شماره نوزده
»
جلسات نقد
گزارش جلسهی نقد «سربازی با گلولهی برفی»
جنگ و صلحگزارش جلسهی نقد «سربازی با گلولهی برفی»
چهارشنبه ۸ اردیبهشت- کانون دوستداران کتاب- ۲۰مین نشست نقد کتاب گلستان همراه مجموعه شعر «سربازی با گلولهی برفی» «مجید سعدآبادی» شد. این درست که بیش از ۷۰ تن از اهالی فکر و قلم آمده بودند و بسیار گرم بود جلسه، این که صندلی کم آمد و تا آشپزخانه هم پر شد را هم گیریم درست (با این همه تالار و سالن خالی و بیاتفاق)، کیفیت اجباری برخی نیامدنها امّا که گاه تا «سارا سعیدی» مؤسّس جلسات میرسد و... هر چه هست، نشان صحّت نیست.
نشستیم تا آنهایی که هنوز میتوانند، بیایند. ۶ عصر
مجید سعدآبادی نشست روبروی جمعیت به شعرخوانی. شعرهای کتاب گفت حالت روایی و پیاپی دارند امّا بیترتیب چندتایی میخواند.
شعری از کتاب میخوانیم: شعلهای در آغوش داری/ شبیه هر مسافری که/ از جنگ برمیگردد/ من خیره به ابرها/ صدای تلویزیونهای غریب را میشنوم/ وقتی بستههای آتش/ سوغات شهرمان را تبلیغ میکنند/ و به این فکر میکنم/ شجرهنامهی آتش آخر به کجا میرسد؟/ به تنور خانگی پیرزنی در ییلاق/ یا زیپویی انگلیسی/ پر از بنزین هواپیماهای روس/ هر چه هست خانههایمان دارند میسوزند/ بیا/ بیا این تکه ابر/ اندازهی چشمهای من نیست/ بگیر/ آغوشت را آرام کن
جایش را به
حسین دیلم کتولی میدهد که نقد مکتوبش را بخواند: [آقای سعدآبادی، لطفن نگه دارید، من پیاده میروم، جبهه همین جاست]
گوشهی این پارک کوچک، روی صندلیی سیمانی رنگ خورده، زیر سایهی بید مجنونی که تا شانههای من آویزان شده، و برگهای ریختهی زرد، شکل سکههای طلا، کنار فوارههایی که میرقصند و کوزهی بزرگی که شبیه کوزهی خیام آب از بالای آن سرازیر میشود با سبز چمن و عطر گلهای رنگارنگ، صحبت از جنگ کردن سخت میشود. من همیشه از جنگ میترسم، از صدای مهیب تفنگهایی که انسان را چون برهآهویی بیپناه میکشند، از هواپیماها و توپهایی که خانهها را روی سر انسان و انسانیت آوار میکند، از پای قطع شده، دست قطع شده، از چشم کور و صورت?ای لهیده میترسم؛ باور کنید از صدای آسمانقرومبهای که گوشهایم را آزار میدهد چه رسد به صدای انفجار مینها و بمبهایی که پردههای گوشم را پاره کند اما همیشه آنهایی که ایستادهاند و آنهایی که با گلولهها و جلد منورها حتا جا سیگاری درست کردهاند را تحسین کردهام؛ از آنهایی که شبها تا صبح بهخاطر سلامت من بیدار ماندهاند و از مرگ نهراسیدهاند، سربازهایی با کولهپشتی و مسلسلهای سبک و نارنجکهای ضامن نکشیده نه سربازهایی با گلولههای برفی، نه آنهایی که واقعیت جنگ را ندیدهاند و نقاشی جنگ میکنند و داستان ج?گ مینویسند شعر جنگ میسرایند، نقالی جنگ میکنند. به راستی آیا اینها میتوانند عینیت کار را در حقیقتها نشان دهند، واقعیتها را در حقیقت بیان کنند مخصوصن وقتی قلم مادرزاد آبستن حملهها و شکستها نبوده، کلمهها از ذهن خیالپردازی در متن جریان یافته؟ اگر خوب نگاه کنیم شکل جنگ هیچ وقت آن طور نیست که در فیلم «این گروه خشن» نشان داده میشود چرا که خباثت و توحش و لگامگسیختگی چیز دیگریست تا عینیتهایی که در جنگ جریان داشت. مثلن در «نجات سرجوخه رایان» میبینید با تمام زیبایی کار و استناد به اصل، کم و کیفها آن طور?که هست دیده نمیشود با این که از هر زاویه در این فیلم یک جنگ بزرگ واقع شده، شبیه دیگر فیلمهای هالیوودی یا نمایش قهرمانان تصنعی مخاطبپسند نیست. میبینیم مثل فیلم سهراب شهید ثالث در «طبیعت بی جان» نخ کشیدن سوزن پیرزن بسیار واقعیتر است تا حرکات رامبو و رینگوی طپانچه طلایی.
مجید سعدآبادی را نمیشناسم اما مجموعهی زیبای «سربازی با گلولهی برفی» را خواندهام چند و چندین بار میدانم متولد شصت یک و دوست و جنگ را ندیده و اینها که نوشته تجربهی ایشان نیست بلکه درک محسوسات است و پس دادن محفوظات هم نیست. همین هم هست که گاهی بسیار رمانتیک یا فانتزی به جنگ نگاه میکند و از اصل به حاشیه کشیده میشود. کتاب «سربازی با گلولهی برفی» را نگاه میکنم با طرح جلدی ساده بدون هیچ نشانی از جنگ و صفحهی دوم آغازین که به مصراعی از حکیم توسی مزین است و تعجبم در گامهای اول این است که کتابی با محتوا? شعر سپید چرا نمیتواند آغازینی با شعر سپید داشته باشد! آیا در بین سپیدسرایان چیزی نیست که با نام خدا باشد و دَم از شعر کلاسیک نزند. صفحهی سوّم با تیتری این چنین «برگزیدهی شعر جوان سوّمین جشنوارهی بینالمللی شعر فجر» دو موضوع را برایم پیش میآورد: اوّل جایزهی مناسبتی گرفتن، دوّم برگزیدهی شعر جوان بودن و این که آیا میتواند برای تمام سنین مورد گزینش و در همهی جشنوارهها حرف برتری داشته باشد و این را میسپارم به همه در شعر هشت با این که توضیح داده شده که تحت تأثیر سطری از مرتضا شاهیننیا سروده شده ولی با آش?ایی کامل که به تمام شعرهای شاهیننیا دارم نه تنها تمام آن «شعر» بلکه بعضی از اشعار دیگر هم تحت تأثیر دیگران قرار گرفته و کشیدن «ملحفهی سفید» و دراز کشیدن و... امّا چرا «وارطان»؟ همان وارطان شعر شاملو که میدانیم وارطان سخن نگفت که البته بعد معلوم شد وارطان خیلی هم «سخن» گفته بود و حرفهایی که نباید میزد... توضیح زیادی «چون اشک قطره قطره» در شعر نه صفحهی ۲۲ یا در شعر ده صفحهی ۲۶: «دنیا هنوز/ از سربازهای بهشت زهرا میترسد...» که این چنین معنا دادن به جملهها کار صحیحی نباید باشد چون آنها چرا باید بترس?د؟ مگر چه دیدهاند؟ یا آنها چه بودند مهربانانی که جان دادند، مردانگی و ایثار داشتند و باور کنید بیشتر از همهی ما انسان و انسانتر... و این چنین عمد معنایی دادن به جملهها آگاه نبودن است. در نحوهی نوشتاری جملهها حالت قصهگویی را دارند:
این را عمو حسین گفت/ عمو حسین هنوز/ ترکش چهار سانتی که روزی/ روی ستون فقراتش رژه میرفت را دوست داشت... «شعر ده ص ۲۷» سلاحهای جنگی را/ از دستان خوابآلودش بیرون میکشم/ او غلت میخورد… «شعر دوازده ص۳۱» فکر میکنم جنگ صورت دیگری پیدا کرده، موتیف،ها عوض شده، عینی نیستند. آن چه میبینیم به یک هیجان و گیرایی نمیرسد بیشتر به یک نوع سرگرمی و دلخوشکنک میماند تا امری جدی. مثلن در «اسماعیل» براهنی وقتی صحبت از چیزی مثل جنگ میشود بسیار ملموس و جاندار و غیرقابلانکار میشود. در «زمان سنگی» ریتسوس ترجمهی فریدون فریاد، خواننده با چنان شکلی از طرح و عنوان موضوع آشنا میشود که جدی بودن را درک و خود جزوی از کل میشود و در همان حال و موقعیت قرار میگیرد یا در «رفته بودم به صید نهنگ...» علی باباچاهی: «و رنگ کنم جم?مههایی را که جمع کردهام از حوالی موصل و کرکوک» (شعر پیچ۱ صفحهی۷) کاش رنگها واقعیتر بود و صداها خود را نمیباخت و از تکصدایی به چندصدایی رسیده، از حالت فانتزی خارج میشد: بیا این تکه ابر/ اندازهی چشمهای من نیست/ بگیر/ آغوشت را آرام کن «شعر بیستوسه ص ۵۵» و شعر سیوسه که به یک نثر روان بیشتر میماند تا یک شعر... امّا باید بر این حوصله و این که بتوان عدهای را متقاعد به آفرین گفتن و کسب عنوان کرد باید جور دیگری نظر داشت و یقینن همیشه در مورد داوریها به پیشداوری نپرداخت تا دیگران چه گویند.... تا دیگران چه گویند.... داوران و خوانندگان بی غرض و مرض... سادگی در لحن و اتفاقات چنان آمیخته شده که انگار اتفاق جدی و خاصی نیفتاده و توپها توپ نیست یا جانمایه را چندان نشان نمیدهد. گزینش واژهها و پیریزی متن با جدیت و درونمایهی ادبی خاصی صورت نگرفته. فقط شکل بیان ?طلب و شکلگیری لفظی ودستوری است نه امر به گرانگویی و کمالجویی
: درست وقتی باران آمد/ جوب غش کرد «ص ۱۴شعر ۴»
آخر مادر اجازه داد/ پوتینهای خشکیدهی پدر را پا بزنم «ص ۱۵شعر۵»
با آدمهای کوتوله به جنگ رفتن نتیجهای ندارد «یکی مرد جنگی به از صدهزار...» روایت گاه خوب نشسته و بیان موضوع در ساختارشکل پیریزیشدهایست امّا انگار با یک انیمیشن روبرو میشوی و یا جذابیت آنی و کودکانهای دارند و شما را از داخل صف «سربازهایی با لباس پلنگی» پیش میبرد و «حجره به حجره» نگاه از «خواهر» به «مادر» و « خواهر» و «اتاق کوچک محقر» تا «حراجیهایی که بساط عشق را پهن کردهاند» جریان مییابد. تفنگها «اسباب بازی» میشود و «چهارده معصوم» به «سربازهای آهنی» زنگزده تبدیل میشود و چه راحت روی مینها «لیلیبازی» صورت میگیرد! شومینه و پیتهای بنزین کنار قابهای کهنه رجز میخوانند. پس تکلیف جنگ آیا همینهاست؟ واقعن دکان باز شده؟ مغازهها با طلسم قفلها چگونه این نمای عظیم را میخواهند نشان دهند؟ این میدان جنگ است آقا! کاری از«زیپوی انگلیسی» ساخته نیست و در این فاصلهی غریب باور کنید از «تفنگهای دوربیندار» هم کاری ساخته نیست تا نمای واقعی جنگ را نشان دهند. آیا هر «گوگرد کبریت» بوی جنگ میدهد؟ به راستی من هیچوقت منتقد خوبی نیستم اما نمیخواهم آن «خام ِ خمیرگیر» باشم. باید دندانهایم به لثههایم فشار بیاورند که گوشت و پوست و استخوان در هم فرو روند. من از این «کیش ومات»ها بلد نیستم. «جنگ جنگ است» حتا وقتی صحبت از زندگی پیش میآید وقتی توی خانه نشستهای و از هر طرف دشمن تا بن دندان خیانت مسلح نقشهی نابودی تو و کشورت را میکشد. وقتی سکهها حکایت از خواب اصحاب کهف میکند در جنگ دنبال پلهای پشت سر نباید گشت. کشتیها را به آتش باید کشید. یا مرگ یا پیروزی. دندان نیش این افعی را باید کشید. تخم این حرامزاده را باید شکست. آفرین به آقای سعدآبادی که میگوید: «سرت را بیرون میآوری/ میبینی/ برادرت کسی دیگریست/ پدرت کسی دیگریست/ خواهرت...»
اما کاش میگفت سرهایشان را بلند میکنند میبینند خواهر ومادرت کسی دیگریست، پدرت کسی دیگراست و بچهها شکل جوجه اردک زشت نیستند؛ بچه شیرهایی که دست ندارند، پا ندارند، چشم ندارند اما دل دارند میغرند و هنوز قمقمههایشان بدون آب، دارند به خطهای موازی توی دفتر نگاه میکنند که هیچ وقت به هم نمیرسند و اعدادی که همیشه زوج خوانده میشوند اما فرد نوشته میشوند.
مرتضا حسینی چوندری با تلفیقی از شفاهی-کتبی آمد و عملاًً تا آخر، هم حرف جلسه بیشتر از حرفهای او بود و هم خودش باز در بحث بود. چکیدهای از گفتههایش را اینطور برایم نوشت:
بحثی که مطرح میکنم شاید در نگاه اول بحثی حاشیهای و سیاستزده باشد. امّا اگر با نگاه جامعهشناسی ادبیات (جامعهشناسی مخاطب در فضای سیاسی، مشروعیتیابی، سیاست فرهنگی، استقبال از اثر و...) به بحث بپردازیم شاید بتوانیم از حاشیه به متن کشیده بشویم.
تبصرهی قبل از متن:
۱. نمیخواهم برای شعر محتوای خاصی را مرزبندی کنم و اساساً کسی را در این جایگاه نمیبینم چون ادبیات برایم چگونه گفتن است و نه چه گفتن.
۲. بحثی که مطرح میکنم تنها شامل حال این مجموعه شعر و آقای سعدآبادی نمیشود و شعرهایی از این دست را شامل میشود: شمس لنگرودی، گروس عبدالملکیان و...
توضیح یک اصطلاح:
زبان حاکم: منظور از این زبان تنها زبانی نیست که توسط حاکمیت فعلی استفاده میشود بلکه زبانیست که ریشههای خود را در سدههای پیشین از سنت، مقاومت در مقابل تغییر، تابوها، مذهب و... مییابد. نحوهی شکلگیری و رشد آن به صورت مستقیم (همچون سانسور و ممیزی) نیست، بلکه انگیزشها را به صورت غیرمستقیم جهتدهی میکند و متناسب با شرایط تاریخی احساس خطرها و نیازها و دور شدن از منافع جریان حاکم رشد و نمود پیدا میکند؛ چیزی شبیه فرایند مد در فرهنگ مصرفگرا. شاید به تعبیر دوستم آقای ابوالفضل فخار «ادبیات حاکم» جایگزین خوبی برای این اصطلاح باشد.
زبان حاکم الگوها، باید و نبایدها و مؤلفههایی را متناسب با اهداف ایدئولوزیک خود بازتولید کرده و توسط تریونهای خود منتشر میکند. این فرایند بازتولید عموماً به صورت بازگشت به سنت، یافتن هویت ملی و مذهبی، شکلدهی مدرن به مفاهیم سنتی! و... شکل گرفته و ادامه حیات خود را در تغییر ماهیت پدیدههای نو مییابد.
الگوهای زبان حاکم با تآخیر و در واکنش به رفتارهای زبانی دگرگونه، در دنباله میآیند. این زبان آگاهمندانه در پی تداوم و تآثیرگذاری خود بوده و بیشتر از آنکه به دنبال انتقال باشد، اصرار به نهادینه کردن خود دارد و با توجه به دسترسی به منابع و امکانات، هزینههای زیادی را پرداخت میکند. در ادامهی بحث تنها به قسمتی از تاثیرگذاری زبان حاکم در سه دورهی شعری به صورت گذرا میپردازم.
البته نتایج ملموس و روساختی این رفتار زبانی را برای این بحث فشرده و کوتاه انتخاب کردهام و هر کدام از این دوره بندیهای کلی در رابطه با شرایط تاریخی، سیاسی و فرهنگی قابل بسط و گسترش میباشند.
دورهی اول (دههی چهل و پنجاه):
در ذهن بعضی از شعرنویسان این دوره تصوّری به وجود آمده بود که قالب نیمایی قالب شاعران لائیک است. در نتیجه به جز استثناهایی (طاهره صفارزاده، موسوی گرمارودی و م.موید) شاعران مذهبگرا به سمت قالب نیمایی نمیرفتند و سقف همخوانی شعر آنها با الگوهای زبان حاکم در حد انتخاب قالب نزول کرده بود. باید توجه داشت که زبان حاکم در این دوره تفاوت خود را با حاکمّیت سیاسی کاملاً عیان میکند. زبان حاکم زبانیست که به صورت گسترده بر وجوه مختلف زیست ذهنی و تجربی افراد تآثیرگذار بوده و به دنبال حاکمیت سیاسی کشور پیش میرود.
دورهی دوم (دهه شصت):
در این دوره سقف همخوانی از حد پرهیز از قالبهای نو به پذیرش قالبهای نو ارتقاء پیدا میکند یعنی منع پیشین تبدیل به دعوت میگردد (قند حرام دیروز را امروز در چایی غسل دهید تا حلالتان باد!) دراین دوره تجربهی توآمان قالبها و ذهنیتهای کلاسیک با قالبها و ذهنیتهای مثلاً نو، به رخ کشیده میشود، تابوی قالب لائیک شکسته میشود و مفاهیم و مضامین شعر در چهارچوب ایدئولوژی مستقر در این قالب سروده میشوند.
قیصر امینپور، سهیل محمودی، غزوه، سلمان هراتی، کاکایی و...
دورهی چهارم! (زمان حال)
متناسب با پیچیدگیهای دوره سوّم (موسوم به شعر دههی هفتاد) و نیاز به بررسی گستردهتر این دوره، در این بحث این دوره را حذف کردم. همانگونه که شاعران کمتر تآثیر گرفته از مناسبات زبان حاکم از محدودهی این بحث حذف شدهاند.
در دورهی چهارم زبان حاکم با ساز و کار هوشمندانهای و متناسب با شرایط تاریخی خود جا را برای شعرهایی باز میکنند که من به آنها شعر خنثی میگویم؛ شعرهایی با کمترین چالش و اصطکاک با زبان حاکم. گرچه انگیزش شاعران این دست شعرها لزوماً سیاسی و امتیازخواهانه نیست اما با افول مقبولیت شاعران ایدئولوژی ِمستقر، خواه ناخواه زبان حاکم رضایتمندی خود را در مقبولیت این آثار نشان میدهد. هرچند که این آثار به صورت مستقیم همسو با ایدئولوژی مستقر نیستند و چالش آثار دگرگونه را در بر ندارند.
اهدای جوایز دولتی، امکان معرفی و تبلیغ این آثار توسط رسانههای دولتی، زمینهسازی در راستای مخاطبمندی و... گواه این مدّعاست.
مهرداد جهانگیری هم یادداشتهایی برداشته بود که توضیحشان میداد و اینطور خلاصهشان کرد: نکتهی زیبایی که در خوانش اوّل توجّه مرا جلب کرد نحوهی چینش اشعار در مجموعه بود: مجموعه با ترکیدن پوست تخممرغ در شعر یک متولّد میشود، رشد میکند و نزدیکترین پناهگاهش هنگام بمباران آغوش مادر است، به مدرسه میرود و در نهایت در شعر پایانی از دشمن میخواهد نیرویی بفرستد تا شعر را تمام کند.
امّا از لحاظ زبانی و فرمی اشعار مجموعه دارای زبانی ساده و به دور از تکلّفهای زبانی سابقاً رایج میباشد و شاعر سعی میکند به شعری ساختارگرا برسد؛ شعری که اجزای آن مطابق نظام دال و مدلولی توجیهکنندهی همدیگرند و از هرگونه زیادهگویی و توضیح اضافات پرهیز میکند.
امّا از نظر من از یک منظر این مجموعه انتظارات را برآورده نکرده است؛ به طوریکه اگر شعر ژانر جنگ را تقسیمبندی کنیم، یک دسته اشعار دفاع مقدّس است که به مدح جنگ هشت سالهی میهنمان با دشمن میپردازد و دستهی دیگر اشعاری هستند که به تقبیح جنگ و ستایش صلح میپردازند. بخشی از اشعار این مجموعه در دستهی اوّل قرار میگیرند. امّا آن دسته از اشعاری که در این دستهبندی در دستهی دوّم قرار میگیرند و به مدح صلح میپردازند، جز در چند شعرتنها ناظر بر جنگ هشت سالهی خودمان میباشند و به جنگهای مختلف در اقصینقاط دنیا اشاره نمیکند که از نظر من این یک نقطه ضعف بر این مجموعه محسوب میشود.
آنتراکت: گپ، پذیرایی، سیگار و…
در وقت دوّم جلسه که داغ بحث حضوری شد، حسینی و جهانگیری به تبیین حرفهایشان پرداختند و دیگرانی نیز سری از غائله گرفتند.
ابوالفضل فخار: این زبان سادهی بیحشو ساختارگرا که آقای جهانگیری دههی هشتادی میدونن، از کهنترین نمونههای شعر فارسی «در دشت آهوی وحشی چگونه دوزا…» تا به امروز بوده. آیا «مرگ ناصری» شاملو ساختار نداره؟ این استراتژی که آقای حسینی میگه تو یه اتاق فکر شکل گرفته؟ بخشنامه بوده؟ امکان نداره این تو ذهن شما اینقدر مهم شده باشه؟
بحث دربارهی زبان حاکم و شعر دههی هشتاد بالا گرفت.
مجید سعدآبادی گفت «بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدّس» حاضر بود ۲۰۰۰۰۰۰تومان هم حقالتآلیف بدهد به شاعر که نپذیرفت تا مخاطب بیواسطهتر کتاب را دریابد…
احمد خاندوزی: فکر میکنم همون اوّل خود کتاب شهید شده… حرفهای مرتضا رو توهّم توطئه نمیبینم ولی خیلی دقیق هم نمیبینم. همین که ما الآن اینجا تو یه جلسهی مستقل نشستیم، یعنی نمیپذیریم بخشنامهها رو… شعر آقای سعدآبادی شعر صلحه؛ در مورد آدمهاییه که خواسته یا ناخواسته درگیر شرایط جنگ شدن و عرصهی کشفهای این موقعیت. حالا این که تو عرصهی زبان تفاوت ماهیتی داریم ما با هم یه بحثه دیگهست. امّا همین که ایشون انتفاع مالی رو نپذیرفتن واسه نزدیک شدنمون کافیه.
محسن رضوان: ما از راه دور اومدیم راجع به این شعرها صحبت کنیم مثل یه مهمون که دعوت شده اینجا. شما میتونین زمانهای زیادی راجع به نظرات دوستان صحبت کنین ولی مجید اومده اینجا که نظرات شما رو راجع به شعراش بشنوه. من یه نقدی نوشته بودم که حالا که جوّ جلسه اینطوریه نمیخونم.
مجری تذکر داد که زمان خواندن نقدهای مکتوب آغاز جلسه بوده که جوّش «هیچطوری» نبوده.
بنیامین دیلمکتولی: اوّل بگم که مجید سعدآبادی جایزهی شعر جوان رو گرفته، نه این کتاب… راجع به سادگی زبانی… زبان ساده چیه؟ زبان فروغ؟ شمس لنگرودی؟ زرّینپور؟ عبدالرضایی؟… شاید «اسماعیل» رضا براهنی اوّلین نمونهی زبان ساده تو شعر جنگ باشه… شاید تآثیر شعر بلند مرتضا شاهیننیا رو بشه تو این کارها دید. این سادگی زبانی آیا به حشو نرسیده؟ من میگم که خیلی جاهای این کتاب حشوه! مجید سعدآبادی نه زبان رو به چالش کشیده نه تخیل. فقط احساس رو به چالش کشیده. از همین شعر پشت کتاب (دراز میکشم و/ به این فکر میکنم/ چگونه مادرم/ ملحفهی ?فیدش را تکاند/ و تمام جهان به یکباره صلح شد) اگه احساسات رمانتیک و عاشقانه رو برداریم چی جز یه نثر ساده میمونه؟…
حسن رستگار: من این افسوس رو دارم که چرا نتونستم این کتاب را بیشتر بخونم. تو این چند ماه که کتاب دستم بود این افسوس هم باهام بود که چرا نمیتونم به کتاب ایشون و خودشون نزدیک بشم. عملاً هیچ پنجرهای برای ورود نداشتم و نمیتونم تمام تقصیر این بیپنجرگی رو گردن خودم بندازم؛ بخشیی هم گردن کتابه. اوّل این که موضوعمندی و از پیش مشخص بودن موضوع کارها خودش دست کتاب رو رو میکنه و تولید دوری میکنه… بیشتر شاعر سعی میکنه از موضوع استفاده کنه تا مهارتهاش رو نشون بده… وارد دیالوگ با مخاطب نمیشه و به زندگی نزدیک نمیشه… در ?اقع حتی بازسازی گذشته نیست که موندن توشه… اگه قراره ما با کلمات زندگی کنیم، نمیتونیم اینقدر راحت مورد استفاده قرارشون بدیم؛ استفادهای که اینجا اتفاق میافته و… کارها بیشتر میل به حرفهای بودن دارن در حالی که ما یک بار برای همیشه و آماتور زندگی میکنیم…
تنش کوتاهی پیش آمد؛ به همین کوتاهی
محمّدامین مرئی: من فکر میکنم حرفهای آقای حسینی کجفهمی شده. تصوّر میکنم منظور ایشون از زبان حاکم، همونطور که توضیح دادن، گروهبندیهای حکومتی نباشه. همون گفتمانیه که «میشل فوکو» مطرح میکنه و حقیقت خاصیه که هر قدرتی تولید میکنه… نمونهی پیگیری بحث قدرت رو حتی تو بحثهای هنری فوکو مثل کتاب «این یک چپق نیست» میشه دید.
احسان مکتبی: من شعرهای امروزی زیاد میخونم چون سانسور شعرها تو صفحهی ادبی «گلشن مهر» به عهدهی منه! بالاخره ناچاریم بعضی جاهای حسّاس رو بزنیم… از خیلی از شعرهایی که میخونم خوشم نمیاد. چون تو این شعرها مرز بین شعر و نثر مشخص نیست و از لحاظ بیانگری و... امّا در مورد شعرهای این کتاب، بعضی شاعرها فقط شاعرن؛ یعنی همون عنصر خیال و کشفی و… مثل خودم که گاهی مرتکب شعر میشم. امّا وقتی تو ستون روزنامه به همون دلیلی که گفتم شعرهای این کتاب رو میخوندم جابهجا میدیدم اندیشهورزی هم تو شعر جریان داره و هی به شوق میومدم و ش?رها رو واسه صفحهبند نشریه، آقای «صیدانلو» میخوندم. مثلاً «من اگر/ سرباز خوبی بودم/ ماشهی تفنگ را نمیکشیدم!/ و تو اگر سرباز خوبی بودی/ دشمن نمیشدی!…» یا «… از شاعر به دشمن!/ از شاعر به دشمن!/ یکی از سربازهایتان را بفرستید/ این شعر را تمام کند!» این شعرها هم چهارچوب محکمی داره هم تفکر انسانی ضدّخشونت… ضمناً دلیلی نداره اگه بخوان به آقای سعدآبادی دوملیون بدن، نگیره. این که قیمت ما نیست؛ حق ماست. اگه قرار نباشه کار خاصی در قبالش انجام بدیم، چرا نگیریم؟… یه چیز جالب دیگهی این کتاب نگاه فراملّیشه که کلّ خشونت رو در تاریخ نفی میکنه...
خاطرهای از جبهه تعریف کرد و از کندن کانال بین نیروهای ایران و عراق که اگر سر بلند میکردی، شاید تیر در پیشانیت میخورد و این فکر که در همان حال میکرد که «آیا ما اینور خیر مطلقیم و آنها آنور شیطان مجسّم؟» حرف را با مزاحی تمام کرد که
انبساطی به جوّ جلسه داد.
