»
 محمّد مطلوب » ده شعر » درخت رو به هوا ریشه کرد، در باور!

محمّد مطلوب ۱)
 مرگ ایستاد و جوخه به آتش کشیده شد!
 دیدیم آن‌چه در دل ِ آتش ندیده شد!

 نقاش هر قلم به قلم شعله می‌کشید
 تصویرها چه خوب در آتش کشیده شد!

 انگار پلّه پلّه ملاقات می‌شدیم
 حتماً صدای پای خدا هم شنیده شد!

 چیزی پُر از تمام تنم شد تُهی‌تر از
 قلبی که می‌تپید ولی می‌تپیده شد!

 خاک ِ تو بود و وقت ِ دَمَت گرم گفتنم
 آنگاه خاک زنده شد و آفریده شد!

 فریاد می‌زدید نکش وقت را بکش
 فریاد در گلوی گلویت بریده شد!

 کش آمده‌ست حرف به حرف از تو داستان
 یک بیت گفته‌ایم ولی یک قصیده شد!

 آن نکته نقض شد چه فراوان به دست تو
 چاقو دوباره دست خودش را بریده شد!

 این اختصار نیست ولی اختصار هست
 دریا گرفت بی‌تو دلش تا چکیده شد!


۲)
دریا، دوباره شعر مرا بادبان بکش!
 هم‌چون جزیره قلب مرا در میان بکش

 حالا پریده‌ام وسط جای خالی‌ات
 چشمی نگاه کن وَ کمی آسمان بکش!

 من پیر ِ بیت‌های برای تو گفتنم
 نعش مرا به دفتر شعر جوان بکش!

 از مرزهای بی‌وطنی هم گذشته‌ام
 آرش! تمام هستی ِ من را کمان بکش!

 هر بار ابتدای حضور تو گم شدم
 کار ِ مرا به آخر این داستان بکش!

 من خودبه‌خود برای تو طرحی نداشتم
 لطفی بکن وَ عکس مرا آن‌چنان بکش!

 عشقت ستاره‌ای‌ست که دنباله‌اش منم
 من در ادامه‌ام تو مرا هم‌چنان بکش!

 چون کوه پای عشق خودم ایستاده‌ام
 آن تیشه را بگیر و مرا جاودان بکش!


۳)
 دلم چنان شده در من، که قطره در دل باران!
 چنان که جمع ِ کثیرم  در انزوای خیابان!

 چنان که جمع کثیرم  بدون ِ خویشتن آری
 همه درون ِ من امّا  من از درون گریزان!

 چقدر راه ِ تو دورست، چقدر راه ِ تو دوری
 شروع می‌شود انگار  از ابتدای تو پایان!

 همیشه ماه ِ تو از سال اضافه‌تر شده بوده
 که سیزده به در آیی، که سیزده‌تر از آبان!

 من از تو یاد گرفتم بدون مرگ بمیرم
 بکش که زنده بمانم  بکش بکش بکشانان!

 به من که ربط ندارد تو هر چه گفته‌امی را
 امیر ِ زنده‌ی میرا  بنوش مرگ و بنوشان!

 بگیر دست خودت را و قطع کن به تمامی
 اگر چه سمت تو جاری هزار رستم دستان!

 چقدر فاصله داری  میان چشم و نگاهت
 سراب پیش‌تر از این ... سراب پیش‌تر از آن!

 به تار و پود درآور  مرا که باز بدوزم
 بیا و در وسط شهر  بپوش جامه‌ی عریان!


۴)
آبستنی که نسل خدا در برابرش!
 بالا کم از خدا که نیاورد آخرش!

 تا می‌مکیده است گزیده‌ست خویش را
 نسلی که شیر خورده به پستان مادرش!

 جغرافیای خانه‌به‌دوش‌ست خانه‌ام
 تسخیر می‌شویم اگر تا سراسرش!

 با او اگرچه نیست تر و خشک باز هم
 آتش گرفته است از این خشک تَرتَرش!

