»
 ریحانه نام‌دار » یک داستان » آنچه بر داستان می‌گذرد

ریحانه نام‌دار

آنچه بر داستان می‌گذرد
====================

 مرا هم مثل ِ خودش سوار ِ ماشین کرد، سنگین بودم
 کاموایی را که تنم بود مثل ِ کاموای خودش در آورد      مثل ِ خودش توی آینه به من نگاه کرد  وقتی می‌رفتم مثل ِ من ایستاده بود و دست تکان نمی‌داد   فقط فکر می‌کرد
  چقدر خوب بود دستم را بلند می‌کردم   سرم را کمی کج می‌کردم. سرم را کمی کج کردم و دیدمش که از توی آینه مرا نمی‌تواند ببیند. رفته بودم.
 عشق ِ من طعم و بوی کاغذی را می‌داد که هیچ‌وقت نه سیگار نه خامه و کیک نه هیچ مرد ِ دیگری که به آن اتاق می‌آید را نمی‌دهد. طعم ِ زن به عهده‌ی من است. من تلخ می‌خورم و زن‌ها از این‌که من تلخ می‌خورم یک‌جوری‌شان می‌شود. زن‌ها هم بعداً تصمیم گرفتند که تلخ بخورند. ولی از همان  دوشنبه هر وقت رفتیم کافه شکر ریختیم توی فنجان‌هامان! دخترها! وای دخترها! چقدر خوشگلند، احتیاجی نیست قهوه را تلخ بخورند، اصلا ًلازم نیست چیزی سفارش بدهند، خودشان به تنهایی هفته‌ها و حتی ماه‌ها کفایت می‌کنند. آخرین باری که دختر ِ کاغذی را اولین بار دیدم تا شِش روز ِ دیگر هیچ چیز نخوردم. فقط سیگار کشیدنم را ثبت می‌کردم. تمام ِ دیوارها از عکس‌های سیگار و من، من و سیگار پر شده بود. دادم همه را قاب کنند. ندادم، چون خیلی گران می‌شد      خودم با سنجاق‌های رنگی چسباندم‌شان. چندتاشان را که روی کاغذ ِ قهوه‌ای چاپ کرده بودم فوق‌العاده شده‌اند! حالا برایت می‌فرستم ببینی          خودم نمی‌توانم بیایم، کار دارم، عاشق شده‌ام
 این‌که چطور این‌همه اتفاق برای این آقا یا خانم در بالا افتاده است اصلا ًمسئله‌ی مهمی نیست، دروغ و راست بودنش هم همینطور. به همین ترتیب   تلخ    شیرین     شور    یا هر طعم ِ دیگری که بخواهد داشته باشد. اصلاًً از این فاصله نمی‌توانم درست او را ببینم. جنسیتاَش در این لباس ِ صورتی هر چه نمی‌تواند باشد    وقتی می‌چرخد انگار چیزی مثل ِ دامن ِ مینی‌ژوپ دور ِ باسناَش می‌پیچد. وقتی می‌ایستد کنار ِ پنجره   انگار   یقه‌ی اتو کشیده‌ی پیراهنش بخواهد از دو طرف برود بالا توی گوشهایش. آستیگمات نیستم. همین چیزی‌ست که دارم می‌بینم   حتی انگار سایه‌ی کراواتی،   روبانی، طنابی، روی سینهاَش افتاده که در نسیم ِ بهاری تکان می‌خورد و موهاش، واقعاً نمی شود فهمید! شاید بسته باشد    شاید هم داده براش تیفوسی بزنند!