«
سعید حیدرزاده» شکل مناسبتری برای چینش صندلیها پیشنهاد داد و این که کاش مجری در تنشی که پیش آمد، یادآوری اصل رواداری میکرد.
حسین دیلمکتولی: من کلّاً اینطور جبههگیریها رو دوست ندارم و توجّه به این که شعر چه جایزهای برده و کجا چاپش کرده و… ما رو از اصل شعر دور میکنه و یک کلوم ترورش میکنه.
منیژه آقایان: شما اوّلین نفری بودین که این ترور رو انجام دادین. حالا چرا برعکس موضع گرفتین؟
ابوافضل فخار: منم همین رو سؤال رو میخواستم از آقای دیلم بپرسم. امّا (پیش میآید و میایستد) کاش میشد بیشتر به مسائل فنی کتاب بپردازیم… اوّل بگم خوشحالم که میبینم تو نسلهای بعدمون اینهمه شاعرها و نقادهای خوب داریم… امّا تو این کتاب من با شاعر نابغهای مواجه شدم که چند خواست رو کنار هم رسونده… البته نمیشه نادیده انگاشت که خواست حاکمیت با الگوهایی مثل غزوه و... وجود داره و اگه من حکومت جایزهای میدم، لابد میخوام خواستهام عملی بشه… این کتاب از لحاظ بینشی در نوسانه بین نگاه دفاع مقدّسی و نگاه سکولار و گاهی تلف?قی از اینها… از لحاظ فنی به واسطه استفادهی بسیار متنوع این کتاب از صور خیال، گونهای از درام و حتی نوعی از شخصیتپردازی به علاوهی زبان سادهش امکان ترجمهپذیری و جهانی شدن رو داره… جهانی شدن هم میتونه ممدوح باشه هم مذموم که اینجا ممدوحه…
روحی خالقی: عنوان کتاب هست «سربازی با گلولهی برفی». یعنی به صراحت داره به ما میگه موضوع خیلی هم واسهش جدّی نیست. یعنی دغدغهش نه جنگه نه حتی صلح. دغدغهش شعرشه… نه شعر جنگی بودنش اتهامه نه شعر صلح بودنش اعتبار. رو هیچکدومشونم تعصّبی نداره. امّا این دریغ موند واسه من تو این جلسه که دو زارم کاسب نشدم.
مرتضا حسینی: اشاره کردم که مسآلهی زبان حاکم به خیلی قبل برمیگرده و محدود به دو سه دههی اخیر نمیشه. حالا شاید این مسآله زیادی تو ذهن من برجسته شده باشه. ولی مسلّماً توهّم ندارم. به این فکر کنیم که چطور امکان داره جریانی که بر حذف بنا شده و با حذف پی گرفته میشه، گاهی یههو توسّع نظر پیدا میکنه! باید دقت کرد.
نوبت نظر به اسماعیل حمیدی و حسن حسینینژاد نرسید.
مجید سعدآبادی: من واقعاً ممنونم از دوستانی که فرصت این جلسه رو فراهم کردن… اگه برخی دوستان آزرده شدن و من سهمی تو آزردگیشون داشتم از صمیم قلب ازشون عذر میخوام… فقط تآکید میکنم تو این مجموعه ادّعای نشون دادن مسیر یا انجام کار خاصّی در وادی شعر نداشتم… خیلی ساده اینطور بگم: جوونتر که بودم کوهنورد حرفهای بودم و... بعد که مریض شدم و دیگه نتونستم ادامهش بدم، حسرت این رو میخوردم و میخورم که چرا تو اون همه مناطق و مناظر بکر به جای لذت بردن و دیدن و... فکر سرعت مناسب و عقب نموندن از برنامه و... بودم. حالا که دیگه?امکان رفتن به اون جاها رو ندارم تو فضای شعر سعی میکنم بیشتر از گفتن و شنیدن شعر لذت ببرم. چون هیچ فرصتی تکرار نمیشه.
۸/۵ شب
گرم گپ از پلهها پایین رفتیم تا نشست ۲۱م و مجموعه شعر «باران سپید» ِ «لیلا مشفق».