 فهمیده‌ایم این‌که نفهمیده‌ایم را
 باور کن! این برای تو سخت است باورش!

 آن‌قدر دیروقت رسیدی به خانه تا
 قبل از مسیح خورده شده شام آخرش!

 این‌بار باز خواب نه! بیدار دیده‌ام!
 افتاده است چاه به چاه ِ برادرش!

 پیغمبر دروغ بزرگم خداست این
 ایمان بیاورید به چشمان کافرش!


۵)
 پس از آیینه می‌ترسم، پس از پیری گریزانم!
 جوانم چند بار آری، جوانم نه جوانانم!

 کسی از روبرو هر روز می‌آید در آیینه
 که می‌باشد؟ نمی‌دانم که می‌دانم نمی‌دانم!

 پس از اندیشه‌ی باریدنی‌های تو می‌نوشم
 بلایی را که از چای تو می‌ریزد به فنجانم!

 من و سلّول من با هم، شکستیم انفرادی را
 من و سلّول و دیوارند جمع نارفیقانم!

 دویدم پابه‌پای خود، دویدم خودبه‌خود با پا
 اگر با خطّ پایانم، اگر بی‌خطّ پایانم!

 نگاهم با خودم فرقی ندارد گاه می‌بینی
 شباهت‌ها تفاوت دارد از بس من فراوانم!

 من و بخت ِ من از بدبختی‌ام هم‌خوابه‌ایم عمری
 تمام عمر می‌پرسم، بخوابم یا بخوابانم؟!


۶)
 من با نبود آن کارها، اِنکارها کردم اگر
 اِنکارها کردیم اگر آن کارها را بیشتر!

 تابوت بعد از شانه‌ام، من خالی ِ مرگم ولی
 پُر می‌شوم از زندگی، پُر می‌شوم از مرده‌تر!

 خواب ِِ بَدی را دیده‌ام، تعبیر من را خواب کن!
 پُر کن تمام چاه را، یک‌باره از خوابم بپر!

 کت‌بسته در این تنگنا، راهی به جز بیراه نیست
 در بستگی دارد به من! در می‌روم از لای در!

 تنها خودم را دارم از خودداری ِ یاران ِ خود
 بی‌خود نمی‌ترسم اگر ترکم نکرد این یک نفر!

 هِی ضرب می‌گیرم ولی پای مرا کم می‌کند
 هی ضربه در هِی ضرب‌در، امّا اگر باشد تبر!

 در دست‌هایت می‌زند نبض مرا دستان تو
 نبضی اگر باشد ولی این‌ بیشتر هم نیشتر!

 حالم اگر حالا شود، حالای حالاها شود
 حالم ولی بی حال ِ تو، با حال هم بی‌حال‌تر!

 هر هفته می‌ترسم ولی انگار راهی نیست جز
 هر روز سر در آوَرَد، این اژدهای هفت‌سر!

 سینی غذا می‌آورد، شاید تو سردرآوری
 سر پیش رو در روبرو، با سرگذشتی پشت سر!


۷)
 به دست و پا که بیافتد سرت جدایت را!
 تو سربه‌سر نگذار این دو آشنایت را!

 مگر خدا به رضایت نداده است به ما
 اگر به زور گرفتیم ما شفایت را!

 سپس رسالت پیغمبریت تکمیل است
 به دین تازه که دعوت کنم خدایت را!

 بیا و یک شب از این قصّه شانه خالی کن
 هزار شب که شنیدیم قصّه‌هایت را!

 به ناکجا که رسیدیم درد می‌‎کردیم
 مگر نشانه گرفتیم ما کجایت را؟!

 بخند تا که در انبار سرد ِ باروتم
 جرقه‌ای بزند کلّ ماجرایت را

 برای تو نفسی را برای تو مُردیم
 خدای کفر! بگیر آن‌چه ما برایت را

 خدای کفر بگیر آن‌چه ما برایت بود
 بگیر زودتر از ما که ماورایت را!

 سکوت بهتر از این حرف می‌زند، بشنو
 چه گوش‌ها که شنیدند بی‌صدایت را!

