»
 مونا طالشی » ویژه‌نامه » بوف کور و ایرانیت

مونا طالشیولی من نیک می‌دانم،
چو نقش روز روشن بر جبین غیب می‌خوانم،
که او هر نقش می‌بسته‌ست، یا هر جلوه می‌دیده‌ست،
نمی‌دیده‌ست چون خود پاک روی جاده‌ی نمناک.

شخصیت بوف کوری چگونه شخصیتی‌ست؟ شخصیتی که با سایه‌اش حرف می‌زند. سایه‌ای که زخم‌هایش را می‌خورد. شبیه یک جذام درونی، پیکره‌اش را می‌تراشد.
و تعریف می‌کند تنها برای خودش. روح سرکوب‌شده‌اش را در آن بغلی شراب تسلی می‌دهد.
روحی که در تاریکخانه مانده سایه‌ی شخص ایرانی‌ست در مرحله‌ی اول و در مرحله‌ی بعد سایه‌ای روانشناختی و...
سایه‌ای که همواره در خفا نفس کشیده. سایه‌ای پنهان که خود را می‌جوید و پنهان می‌کند. چراکه ناچار است. دیگر از سیادتش خبری نیست. اگر ما نیز شبیه هر قومی ناخودآگاهمان را پهنه‌ای اسطوره‌ای فرا گرفته باشد. اسطوره‌های ما را مجال بروز نیست. دیری‌ست که در پستو مانده. و در بوف کور نیز این سایه ما را هدایت می‌کند به یک سرداب که باورهای عمومی‌مان را در آن دفن کرده‌ایم.
غربت پارسیان –که پس از هجوم اعراب به هند رفتند- در کتاب هست. بوف کور آینه‌ای‌ست برای ترک‌خورده‌گی روح ما که همواره باید در خفا جسته شود.
رگه‌هایی از این ایرانیت این اصالت همواره در ادبیات ما روشن است. از پس استعاره‌ها نمایان می‌شود. در شعر حافظ رگه‌های عقاید مانی را می‌بینیم.
بوف کور همین تلاش برای نمایان‌کردن خود است و به همین دلیل کهنه نمی‌شود چون سرچشمه‌ی ماست مرهمی بر آن بی‌اسطوره‌گی، آن آتش زیر خاکستر است که سال‌هاست پنها‌ن‌ست بنابراین از عمق همه‌ی ما حرف می‌زند در بخشی از اثر که نهان ِ نهان آن باشد.
راوی با جدال‌های عاشقانه روبروست اما آن ارضا نشده‌گی در واقع در روح اتفاق افتاده در بی‌هویتی و ریشه‌نیابی و سرکوب.
پس از آن‌ست که سوژه در محیط خود به کشف می‌پردازد، چشم باز می‌کند و در اطراف خود جز سیاهی نمی‌بیند. در واقع هیچ چیز ناخودآگاه جوابی برای او نیست و ارضایش نمی‌کند. آن گل نیلوفر، مرداب، پیرمرد، تریاک، همه تجلی‌هایی برای فراموشی‌ست همان‌طور که عرفان ایرانی چنین‌ست.
در شعر خیام و حافظ تجلی‌های عاشقانه برای شادباشی و خوش‌باشی و نمایان‌کردن راز دهر است. و در هدایت نیز چنین است.
بنابراین بوف کور اثری‌ست که عمیقا از روح ایرانی متاثر است و تکان خورده  و بدلیل این‌همه پوشیده‌گی‌ست که می‌تواند تنها با سایه‌اش حرف بزند. بیرون مرجعی نیست. زخم‌هایش را به خود می‌زند و این سایه، سایه‌ای‌ست که هدایت تقدیم ما کرده تا لحظه‌هایی از آن خود را بنگریم با همه‌ی زخم‌ها.

 تاریخ انتشار: ۷ تیر ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 0


 نوشته‌های مرتبط: