»
 الهه سروش‌نیا » سه داستان » پیش‌نویس یک مرگ

الهه سروش‌نیا ۱)
پیش‌نویس یک مرگ

 کسی در خانه‌ام داشت جان می‌داد و من در اتاق مجاور سعی داشتم بخوابم. همیشه برای اینکه خوابت نبرد بهانه‌ای پیدا می‌شود. یک‌هو کله‌ی آدم شروع می‌کند به خارش یا حتی ممکن است وسط زمستان باشی اما یک مگس سمج پیدایش شود که آنقدر وزوز کند تا صدایش مغزت را پر کند و پشت صفحه‌ی چشمانت مثل برفک تلویزیون شود. اگر تلویزیون را بکشی یخچال دعوایش را شروع می‌کند. انگار اشیا در برابر من با هم متحد می‌شوند. این را هر وقت که پایم موقع خارج شدن از اتاق به گوشه‌ی تخت بخورد خوب حس می‌کنم اما به روی خودم نمی‌آورم. استدلالم این است که ناآگاهی آنها از آگاهی من تنها برگ برنده‌ی من در برابر تعداد زیاد آنهاست. حتی اگر این ترفندم کارگر بیفتد و تازه توانسته باشم ذهنم را از مرگ مجاور خالی کنم حتمن چیز دیگری باید باشد: شاش
 بلند می‌شوم بروم بشاشم. باید تخت را دور بزنم چون درِ اتاق سمت من نیست. به چیزی نمی‌خورم. کمی که از تاریکی گذشته باشد چشم‌ها دید خوبی پیدا می‌کنند. مجبور می‌شوم بیایم بالای سرش چون برای رسیدن به دستشویی از کنارش رد می‌شوم. نمی‌دانم چه چیزی در تنش است که موقع جان دادن آنطور به در و دیوار بدنش می‌کوبد و کش و قوس می‌آید. البته بیشتر روی مسیری راست به بیرون هجوم می‌آورد تا قوس. پارچه را از رویش کنار می‌زنم، سینه بالا و پایین می‌رفت، نمی‌خواهم ببینمش، نه. آدم نمی‌تواند منتظر مرگ بایستد چون معلوم نیست کی می‌رسد‌. واقعن معلوم نیست؛ مخصوصن وقتی همه جا تاریک است، حتی اگر چشمانت به تاریکی عادت هم کرده باشد باز نباید فکر کنی می‌توانی مرگ را تشخیص دهی. توی بیمارستان به آن سفیدی هم من نمی‌توانم. معلوم نیست تخت‌های بیمارستان چرا آنقدر بلندند. حتمن آدم احساس راحتی نمی‌کند. یک تخت بلند در یک اتاق بزرگ با پنجره‌ای در روبه‌رو که هوای آفتابی را نشان می‌دهد و پرستاری که پشتش به من است. با این همه هیچ وقت نمی‌فهمم آقا بصیری کی تمام می‌کند. این‌که پایت با زمین فاصله داشته باشد خیلی بد است. یک تخت با ارتفاع مناسب در زندگی خیلی لازم است. می‌روم سر جایم. با این‌که روی تختی دو نفره می‌خوابیم ولی جای هر کس معلوم است. از همان اولش معلوم کردیم. طرف پاتختی را او گرفت که عینکش را روی آن بگذارد. من هم کتاب‌هایم را روی زمین می‌گذارم، همیشه‌ی خدا هم موقع پا شدن از تخت لگدشان می‌کنم. یک بار هم گیره‌ی سرم را لگد کردم، مثل سوزن توی پایم رفت. خواب از سرم پرید. می‌خواستم سر همه‌شان فریاد بزنم دست همه‌شان توی یک کاسه است و من می‌دانم همه بر علیه من شده‌اند. می‌خواستم به یادشان بیاورم که چه کسی از آنها نگهداری می‌کند، چه کسی گردگیری‌شان می‌کند، که منم که یخچال را تمیز می‌کنم یا ملحفه‌های تو یکی را عوض می‌کنم  یا زیرتان را جارو می‌کشم که سوسک‌های مرده آنجا نپوسند، که من نگرانتانم که رنگتان نپرد، که حتی صندلی‌ها را هم با من دشمن کرده‌اید که ساق پایم را کبود کردند، که این کار از صندلی‌ها بر نمی‌آمد، امّا نگفتم. گفتم اگر نفهمند که من می‌دانم، بهتر است.
 حتی دوباره برگشتم سر جایم. با این‌که تخت دو نفره است ولی جای هر کس به خوبی تعیین شده، مخصوصن به خاطر این‌که تخت ما دو پشتی جدا دارد، انگار دو تخت یک نفره را کنار هم گذاشته باشی. تصور اینکه هر شب دو تخت تک نفره را به هم می‌چسبانی خیلی بهتر از تصور جای خواب مشترک است. ما هر شب همین تصور را داریم وقتی سر جای خود مستقر می‌شویم. البته گاهی هم مرزهامان به هم می‌خورد و جنگی درمی‌گیرد که کسی در آن از خود دفاع نمی‌کند. سر می‌خورم در سرزمین او و سرم را از لبه‌اش آویزان می‌کنم و در آن شیدایی معلق می‌شوم. پنکه‌های سقفی شبیه باد خوردن فرفره‌ها نیستند، شبیه بازداشتگاهی‌اند که از بازگشت باز می‌ماند و می‌رسد به سوسک‌های روی دیوار. در تاریکی فقط یک چیز می‌ماند. میان سقوط از بلندای سقف اتاق تا کف امکانی نیست جز شقه شقه شدن من زیر پره‌های پنکه. از سقف اتاق پرت می‌شوم. انگار جنگ که تمام می‌شود نیروی جاذبه به کار می‌افتد. چشم از دنبال کردن بال‌های پنکه باز می‌ماند و به سوسک روی دیوار می‌رسد. هر کس از سمت آن یکی پیاده می‌شود و به جای خودش باز می‌گردد... چشمم را از سوسک می‌بندم، برفکی می‌شود، کسی کانال را عوض نمی‌کند و اعصابم را به هم می‌ریزد. روی سر کسی که دارد جان می‌دهد چه می‌توان کرد جز گیراندن یک سیگار و پک زدن به آن؟ وگرنه من آخر شب سیگار نمی‌کشم چون می‌دانم خوابم نمی‌برد. نه نمی‌توانستم منتظر شوم. سیگار را خاموش کردم و آمدم سمت خودم بخوابم. آدم نمی‌داند مرگ کی می‌رسد. هیچ‌کس نفهید آقا بصیری در آن اتاق بزرگ با آن پنجره‌های بزرگ و سرامیک‌های اریب و ملافه‌ی سفید کی مرد. همیشه لحظه‌ی واپسین زندگی‌اش گم می‌شود. یک لحظه گم می‌شود و یخچال سمفونی‌اش را آغاز می‌کند.
به نظرم کافی‌ست. حالا دیگر مرده.
سرد و سخت و سنگین.


