لکهی سیاهرنگ کوچکی روی مچ دست چپش هی زیر ساعت ریزنقش زنانهاش گم میشد و پیدا میشد. صفحهی کوچک ساعت سرخ بود. لبه آستین دستدوزش مزاحم میشد با انگشتهای ظریف دست راستش شاید تمام عمر، با وضعیت ساعت و آستین ور رفته بود. سیگارم تا نیمه رفته بود و هنوز میگفت. زحمتی نبود. چیزهایی در اینباره که من نویسندهام و در روزنامهها تغییر چهرهام را دنبال کرده است. در اینباره که من هویت فعلی و جهانشمول زن را حذف کردهام یا رنج مرا از اینکه میدانم، میداند و امضاء نمیخواهد و هوا سردتر از آن نبود که همینطوری بیخیال، خیالش را درست انتهای خیابانی مثل آنجا شلوغ، ول کنم. میان همانها که میگفت مریضی سختی گرفتهاند.
این سیاستش بود یا اینکه کودکش را به قهرمانی من عادت داده بود و مغرور، گرچه کودک بود، لبخند زنانهای میزد که حاکی از هوش زنانهاش باشد و روی لبخند، ماتیک نرمی کشیده بود.
بله، من راه را با خیال زنی تا اینجا آمده بودم که سیگار را خاموش کنم و خیابان را رو به ابتدا برگردم. من همیشه در را بسته بودم و از پنجره نگاه کرده بودم، به زنی که در ساختمان روبرو وقتی از اداره برمیگشت، گلدانش را از حیاط تا ایوان طبقه دوم میآورد و آب میداد و صبح که میرفت او را منتظر در حیاط یا شاید پشت در میگذاشت.
نیمههای حرکت من در ادبیات به وقت او بود که گفت میتوانم جواب ندهم و از ترکیب... "و اما همسرتان" استفاده کرد، با همان صدای کودکیهاش. به ذاتش نزدیک بود و اگر نبود، دعوتش را مثل دیگران با یک عذرخواهی کوچک که سرم درد میکرد و صدایتان ضعیف میرسد یا هوا سرد است...
بعد از او سوار شدم و فاصلهام را همچنان دقیق و مودب، طبق آنچه رایج نبود، حفظ میکردم.
گفت: "یعنی واقعا شما از دستهای زن میترسید؟!"
سری تکان دادم و لبهایم را ولی بیصدا، بیآنکه بداند چرا یا انگشت زبانش را روی چه زخمی گذاشته، فشار میداد.
قهوه را ذره ذره شیرین و تلخ و گس تمام کرد. صورتش را آنسوی میز با چشمهای درشت و صداقتبینی و غنچههای دهانی که از دستهای سرد زنم روی آب میگفت.
کمی گیج شده بودم انگار چیزی کم بود، شاید سررسیدم توی کیف سیاهم نبود یا سوژههای داستانی که فراموش شده بود را ننوشته بودم یا نه! من سر قراری دیر رسیده بودم یا وقتی که گلدان به پشت بام رسیده بود، پشت سرم همسرم لباس شنایش را برداشته بود و دنبال چیزی میگشت.
حتی شنیدم که گفت: "میدانم نمیشنوی"، بیشتر فرو رفتم، حتما عینک شنا، نه، آنرا هم برداشته بود و پشت سرم منتظر نگاه میکرد.
برگشتم. سیگار دیگری روشن کردم. مردم هنوز میرفتند و کسی برنمیگشت. بعضی لبخند میزدند و بعضی نگاه میکردند. آیا ما با هم میآمدیم؟ اینرا پرسیده بودم؟ زیبا بود و میخواست تنی به آب بزند.
آیا اینهمه قصه از غروب زن را تحمل میکرد؟ یا به نویسندهای که نمیخواست زنش حتی پشت دوربین دستش را در طول خیابان بگیرد، افتخار میکرد؟ یا گریه میکرد؟ یا از قصهی گلدان و پیرزن خسته بود و میخواست خودش را از پشت بام در اضطراب بیاندازد یا از همین کنار خیابان عرض استخر را بدون سیگار هی برود و بیاید تا کم بیاورد؟! شاید دیر شده بود یا هنوز دستی روی آب منتظر بود. دلم لرزید. لحظهای خداوند تنها شد.
قهوه را حساب کردم و صندلی کنار میز را تا سر خیابان دویدم و کیفم را پشت پای چپم، نفسم بند آمده بود.
کوچه خود را پشت کلید خانه پنهان میکرد، در را کنار زدم و تن را به آب سپردم. از همین جا تا کف استخر یا کنار میلههای آن دایو دوطبقه کسی نبود.
انگار لباسهایم تنگ شده بود یا توی جیبهایم سنگ ریخته بودم. خودم را خسته به لبه آبیرنگ رساندم. در حیاط را باز کرد. نزدیک شد. دستش را دراز کرد. صفحه سرخ ساعت لکه را پوشانده بود.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
عااااااااالی.
ارسال توسط: a.z
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany