۱- چرا هفده/۳؟
(۱-۱. یه گام دیگه (digger) به سوی: نیشانهشناسی بوف کور)
۲-۱. محمدحسن نجفی
۱-۳. دو نقطهی خیلی مهم در دو انقطاع خیلی مهم در تاریخ ترجیح میدهم نگویم هان، دو در واقع "مکث" میدهم نگویم ادبیات، یا شعر، یا تفکر، یا در تاریخ عرفان، در تاریخ Err-Fun، وجود دارد، در تاریخ زبانی، آن زبانی نه، این"زبانی" وجود دارد، که بدون درک آنها هیچ متنی، هیچ اندیشهای، هیچ عرفانی، تاریکی نخواهد رفت:
۴-۱. پایینکشیدن یار و نگار متافیزیکی، فرازمینی، و تبدیل آن به آن تبدیلها که چو آمد، نه هامون ماند و نه هاتون به یار و نگار فیزیکی، زمینی، بلکه زیرزمینی. تبدیل آن به این، تبدیل بالا به زیر، تبدیل "نگار" به "نگار".
۱-۴-۱. این آگاهی را، این خبر را، مولوی به ما هدیه کرده است. "چه سوغات گرانبهایی" که مولوی به ما "بخشیده است" (ص ۶۹). آگاهییی که همیشه. مکثی، تونلی، که نور را قطع میکند، امّا در عین حال، آن را به یاد میآورد. این جدال، این "بحران"، این سوراخها، این قلزم پرخون، این گرداب مکنده، این "ورطه هولناک" (ص ۷)، مکثی که توقفی که وقوف را آگاهی را به اوج میرساند.
۱-۱-۴-۱. بحران، در مولوی، در زروانشناسی مولوی، با همان مفاهیم و مبانی آشنای عرفان کلاسیک بیان میشود، ولی طنز گزندهای که در طنز پنهانی که در خود نهفته دارد، خفیات افندییی که در خودش به صورت مکث، به صورت اتفاقی نیفته، دارد، آن را نه تنها از آن عرفان کلاسیک جدا میکند، که در مقابل آن قرار میدهد هم. مولوی، زروانشناسی مولوی، در پی این نیست که لاس بزند با معشوق و در پی این نیست که سود ببرد، نفع کند. سود میرود، میشود. هدف او سوختن است از خام بدن پختهشدن رسیدن به سخن؛ به سود رفتن؛ اگر چه میداند که این د، که خاصتناش در انسان، در او، که فرزند مرگ است، فرزند پدرش، در عضوی به نام دل که غبار آلودست و گردنده، جای گرفته است. گردش دل در بحرانی که همهاش زیر سر آن "نگار"یست که باز میکشد چون شتران مهار نگارنده را، نویسنده را، و او را نوسانده میکند. چپ و راست میکند، هین میکند.
۲-۱-۴-۱. دل در مولوی، همان قلب است. و تفاسیر و خوانشهای مولوی این را هنوز که هنوز است نفهمیدهاند. دل را، این بخش دیگری از همان هدیه را، همان مکث، همان یکی از "اتفاقات ماوراءطبیعی" را نفهمیدهاند. "دل زاینده" یعنی چه؟ دلی که دود برآمد از آن، دلی که باغاش افروخته، دلی که هیچ دلالتی ندارد، هیچ رسیدنی، وصلی، ندارد، رسیدناش اتصالی است که فیوز میپراند، بسا وقتها که چون خیالش آتشین، میگیرد خانهاش را، آنهم جان سوز.
۳-۱-۴-۱. جان در مولوی، نه آن جان عطار و مطار و، سنایی و منایی، که جانی است در تن در همان نگاری که اِند جیله است. چیزی را حل نمیکند، چیزی به چیزی حتی به خودش وصل نمیشود. جو میکاری گندم میدهد، گندم میکاری شفتالو میدهد، نیمیش ز ترکستان نیمیش ز فرقانه. کلا در ترک و فراق است، مثل خط برندهی نوری از دورن تن، از درون ِ مادیّت ِ زبان، که ظاهرا ثابت است، "دیدنیست"، "شنیدنیست"، لیکن دودمان گوینده را به نویسنده میدهد را به دود. جان، چه آفتی چه پلاییست، جان، بیجایی زبان، جانداری زبان است، جا-نه-داری ِ نگار است. نگاری که نگارنده از شیوههایش سر نمیتواند دربیارد، او سود میرود، امّا رسیدنی در کار نیست. چون جا-ن-دارد آن یار. آن جیلهکار، که نگارنده به الطافالحیل میخواهد او را به بند کشد امّا نمیتواند. چون کسی اساسا نمیتواند با او حیله کند. چون او خودش حیله را بنیادست: که با تو جیله کند؟ حیله را تو بنیادی. فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم را. این تو [خداییش! ...خودت کلاتو قاضی کن...] آیا همان معبود و یا و نگار شریعت و طریقت سنتی و تغزلی است؟ و دلالت ابدی، استغراق نگارنده، گوینده، در آن؟ این عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد بر کسی کز لطفش تن همگی جان شده است. مسئلهای که هدایت هم، بانی ِ مکث دوم، تونل بعدی، با آن درگیر میشود.