۲)
پس لرزه

-یک طراح قدیمی
می‌توانست هر چیز دیگری باشد جز یک طراح قدیمی. یک طراح قدیمی مثل یک دوست قدیمی است. قدمت دارد. خطوط صورتش، دانشکده‌اش و رد گذشتنش از مقابل آدم قدمت دارد؛ مثل بم که قدمت داشت و ریخت.
-          اگر زلزله شود حاضری برای کمک بروی؟
-          بله.
بم زلزله می‌شود. من باید بروم. نمی‌گذاری بروم. من باید بروم، آنها به من نیاز دارند. هلی‌کوپتر داشت می‌پرید و هنوز نمی‌گذاشت من بروم. از پس‌لرزه‌ها می‌ترسید‌. من هم می‌ترسیدم اما باید می‌رفتم.
امتحان روسازی راه داشتم. کل کتاب بهبهانی که خیلی هم کلفت است را باید در یک روز می‌خواندم. بچه‌ها در دانشگاه اعتصاب کرده بودند و من صفحه‌ی ۳۰ بودم. گفتند برای‌مان بیانیه بنویس.
-          گفتن براشون بیانیه بنویسم.
-          انشای خودشان خوب نیست که به تو می‌گن؟
 
 
-یک نویسنده‌ی قدیمی
من یک نویسنده‌ی قدیمی هستم. شما سال‌هاست که مرا می‌خوانید. گاه  در حجره‌ی پدرم در بازار روی پوست گوسفندی که مریدان برایم خلعت آورده‌اند می‌نشینم، پرم را در جوهر می‌زنم و می‌نویسم، گاه روبه‌روی دادگستری جعبه‌ای جلویم می‌گذارم و عریضه می‌نویسم، گاه داستانی می‌نویسم و چهارشنبه‌ها در کانون دوست‌داران کتاب که در طبقه‌ی آخر پاساژ گلستان است می‌خوانمش، گاه برای گاهنامه‌ای که از هیچ سالگی‌اش نگذشت در کتابخانه‌ی دانشکده‌ی علوم انسانی دانشگاه تبریز می‌نشینم و می‌نویسم. من قدمت دارم؛ مثل بم که قدمت داشت و ریخت.
- یک  طناز قدیمی
طناز قدیمی شبیه مینیاتورهای غزل‌های حافظ نیست، با طراح جناس ناقص دارد و طنز می‌نویسد. یک بار من را با لفظی صدا کرده است که از آن به شدت خجالت می‌کشم. طناز  قدمت دارد؛ مثل بم که قدمت داشت و ریخت.
 
-یک بازجوی قدیمی
خیلی‌ها می‌شناسندش. صندلی‌اش صدا می‌دهد و فکر می‌کند با صدایش مرا تحریک می‌کند. روبه‌رویم است. مرا واداشته که اینها را بنویسم و همه را لو دهم. بهش می‌گویم که من بیانیه را ننوشتم. من کلن سرم به درسم گرم است و درسم خیلی سنگین است و می‌خواهم در آینده مهندس موفقی شوم و به کشورم خدمت کنم. اگر زلزله بیاید برای کمک می‌روم و می‌توانم ساختمان اداری و غیراداری آنها را طوری طراحی کنم که هیچ زلزله‌ای به آن آسیب نرساند. زلزله شده‌ام ۵/۱۹ و بعد از انسان در اسلام که ۲۰ شدم این بهترین نمره‌ام بوده. بازجو بهم می‌خندد. خنده‌اش قدمت دارد؛ مثل بم که قدمت داشت و ریخت.


