» »
 محمدحسن نجفی » ویژه‌نامه » «مرگ» توی

محمدحسن نجفیبا اینکه الان چند صباحی‌ست دیگر مرگ را، عدم تمرکز خودم را مرگ ِ خودم نمی‌دانم، ولی انگار عجالتا این مقاومت و سماجت سوژه برای تبدیل نشدن به اوبژه، مرگ را می‌گویم، tod، death، موت، جهان، Mund، که همان دهان است. آفریدن، آوریدن، آریدن، در تقریبا همه‌ی اساطیر به معنای جویدن و لبیدن است، مثلا همین چراه دور برویم یهوه، جو، Jew، و خدا با گفتن – یا نوشتن، یعنی با خردن ِ، تکه‌تکه کردن ِ، قطع کردن ِ، کات کردن، کاتب ِ کاغذ شدن ِ خود، پاره کردن کاغذ، پاپیروس، بردی، باد، کار اینگیلیسه، اگر چه، اولین نشانه‌های خدا، نام خدا، که از اینگ و ایندرا می‌آید به سوی احلیل و ذکر و نرینگی  کشایش دارد، ولّی کردن خودش دقیق‌ترین و اولین معنای نوشتن است: write = ورطن، گرتن، کرتن، کردن، که "خلق" عربی هم شکل دیگری از آن است: خلگ، خلة، خرة، کرت، این نام‌ها به معنای "جا"، "مکان"، شهر، زمین، هم هستند: کرت، گرد، گراد، گاد (پاسارگاد)، گد، کده، کت، کات. آفریدن یعنی قطع کردن، بریدن، زندگی یعنی بریده بریدگی، پس مرگ یعنی وصل کردن، چسباندن، جوش دادن، پیوستن، پیوندن. پس مرگ یعنی حاس.

 تاریخ انتشار: ۲ تیر ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


ٌدوست عزیز!
اشکال بزرگ شما این است که فقط می خواهید متفاوت بنویسید حال هر چه می خواهد باشد! این رفتار زبانی دیگر دمده و تکراری شده است.به راستی شما در این چند سطر چه گفته اید؟!جملات مقطع و کوتاه و گاهی نامفهوم! شما چه عینیتی از معرفت مرگ به ما داده اید؟می گویم عینیت زیرا کلمه ها می آیند تا امر مجهولی را معلوم کنند (و یا وهم عینیت را به ما نشان دهند).مضمون مرگ امری مجهول یرای ماست چون شناختی از آن نداریم و نقطه ی شروع آن زمانی ست که نمی توانیم در موردش کلمه ای به کار ببریم و زبان در مرگ متوقف می شود بایکوت می شود.بنا براین برای زبان مرگ امری ناشناخته است.همچنین برای ما هم .برای ما مرگ امری ذهنی و انتزاعی ست که به قول شما از ابژه بودن می گریزد و به خاطر همین هم ما و هم زبان ما در جهت گریختن و مبارزه با چنین جهلی عمل می کنند.ما می نویسیم تا چیزی از حود باقی بگذاریم و کلمات را در این جهت به کار می بریم تا معنا و تعریفی از هستی خود و دیگر چیزها ارائه داده باشیم .کاری که مرگ آن را حذف می کتد نادیده اش می گیرد .اما آیا ما و زبان براستی دراین کار موفقیم؟! وآیا می توانیم از مرگ بگذریم و عینیتی هم ازخود و هم از مرگ نشان دهیم تا از آن گذشته باشیم و شکستش دهیم؟پاسخ شما به این سوال نه است اما این پاسخ برای من اهمیت چندانی ندارد بلکه نوع رفتار زبانی شما اشکال دارد واشکال اساسی اش هم آنجاست که شما کاملا رو و آشکارا با آشفته کردن مضامین و حتی دستور در زبان مثلا خواسته اید تشان دهید که زبان در مرگ درجا می زند.اما خیلی رو و مبتدیانه! بهتر نبود به جای جمله ها و کلمات مقطع و کوتاه و انتزاعی کردن بی دلیل و به جای ریشه شناسی های عمیق و گاهی خنده دار! عینیتی از مضمون مرگ نشان می دادید که در زیر ساختش نقد و ویرانی خود این عینیت بود؟به عبارت دیگر بهتر نبود به گونه ای بورخسی معرفت مرگ را تعریف می کردید و یا سعی در تعریفش می کردید اما پشت همین امر عینی به طور پنهانی آن را زیر سوال می بردید تا ناتوانی زبان را در این امر نشان دهد؟ متاسفانه جنابعالی امر انتزاعی مرگ را به امری انتزاعی تر تبدیل کرده اید که فقط در ذهن خودتان شاید
مفهومی داشته باشد!

ارسال توسط: شروین سبطی


 نوشته‌های مرتبط: