»
 سارا رایجی » یک شعر » پاهایم را پنهان کنید

پاهایم را پنهان کنید
انگشت‌های من در هیچ خاکی جوانه نمی‌زند
از زخم‌هایش بیزار و ته ِ رگ‌هایم به دالان‌های ترسناکی می‌رسید که شکل هیچ درختی نبود
همه درخت‌ها آشیانه به دنیا می‌آیند، اما اگر بادها به اطمینان سروی شک کنند،
سهم دخترها از مادرها جدا می‌شود
سهم قلمه‌ها هم کم نیست، اما پای هیچ آواره‌ای از قلم به پرواز نمی‌رسد
خاک، بوی خون را دوست ندارد

از همین آخرین‌ها بود
از دوباره نرسیدن‌ها، انگشت‌هایم گرچه به باد نرسیدند
گرچه هنوز هجوم به فهم باغچه نمی‌رسد، اما از دفن سایه‌ها هزاران رکود باقی است

چرا ندیدم؟
چرا وقتی لامپ‌های مصنوعی تاریکی ِ خانه‌ام را به باد روشنی گرفتند ندیدم؟
و از هر انگشت صد پروانه به اعدام نشستم و گمان بردم که سایه هنوز سایه است
این روزها که زخم‌ها از کنار دیوار بالا می‌روند، چقدر غرق شدن خوب است
و اینکه سرطان، شکل ِ حمله
درد بزرگی است که حتی شکاف‌های دیوار آن را نمی‌فهمند

من دوست دارم، من دوست دارم
ما به شکل ریشه‌های از خاک بیرون افتاده
من، گره خورده به بازوانت
و انتظار درد غالبی است

به ریشه‌های از خاک بیرون افتاده سخت نگیرید که آفتاب چهره‌های بی‌هراس را بیشتر دوست می‌دارد
و حافظه شب‌زده‌شان بادهای تردید را از لابلای سروهای مطمئن کمتر اشتباه می‌گیرد

 تاریخ انتشار: ۱ تیر ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


شما قبلا متون خود را با یکی از صفات خداوند شروع میکردید مثل هوالحکیم بهتر بود این کار را هم اینگونه آغاز میکردید

ارسال توسط: mohammad