۳)
میدان امام حسین یا همان  فوزیه‌ی سابق ملک مطلق بنده است. از پاساژهای اطرافش گرفته تا سکوریت مغازه‌هاش که آمدن مردم را در آن می‌دیدم. از وقت ناهار گذشته بود و من گرسنه بودم. آفتاب میزد توی چشمم و منتظر. تاکسی‌ای می‌رفت. کاش دعوت ناهارش را قبول کرده بودم. گفتم می‌روم پیش دوستم. آنقدر پول خورد داشت که دم تلفن عمومی کس دیگری را پیدا کند و برای ناهار ببرد. شاید هم پیدا نکرد. مطمئنم ناهار خوبی را از دست دادم. سخت مشغول تماشا کردن آمدن مردم توی سکوریت‌های مغازه‌ها بودم و گرسنگی از یادم رفته بود همان‌قدر که میدان امام حسین در آن ساعت ظهر از یاد تاریخ رفته و فقط مال من است. دوستش می‌دارم همان وقت اندک پرسه زدن دور میدان. تلاقی بود. راه‌هایی که به میدان می‌رسید برای من ۲ تا بیشتر نبود. بقیه را بلد نبودم. اولین بار بود که به پایتخت آمده بودم و همه می‌آمدند دنبالم. می‌گفتند: همانجا دور میدان بایست، همانجا زیر سینما... همانجا زیر پل... می‌گفتند: کجایی؟ نمی‌دانستم. چی می‌بینی؟ و توضیح می‌دادم و یکی می‌رسید که از دور لبخندی بزند و قیافه‌ی جدیدش را تشخیص دهم. کتش را دستش گرفته بود و لبخند می‌زد. از تلفن آن طرف خیابان زنگ زده بود که کجایی و من از همان طرف خیابان فهمیدم که کجاست. دوش به دوش نرفتیم. با فاصله می‌رفتیم. سیگارش افتاده بود بین‌مان و یادم نیست چه گفتیم. هنوز به امام حسین نرسیده بودیم. من فقط از امام حسین می‌دانم. بهم گفت: اینم امام حسین و پیاده شدیم. از همین پیاده شدن به بعد ملک شش دانگ من است. هیچ کس در آن راه پیدا نمی‌کند به جز با اذن من. باقی مسیر شاید مال دیگران شده باشد. برای من مهم نیست که در مسیر چه گذشت. شاید مال زنی شده باشد که از روبه‌رویم می‌آمد و لبخند به لب داشت. از کنارم رد شد و رفت، انگار محو چیزی در دوردست شده باشد، به کناریم و سیگارش نگاه کردم، متوجّه زن نشده بود. وقتی کسی در ملک خویش نباشد حواسش هم ضعیف می‌شود. این‌که من هم چیزهایی یادم مانده به خاطر نزدیک بودنمان به امام حسین و شعاع تاثیر ملکی‌اش است. به هر حال یک جاهایی مرز مشترک هم داریم که گاهی مایه‌ی دردسرمان هم می‌شود، قاطی شدن مرزهای ملکی  را می‌گویم، کاری هم از دست کسی برنمی‌آید. نمی‌شود به جایی شکایت کرد که فلانی به ملک من تجاوز کرده. مثلن من یک زمانی با فردی که سوار تاکسی می‌شد تداخل مکانی پیدا می‌کردم و گاهی مرز ملکمان به هم می‌خورد و من همراه با تاکسی که میدان را دور می‌زد از امام حسین برمی‌گشتم  اول مسیر و وقتی پیاده می‌شدم طرف را می‌دیدم که از تاکسی پشتی پیاده می‌شود.
-          اینجا چه کار می‌کنی؟
-          پشیمون شدم. اومدم باهات ناهار بخورم.
یا گاهی اوقات دچار تداخل زمانی با ملک کسی می‌شوم که عصر همان روز دور امام حسین در شیشه‌های مغازه‌ها به آمدن آدم‌ها نگاه می‌کند. چنین وقت‌هایی هر چه منتظر می‌مانم دوستم سر نمی‌رسد و احساس می‌کنم گم شده‌ام و مشوش می‌شوم. چند بار شد که تا آخر شب همانجا مانده بودم و متوجه تداخل زمانی ملکی‌ام نشدم. دیگر آدم‌ها در شیشه‌ی مغازه‌ها پیدا نبودند. چند ماشین جلویم ایستادند و چیزی گفتند. من هم که هیجده سال بیشترم نبود و شهرستانی هم بودم از جوانی و شهرستانی بودنم و گم شدگی‌ام بیشتر مضطرب می‌شوم... هر بار که این اتفاق برایم می‌افتد سوار یکی از ماشین‌ها که به نظر مورد‌اعتمادتر می‌آید می‌شوم اما به طرف نمی‌گویم گم شده‌ام. می‌ترسم بگویم گم شده‌ام. و هر بار با خودم عهد می‌کنم اگر یک بار دیگر دچار همین تداخل زمانی ملکی شدم دیگر سوار این ماشین نشوم.
گاهی هم بقیه به ملک من تجاوز می‌کنند. یک بار دختری که صبح میدان امام حسین ملک اوست کمی لفتش داد. در ملک او همه چیز اسلوموشن شده بود اما در ملک من همه چیز عادی می‌گذشت. من از تاکسی پیاده شدم و منتظر بودم دختر برود تا من بروم توی شیشه‌ی مغازه‌ها آمدن مردم را تماشا کنم، اما ظهر شده بود و دختر حالا دیگر سر جای من ایستاده بود و آمدن مردم را در شیشه‌ها تماشا می‌کرد. از توی شیشه دوستم را شناخت، برگشت و بهش گفت تو اینجا چی‌کار می‌کنی و ازاین حرفها و مشغول گپ زدن شدند و وقتی من رسیدم پشت شیشه‌ی مغازه‌ها آنها داشتند توی شیشه‌ها می‌رفتند.
خیلی چیزهای دیگر پیش آمده... حالا هم که این همه گذشته به امام حسین من دو راه بیشتر نمی‌رسد: یکی از انقلاب می‌آید و دیگری به آزادی می‌رود. همین‌قدر دانستن هم خوب است. اگر دچار تداخل شوم دیگر گم نمی‌شوم. می‌توانم خودم را به ترمینال برسانم و به شهرم برگردم. پیشنهاد می‌کنم اگر شما هم شهرستانی هستید یک ملکی در امام حسین برای خود دست و پا کنید.

 تاریخ انتشار: ۱۲ تیر ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


بگو حالا که قراره بیشتر ببینیمت این ها را پیرینت کنم بیارم بخونی واسم داداش :)

ارسال توسط: فرزانه مرادی