملادی تعلق دارد و در واقع چون ین محسوب می‌شود مادی است. اما پسیکولوژِی نیز در بوف کور اخته می‌ماند. اثیری سیاه‌پوش است و با زمین بیگانه است. حتی با راوی و صورت مثالی‌اش زیاد مناسبت برقرار نمی‌کند. حتی در روایت اول که اثیری است کشته می‌شود و در روایت دوم لکاته و خاین می‌شود و در هر دو حال فاجعه غیر قابل کنترل خلق می‌شود. روی هم رفته به نوشتار بوف کور که بر می‌گردیم در هیچ دوره‌ای صورت امروزی نمی‌توانسته داشته باشد چرا که الهام و رویا و توحش سایه از بنیان به ان آمیخته است. سایه اینجا به نقاب نزدیک‌تر است تا به راوی. تجدید حیات و نوزایی در انتقال به گل نیلوفر؛ مار؛ زنبور زرد (مثابه ازدواج) در یک ارتباط بیگانه و پراکنده به سر می‌برند. اما با همه اینها به نظر خود هدایت: (تمام اجزای بوف کور چون موسیقی با هم درارتباط هستند) ارتباط بینامتنی با هملت شکسپیر؛ ورود عمو در روایت اول و عقده اودیپ نیز دارای تاملی شایسته است. بوف کور نوعی شورش علیه مادی‌گری نیز هست. با اینکه بحث آن استغراق در روح و ماده نیست و مساله حیات بررسی می‌شود. نگاهی به دیدگاه مانوی و چشم‌انداز بوف کور خالی از لطف نیست. مانی نقاش ایرانی بود که به هند سفرکرد و در زمان اشکانیان آیین خود را عرضه داشت. در دیدگاه مانی نباید حیوانی را سر برید و سلاخی نمود و جهنم او همین جهان است که مانند سلاخ‌خانه‌ای است که در آن گوشت جویده می‌شود و شراب و زن وجود دارد. مانی می‌گوید: شبی فرشته توم (فارقلیط) بر من ظاهر شد و گفت: عزیزم گوشت نخور شراب منوش و هرگز زناشویی نکن. گیاه‌خواری صادق هدایت و تهوع وی در کافه نادری به علت استشمام بوی گوشت و عدم پیوند او با کسی و ترس از جهت بازگرداندن شراب در روایت اول بوف کور و میل به خوردن شراب مسموم ارثی در اول روایت دوم؛ عدم توانایی به جهت هم‌خوابگی با زن اثیری در روایت اول و توجه کافی به مهرگیاه و هند نگاه مانوی او را ثابت می‌نماید و می‌توان گفت برهنه‌ترین فلسفه مانوی در بوف کورهست. مانی با نقش و نگار؛ ذهن پخته و حکمت خلاق خود را می‌نمایاند. این فریبناکی از شدت شکوه و بلوغ؛ سترون است. بوف کور در این جایگاه است که خود را از وعده‌های بهشتی محروم می‌سازد و به مثابه یک روح لطیف زنانه در پیکری مردانه می‌چرخد. حقیقت فاهمه و متصوره انسان چون بزرگ‌تر از آن بود که بتواند از دهان خارج شود؛ با خروج ناقص خود هیکل‌ها و اساطیر را متولد نمود. به راحتی می‌بینیم که آرکائیزم به وجهه واقعی در بوف کور وجود ندارن و در این راستا هم نمی‌شود به تحلیل جامعی از بوف کور رسید. به هر حال در زندگی زخم‌هایی هست و یکی از این زخم‌ها چاک دهان است که حقیقت را ناقص از خود خارج نموده است. راوی دیالوگ نمی‌گوید و با منولوگ‌گویی یا دیالوگ از سمت شخصیت‌های داستان؛ التیام را در نوشتار می‌جوید؛ نه در گفتار. این زخم‌ها را نمی‌شود به کسی گفت پس باید نوشت. سوراخ روی دیوار که هرچه راوی پی آن گشت و نیافت. چشم‌های اثیری که موقع نقاشی باید دیده می‌شدند و نشدند و درست موقعی که اندام او کرم گذاشته بودند و نباید این بدن بدون اندام دیده می‌شدند؛ اما دیده شدند. در که مانند دهان مرده لای ان توسط عمو یا پدر باز مانده بود و پارگی لکاته. این زخم‌ها مثل خوره‌اند زیاد نمی‌شوند. کم می‌کنند. به هر حال عدم دیالوگ‌گویی توسط راوی در قسمت اول جستجوی دارو در سکوت نیست بلکه التیام را در نوشتار می‌جوید. چرا که کافکا می‌گوید: نوشتن بیرون جهیدن از سرزمین مردگان است.

 تاریخ انتشار: ۲۶ خرداد ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


سلام دوستان من از نوع همکاری با عروض بی خبر موندم و هیچکس هیچ خبری راجع به برگزاری جلسات ماهانه و نشست های ادبی به من نمی ده روی هم رفته شماره تماس فرهاد اکبر زاده رو هم گم کردم .

ارسال توسط: مجتبی حدیدی


ممنون نگاهتان همه جانبه و در یک راستا بود

ارسال توسط: Anonymous