۱-۳-۱-۴-۱. نگار، یار، آن، او، تو، نگارینی که سه روز شد که دگرگون است، به این دلیل ناگرفتنی است، به این دلیل دیده نمیشود که دیدنیست که، در زروانشناسی مولوی، که شباهتاش به دیفغانس دریدا، و آه و افغانهای زبانی ِ دیکانستراکشن، اتفاقیست، توارد است، و هیچ ربطی به جهل دریدا، به غفلت دریدا، به افق کوتاه و کوچک جناب دریدا ندارد، به این دلیل است که باری، که آری، دقیقا، خانهی او، آن طرار، آن حیله بنیاد، آن شیوهگر، آن دریای فقط کف زن، که مولوی دو کف به شادی او میزند –که کف ز بحر وی است-، آن بحران، در زروانشناسی مولوی، دو در دارد. مولوی در خردهآگاهاییها، خرده توقفها، که به ما میبخشد در شرابهای زهرآلودی که به ما میبخشد، کیفهای دردناکی که: gift گرانبهایی که، میبخشد به ما، این را هم گوشزد میکند: ترا بنشاند او بر در به طرّاری که میآیم! تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد. در برابر قانونی که تئوریزه کردن ِ مسئهی تحیُریزه کردن ِ "درون"گرایی ویژهی مولویست.
۵-۱. دومین مکث در تاریخ عرفان، در تاریخ مستوربازیون (Masturbation) رخ میدهد، تبدیل متن و کتاب و نوشته و کار و Work و Oeuvreو... در هر ژانری که باشند، به "اثر" و در نتیجهی آن تبدیل نویسنده به "آثِر" (Author). این اتفاق، این پیچیدهترکردن نگار مولوی و در تنیدن آن با مسائل و مظاهر دیگر انسان مدرن، را، هدایت به ما اطلاع میدهد. در بوف کور. و با همان طنز مولوی، لیکن خوفتهتر، پنهانتر، خندهناکتر، گودتر.
۱-۵-۱. بوف کور عرفان را به حدّ اعلای آن میرساند. معرفتیست که شناختیست که میخواهد از خودش، از مناش، بیابد، و اینجا درست همان نقطهی افتراق، نقطهی پارگی، میان خود، از خود، است. منی که میشناسد: منی که شناخته میشود. در پی این میخواهم خودم را بهتر بشناسم، باید خودم را به سایهام معرفی کنم، آیا من موجودی مجزا هستم؟ در پی این پرسیدنها، این "پرسه"ها، راوی بوف کور، که "تبار" خود را، "دوده"ی خود را، "شجره"ی خود را، گذشتهی خود را میجوید، پدر، مادر، من، نام، "اسم او"، "اسم اصلی او"، حال، "حال بحران"، و دختر اثیری که همان "اثر" است، و برجستهترین نمود دیگری (other)، در پی این شناختن، راوی به "خودیگری" معتقد میشود، و حتی کارش به شناختن ِ شناختن میرسد. شنها و ماسههای گرم و سوزانی که راوی دستش را در آنها فرو میکند، همه و همه به یک دلیل است:
۲-۵-۱. "ورطه هولناک" (ص ۷) فاصلهی میان مغال میان گوینده است و، به تعبیر مولوی، گویاش میان من و دیگری، میان کلمه و تفاهم، میان کلمه و خودش، میان ورطه و Wort (Word) و، میان هولناک و Hole-ناک.
۱-۲-۵-۱. سوراخ بالای رف، که آن پرتو، شعاع گذرنده آن ری، ری باستان، ری یکسره بیده، زنبورده، زنبور طلایی، زنبور گلدان، گلدان راغه، گلدان نایاب، نادر، عملا تبدیل "درون"گرایی مولوی به "درز"گراییست. همان است، ولی "هـ"اش پروبلماتیک است. مسئلهی راوی همین " هـ" است. و تمامی ۱۴۴ (= ۹ = نه = nose = بینی = چشم = I = من = main = دست = hand = هندوستان (، "جوکیان" هندوستان،) معبد لینکم پوجه = هند = دست = main = خطوط اصلی = مادر = ma-in = مار = ناگ = naja (nagi) =
۲-۲-۵-۱. چرا نگویم؟ میگویم: اگر چه واقفام در خبری که مولوی آورده: که گوی من اگر چه در چوگان حکم من میرود، ولی من را عملا، در واقع، در پی خود همی کشد. ولی همین کشتیست که همین "زندگی دوگانه" است که "زندگی سگانه" است که گفتار است که لذت-ذلت میبخشد. همین هین که کشاکش خوش است است که میگوید بگو: چشم! = من = دست = برای دیدن یک چیز نیازی به چسباندن چشم به آن چیز نداریم! به وصل، به رسیدن، به لمس چشم و شیء، برای شنیدن هم، برای بوییدن هم، امّا برای نوشتن، نگاریدن، چون راوی این سکس را درک کرده، تاریکی ِ "دالان تاریک" را، حفرهی اثر را، سوراخ بالای "رف" را که "هـ"اش، "حـ"اش، صدای "هـ"اش ( هـ برای راوی علامت مرگ است، چون وقتی آینه را جلوی "بینی" آن فرشته میگیرد، جلوی بینی دختر اثیری، جلوی بینی "اثر"، "هـ"یی روی آینه نمینشیند. "هـ" که "آن دو چشم" فلان و فلان و بهماناش دهن راوی را گاییده، هدایت کرده، و او شاهکار عرفان جهان را، شاهکار فلسفه و روانشناسی، زوانشناسی و انسانشناسی و چه و چهشناسی نمیگویم دیگر، که همه جزو همان عرفاناند، جزو "زندگی خطها و اشکال"، خندههای عمیق راوی، در جهان خطا و اشکال (سخن خاکستر شده در جلوی راوی).