 چه گوش‌ها که شنیدند هیچ می‌گفتی
 چه هیچ‌ها که بریدند گوش‌هایت را!

 چه گوش‌ها که بُریدند از تو با یک حرف
 وَ گوشه‌ها شده هر روز ِانزوایت را!


۸)
تو را هر روز می‌بینم که بعداً روز ِ روشن را
 اگر هر روز روشن دیده‌ام در روز، بعداً را

 تو و من  با موازاتی که  می‌رفتیم   می‌آمد
 قدم‌هایی که می‌بُردند در این راه آهن را!

 مرا بالاتر از بالای بالا   بُرد  هنگامی
 که پایین می‌کشیدم از غرور خویش بهمن را!

 کسی هر روز  می‌آید که می‌دانم  نمی‌آید
 کسی که چهره‌اش  می‌ماند  انگاری که رفتن را!

 من از هر بار می‌ترسم، از این یک بار در تکرار
 از این تکرار  در تکرار  در تکرار  کردن را!

 دو تن هستیم با یک روح ِ تنها در دلش آتش
 تو می‌سوزم که می‌سوزی  از این تن سوختن تن را!


۹)
 بیا که فاصله داریم پیش هم باشی!
 نتیجه‌ای که ندارد زیاد کم باشی!

 بیا چنان به تفاهم که راست در پی هم
 اگر دروغ بگوییم هم‌قسم باشی!

 چقدر دور خودت چرخ می‌زنی؟ بگذار
 کبوتری که بگیرد پر از حرم باشی!

 شکر بریز به لب‌ها که بعد هر بوسه
 نمیرمت که بنوشم هرآن‌چه سَم باشی!

 هنوز را که نشستم در انتظار بیا
 بیا به غل‌غله تا چای تازه‌دم باشی!

 خدا کند پس از این قهر ِ تازه آمده هم
 دروغ کهنه‌ی: این بار می‌روم باشی!

 منی که بی‌طرفم حکم قتل می‌گیرم
 اگر تو شاکی و قاضی و متهم باشی!


۱۰)
 درخت رو به هوا ریشه کرد، در باور!
 درخت ِ سبز ِ عقیمی که هست بارآور!

 خدا گواه شد و او گرفت استشهاد
 چقدر مرتبه امضاء شد از چقدر نفر!

 چه دست‌های عزیزی که بود در این کار
 خودش به دست خودش کار داد دست تبر!

 چه برگ‌ها که نمی‌ریخت تا بهار شود
 چه برگ‌ها که سیاهش نکرد این دفتر!

 تنش دوام نیاورده و دو نیمه شده
 درخت ِ سبز ِ تناور شده است: تن-آور!

 هنوز پنجره‌ای بسته بود  در قلبش
 که باز می‌شد از این بغض‌های بی‌آخر!

 همیشه رهگذران زیر سایه‌اش بودند
 و سایه‌های خودش را گرفت زیر نظر!

 نداشت چاره که هر روز چوب دار شود
 به جُرم این که سرش را گرفت بالاتر!

 هنوز آخر ِ این شاهنامه شیرین است
 ولی نه! مزه‌ی خوب تو هست شیرین‌تر!

 چنان بکوب تَهَم تن تَهَم تَتَن تن تا
 پدر به رقص بیاید کنار نعش پسر!

 چنان برقص که محصول خشکسالی را
 بریزی از تن ِ عریانی‌ات در این بستر!

 نشسته‌ایم عزادار این سکوت ِ بلند
 بگو دوباره بخواند سرود، مرغ سحر

 تاریخ انتشار: ۱۴ تیر ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


تعابیر بکر و تازه ی زیادی داشتید (مثلاً: قبل از مسیح خورده شده شام آخرش).

شعر (۲) را بیشتر از بقیه دوست داشتم.

به نظرم موارد استفاده از "!" خیلی زیاد بود، طوری که به حضورشون عادت کردم و دیگه ضربه ای نداشتند. 

ارسال توسط: مهرداد شهابی