  آرام آرام اتاق را تمام می‌کنم، خالی و سرد و تاریک می‌شوم   با یک پنجره در جیبم برای هر وقت که بخواهم سیگاری بکشم یا توی خیابان    راه بروم
 هوس می‌کنم تلفنی بزنم. دنبال شماره‌ای می‌گردم که همه جا روی دیوار نوشته بودم     پنجره را از جیبم درمی‌آورم و بازش می‌کنم   حالا فقط هوا دارم   و چندتا خانه آنطرف ِ خیابان    دیوار و شماره را با تقویم و ساعت تمام کرده‌ام، تخت و میز ِ آرایش و آینه و تمام ِ کشوها و قفسه‌های کمد ِ دیواری را، عکس‌ها را!
 توی بالکن خانه‌ی روبه‌رو هیچ‌کس ننشسته. برمی‌گردم   پشت به پنجره، کبریت می‌خواهم     توی جیبم چیزی می‌سوزد     خانه‌ام، کاغذهایم، می‌شود از آنها آتش گرفت   توی این تاریکی هیچ چیز مهم‌تر از یک سیگار نیست؛ یک سیگار و تمام. سیگار را تمام می‌کنم     باز بالاجبار فقط من هستم که مهم و مهم‌تر می‌شود. مجبورم سنگینی ِ این اهمیت را در نگاهم، حرفهایم، خاطراتم، حل کنم. راه بروم راحت‌تر حل می‌شود   هر قدمی در مقابل ِ این اهمیت خودش کاری‌ست   می‌شود آنقدر راه رفت که خانه‌ی تمام شده باز هم تمام شود    تمام‌تر     تمام‌تر    تمام‌ترین خانه!   می‌خواهم لباسم را در بیاورم    باید پنجره را بست    اما مگر می‌شود بدون ِ لباس جلوی پنجره رفت و آن را بست     آنها چه خواهند گفت    آنها که از پشت پرده‌های ساختمان‌های روبرو مرا می پایند؟   اول پنجره را می‌بندم    بعد لباسم را می‌کنم. یعنی کوتاه می‌آیم. به خاطر چه کوتاه بیایم؟ لباسم را می‌کنم و جلوی پنجره‌ی باز می‌آویزم   آن وقت همان طور که باد تکانش می‌دهد لخت ِ لخت می‌شوم    حالا دیگر مثل یک کِیس ِ روانی اهمیتم صد چندان می‌شود، پرده‌ی صورتی و سیگاری دیگر!
 لازم نیست حتماً این یکی با آتش خانه و کاغذ روشن شود. فندکم را پیدا کرده‌ام. راحت شدم. دیگر به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. فقط سیگار می‌کشم و به خودم که روی صندلی نشسته‌ام نگاه می‌کنم. صندلی از کجا آمده است؟ نمی‌دانم! همین جا بود   من هم نشستم رویش! تمامش نمی‌کنم   یک وقت لازم می‌شود.
می‌گذارم جیبم.
 دارم کم‌کم مطمئن می‌شوم که خوابیده‌ام   تازه خوابیده‌ام که حرکت غریب ِ چیزی در بالکن ِ روبرویی از پشت پلک‌هایم می‌گذرد و   به درون سرم، راه ِ گلویم، سینه‌ام، می‌رسد    دستم  خیلی رمانتیک بلند می‌شود و در هوا تکان می‌خورد. حتم دارم دختری شانزده هفده ساله است.
 بیشتر بهش نمی‌خورد. او هم دست تکان می‌دهد. زورم می‌آید چشم‌هایم را باز کنم و خوب وراندازش کنم ولی        انگار او خیلی خیلی اصرار دارد نگاهش کنم. دارد جلو و جلوتر می‌آید، دختر نیست، هست، نه، خوابم می‌آید، ده دقیقه دیگر، فقط ده دقیقه‌ی دیگر همه چیز را می‌فهمم، حالا بیدارم نکن!
_حمید! حمیدجان! بیدار شو!
  منم!
_ من حمید نیستم خانوم! مهرانه‌ام!


 گفتم هیچ وقت نشده از خودش بپرسه که چرا نوشته «دوشنبه» و چرا هیچ روز دیگری را ننوشته! بعد دیدم شاید دلیل شخصی داشته باشه  تا اینکه خودش دیشب آمد و چون هیچ صندلی‌ای به جز این یکی که اینجاست، اینجا نیست، رویش نشست و اصلاً با من تعارف نکرد که از قبل رویش نشسته بودم    فقط گفت: "ببین!" و خودش را هوار کرد روی سرم. من هم تقریبا ً پرت شدم  پایین. دستم را گرفته بود و همین‌طور حرف می‌زد   درباره‌ی چیز خاصی نبود. شاید بشود گفت یک‌جور جمع‌بندی ِ کلی درباره زندگی‌اش بود   و   این که من چرا تا به حال این صندلی را نشانش نداده‌ام؟ چرا تمامش نکرده‌ام؟ منتظر چی هستم و از این‌جور حرفها! بعد گفت که برویم بیرون و یک بستنی بخوریم. من هم لال نشدم گفتم بستنی توی خانه دارم. گفت کجا نگهش می‌داری؟ دست کرد توی جیبم و بلافاصله دست یخ زده‌اش را با فریاد بیرون کشید. راستش یخدان را تمام نکرده بودم. نمی‌توانستم از خیر ِ آب یخ بگذرم. گفت اتفاقاً خودش هم هوس یک نوشیدنی ِ خنک داشته. کاناپه‌ی سرخی را که به دیوار چسبیده بود نشانش دادم گفتم  تا ده دقیقه‌ی دیگر آب طالبی حاضر است. برو استراحت کن!         پرسید این‌ها را کِی خریدی؟  گفتم چه‌قدر سواٌل می‌کنی! نمی‌دانم! نمی‌دانم!                                  حالا از دیشب همه‌اش فکر می‌کنم نکند فهمیده باشد! یک‌دفعه از در بیاید تو و بگوید "گفتی کاناپه‌ی چه رنگی؟"  در؟!  من گفتم در؟! کِی گفتم؟! من فقط گفتم از در بیاید تو، طبق عادت!  کاناپه‌ی صورتی!
                          
آنچه  آنچه بر داستان می‌گذرد
====================
 اخیراً داستانی نوشته‌ام به نامِ «آنچه بر داستان می‌گذرد» دقیقاً ًشرح ِ آن چیز‌هایی است که بر داستان می‌گذرد و داستانی است که می‌تواند مسیر ِ عکس این مسیر را هم طی کند یعنی علاوه بر اینکه می‌تواند آن چیزهایی باشد که بر داستان می‌گذرد، داستان هم می‌تواند از روبرویش بیاید یعنی در دو جهت مخالف به سوی هم راه می‌‎افتند؛ هم خود ِ داستان و هم خود ِ چیزهای داستان. وقتی دو نفر* به سمت ِ هم حرکت می‌کنند، نمی‌شود صد در صد گفت کدام یک متعلق به دیگری‌ست. حتی بعد از رسیدن‌شان به هم وضعیت پیچیده‌تر می‌شود. کدام دو نفر؟!
 دیشب که با مهری حرف می‌زدم به نتیجه‌ی جالبی رسیدم: "آنچه آنچه آنچه آنچه آنچه آنچه آنچه.........." یک جور انتگرال‌گیری ِ مستمر از «آنچه بر داستان می‌گذرد» است برای دانستن ِ این‌که مثلاً پشت ِ پشتِ «خانه‌ام» «کاغذهایم» چه می‌گذرد؟ یا پشت ِ پشت ِ پشت ِ «تخت» «تیفوس» «تماشاش نمی‌کنم»!
 یا انتگرال ِ «حمید! حمیدجان! بیدار شو! منم!»  و دوباره انتگرال ِ همین!
_ چی شد بالاخره؟
_ هیچی! انتگرالش می‌شه: حامد + پسر ِ مادر ِ ناتنی ِ نازیلا!    $

آنچه آنچه آنچه بر داستان می‌گذرد
======================
 ببخشید  من دیگر واقعاً اصلاً وقت ِ اینها را ندارم! بابا! پژمان پایین توی ماشین منتظرمه! صدای بوقش کوچه رو ورداشته! به مامان بگو فردا حتماً! حتماً! حتماًً. &
آنچه آنچه آنچه آنچه بر داستان می‌گذرد
==========================
  مامان ! ___________
آنچه آنچه آنچه آنچه آنچه بر داستان می‌گذرد
=============================
   م . . . .م . . . . م . . . . . . . . . . . /
                                               آنچه آنچه آنچه آنچه آنچه آنچه آنچه
                                               ======================
آنچه آنچه آنچه آنچه آنچه آنچه آنچه آنچه آنچه آنچه
 فعلاً ًهمین‌ها رو بزن   فقط همین‌ها رو
_ چند صفحه؟
_ مگه نگرفتی؟!
_ چی رو؟
_ انتگرالشو  _
_ واقعاً ًفکر می‌کنی دیوونه شدم نشسته‌ام انتگرال ِ « دامن ِ صورتی ِ مردی آنسوی پنجره» رو گرفتم؟!
_ پس چند صفحه‌ی کامل بزن : « آ »
_ منظورت «الف» ِ؟
_ آره آره همون!
_ مطمئنی انتگرالش همینه؟!
_ معلومه که نه!
_ به نازیلا سلام برسون!
_ تو هم همینطور!
_ خداحافظ!
_ خداحافظ!     »«»«»«»«»«

    
 حُسن ِ داستانی که با خداحافظی تمام می‌شود این است که دیگر مطمئنیم تمام شده است   ولی وقتی پایین ِ پله‌ها جلوی ماشین تمام ِ کاغذها و دستنوشته‌ها می‌ریزد وسط ِ خیابان و هر چه ماشین است از رویَش رد می‌شود   به اضافه‌ی گِل و چِل ِ  باران ِ از کجا بی‌خبر (!)، دوباره مجبوری بنشینی و از مهری و حامد و احمد و محمود حرف بکشی و بنویسی! تاره به دایره‌ی عباراتت چیزهایی مثل ِ: «رد ِ تایر ِ اتوموبیل‌ها را روی پوستش احساس می‌کرد، خیابان نبود ولی خیابان گاهی مثل ِ او درد کشیده بود    وقتی راه می‌رفت و تمام نمی‌شد... وقتی راه می‌رفت و تمام نمی‌شد...» اضافه می‌شوند! چیه؟! این جمله‌ها چشمهاتو گرفته؟! نکنه هوس کردی یه خورده جمع‌وجورش کنی، بلکه شعر شد؟! آره؟!
 بحث ِ انتگرال‌گیری و درآوردن ِ آنچه در  پس ِ پشت ِ مردمکان» ِ کلمات نهفته   بماند برای بعد!           شعر ِ تازه چی داری؟!
 «بی    هو    ده   گی»
 تکراریه
 « با    هو    ده     گی»
 بد نیست! همینو برو! من؟! راستش من منصرف شدم! نمی‌خوام بِرَم.        می‌خوام یه خورده همین‌جا بشینم. فکر نکنی خسته شدم. نه! خسته نیستم!  ولی فعلاً ً دیگه دلم نمی‌خواد کسی منو ببینه. نمی‌خوام معلوم بشم! بگو مچ ِ پاش گرفته بود! اصلا ً شاید از کَفشام باشه.         +

ریحانه نام‌دار

 *  منظوراز دو نفر: دو شخص با تمایلات ِ رمانتیک نسبت به یکدیگر است مثل ِ داستان و چیزهایش! ._ نویسنده.

 تاریخ انتشار: ۱۱ تیر ۱۳۸۹