۳-۵-۱. راوی فهمیده است که زبان بحران دارد، Bohr دارد، از مصدر Bohren دارد، درز است، و "درزندگی" میکند. مثل "خوره" که جذام نیست، "فر" است. و او از این درز، از این درها، از این شکافها، خودش را میشناسد. محکومیت و جبر ِ تکهتکهگی، پارگی، شقهشقهگی، چون از نژاد پارت (part) است. جنون، دیوانگی، آشفتگی، چون از نژاد ماد (= مد = mad؛ و در ادامه: مه = ماه = ما = می = آب = ab = پدر = آپ = آف = آب/ خورشید = مهر = مار = مادر= پدر = مادر = پدر = من = چه کسی؟ = از؟ = ز = زبان)، جبر سگ (sag = say = سایه = گفتن = گوینده) بودن، جبر پرسه (perse، parse) زدن، آوارگی، گشتن، گردیدن، تو مه نئی، تو غباری، جبر هین که ز گفت و گوی ما گرد و غبار میرسد، جبر دلقک بودن، بوف بودن، buffon، buffi، جبر طنز و هجو و سرکار گذاشتن، farce بودن، جبر دویدن، من دویدم (Iran)، جبر "خطا"، Irren، Irr، Err، جبر دویدن، "سایههای مضاعف"، جبر عکس" (X) شدن، عکسزایی، جبر بودن در دنیایی از مجهول، جبر پرسیدن (Perse)، جبر کو و کجا (where) کردن، دنبال چیزی همیشه گشتن، و همهاش زیر سر همان "سواراخ"، چند راهگی همهچیز، سواراخ بودن زبان، واژه، Word، جبر where (سوراخ) بودن همه چیز، جبر where)wo) بودن همهچیز، جبر هویّت، درد ِ همواره او بودن ِ من، من اوست بودن، هو بودن، دندان بودن، درد هویتی که پیرمرد خنزر پنزری نه، خن=زر/ پن=زری، فلسفهی Xen (دهن) و Pen (قلم) = زر، دوگانگی (sag = say = سایه = سایهام سر نداشت = ایه بودن = دایهای که شبیه "کوه" (ص ) است، اگر چه میگوید "نمیدانم چه رابطهای بین آنها بود" = دایهای که شبیه خود اوسا، لکاتهای که راوی میگیردش، به زنی، به Womanی، به منکجاستی، فقط "چون" = شبیه خودماش است = شبیه مادرش = دایه = کوه؟ = هدایت = هدایه = Gift = مینویسم = مینویسم = sem = نیم (ni/m) = نام = نیمچه خدا بوده است، semiotics همان Semantics میشود، نام (semi = demi = hemi) همان "نه"ها –نه، همین نوها، دنیای جدیدی که در آن بیدار می شود، newها، خبر،
۱-۳-۵-۱. خبری که هدایت در اختیار ما میگذارد، خبری که مثل شعاع، مثل ری، روی سر و صورت و تن و جان ما بالا میآورد، مثل قی از "دنیاهای قیآور" زبان، زبانی که مجهول است، عکسناک است، تکثیر ویروسی دارد، X ناک است، ترکیبی است از "دورگه"ای است از خون و نژاد او (ما = vater = پدر = پا = فوت = مرگ = مردن = بیشیدن، more، بیش را تجربهکردن = beش را = بودناش را، هستی آمیخته به نیستیش را، هیستیش را، "زندگی دوگانه"اش را، مخلوط نامتناسب عجیب را، where را، مادرم کجاست را، خبر را، خبری که هدایت در اختیار ما میگذارد، خبری که دانستناش مهمترین کُد هویتی هر نه تنها انسان بطور کلی، که هر نویسنده است: آثِر بودن، Auther، و اثر بودن اثر.
۱-۱-۳-۵-۱. میشود نام، میشود semi، demi، hemi، همان نهها، - نه، همین نهان، - نه، "همان"، تکیه کلام کالسکهچی – خنزرپنزری – قاری-
تاریخ انتشار:
۱۳ تیر ۱۳۸۹