۱)
سامانتا
خانوم دلابورّلا دستکش کتانی زرد رنگ را به دست راستش کرد. در فر را باز نمود و سینی کلوچههای یکشنبه را بیرون کشید. آفتاب رقیقی از پنجرهی آشپزخانه روی کفپوش چوبی مینشست و موهای خاکستری جرالدو سگ تنبل خانه را نوازش میکرد. خانوم دلابورّلا غرغری به جرالدو کرد که از سر راهش کنار برود تا سینی محتوی دو فنجان قهوه و ظرف کلوچهها را به اتاق نشیمن ببرد. برای آقای دلابورّلا که علیرغم موهای تماماً سفید که روی پیشانیاش ریخته بود، استخوانبندی و هیبتی از جوانی داشت. بوی کلوچهی تازه زودتر آقا را خبر کرده بود و او توانست روزنامهی ساندیتلگراف را تا کرده روی میز بگذارد و با لحن ازپیشآمادهای اشتیاق و قدردانی خود را همزمان با ورود همسرش بیان کند.
"سامانتای عزیزم...
کتاب را میبندم.
یک زوج مسن همراه با سگشان در خانهای معمولی در یکشنبهای نسبتا ً گرم در آرامش و علاقه دوران بازنشستگی خود را سپری میکنند.
جلوتر نباید رفت. تا همین جا کافی بود.
۲)
عدالت هفتم
فکرم همچنان مشغول تیترهاییست که جلوی دکهی روزنامهفروشی خواندهام: «...شام ایرانی، مهمان آمریکایی... چرا برخورد قانونی نمیشود...» پاساژ مرسل را رد میکنیم. گرمای هوا در چهرهی مردم پیداست. تو نخ زن زیباییام که بچهاش را به بغل دارد، از روبهرو میآید. گویا جواد هم در همین فکر بود. رد که شد سر به سمت هم میچرخانیم و از لذت مشترک و ممنوعمان میخندیم. به کاپری میرسیم. از داخل کوچه، اسب سفیدی چهار نعل... اسب سفیدی چهار نعل؟!
دوباره رو میکنم به جواد، بهت او مطمئنم میکند که درست میبینم.
از داخل کوچه اسب سفیدی چهار نعل به سمت خیابان میدود. انگار از درندهای گریخته و مقابلش دشت باز و وسیعی باشد. به تاخت وارد خیابان میشود و در جا میزند. جیغ در گلویم میماند و نفسنفس میافتم. حیرت و هیجان از من و دوستم به عابرین پرسروصدا سرایت میکند؛ صدای جیغهای مختلف از دور و نزدیک، حامل تعجب و بعضاً شادی، هیچ کس نمیداند چه باید بکند. صدای اولین ترمز، اسب رمیده را بیشتر به تقلا وا میدارد. نه افسار دارد، نه زین. یک آن جهت عوض میکند به چپ. میرود به بالای خیابان. به فاصلهی چند ثانیه صدای سه تصادف کوچک و توأمانش بوق میشنویم. امّا توجّه مردم همچنان به اسب است. از ماشینها میخواهد فاصله بگیرد. وارد پیادهرو میشود. همزمان مردم به خیابان میریزند. مرد تپلی از کنار درخت نزدیک اسب، به سرعت و به سختی میدود و داد میزند «... نیا نیا اینور...» به داخل مغازهاش پرید. مردم هری میزنند زیر خنده. فروشندههای دیگر از داخل به روی سکوی مغازهشان میآیند و هر صدایی که بلدند درمیآورند که اسب به ویترینها نزدیک نشود:«هش...بررر....رره ...».
قطار ماشینها ساکن شده، آن طرف خیابان قرق اسب است. اسب، آرام و گیج بالا میرود. مردم بالاتر هم به خیابان هجوم میآورند و تماشاچی میشوند. صحنه مهیّای نمایش شجاعت و جسارت پسران جوان است. انحنای پشت و گردی کپل عضلانیاش هوسم میاندازد دست بکشم روی پوست کمرش. سفت باید باشد. سخت نیست اگر همینطور از دیدن ماشینها و عکسالعمل عابرین بهت زده بماند. به جواد میگویم میخواهم چه کنم. میروم به پیادهرو. مردم یکی یکی گوشیهایشان را علم کردهاند. جلب توجه نمیکنم. از جمعیت جدا میشوم تا به اسب نزدیکتر باشم. آهسته هم که قدم برمیدارد باز طرح عضلاتش از پشت پوستش پیداست. پسر سبزهی لاغری سوت بلندی بغل گوشش میکشد. دوباره میرمد. دوباره به خیابان میجهد. جمعیت حدوداً صد نفری با صدای «ئوو...» از خیابان به پیادهرو میریزند. اسب از بلوکهای وسط خیابان هم میگذرد. بوق پراید سفید میپراندش. من هم از لابهلای جمعیت میروم دنبالش. کف دستم میخارد. خالخال کمرنگ و خاکستری روی گردی کپلش. چند قدم با سرعت به سمت پایین خیابان میدود. ناگهان تغییر جهت ۱۸۰ درجهای میدهد. موهای یالش روی هوا پخش میشود. مردم هم وحشت کردهاند و هم لذت از صدایشان پیداست.
صدای ظریف دختر جوانی: «وااای... چه ناز!...» سر چند نفر را چرخاند.
با جهیدن از مقابلم رد میشود. اگر قدری جلوتر بودم تمام بود. عابری که پشت تابلو برق سنگر گرفته بود با نزدیک شدن اسب میدود به طرف قنادی. اسب به او نمیخورد. هر جا که میرود دستها و موبایلها نشانهاش میگیرند. همچنان گیج است. شیهه میکشد بالاخره. جفتک هم پراند. کسی نزدیکش نبود امّا. هلهله به سکوت تبدیل میشود.
ناگهان میپیچد توی کوچ ی کنار پاساژ، انگار راهش را پیدا کرده باشد. من و جواد و چند جوان دیگر هم دنبالش میدویم. امّا با سرعت بیشتری داخل کوچه دیگری میپیچد و ما جا میمانیم.
برمیگردیم.
«عجب صحنهای بودا پسر!»
«کی باورش میشه؟»
«یعنی چی آخه...؟»
دختری با مانتوی کرم و با دستی که از لای بند کیفش گذشته به تابلوی «پارک ممنوع» تکیه کرده است. پیشانیاش را به بازویش چسبانده. میایستم. به سویش میچرخم. جواد که جلوتر رفته بود، او هم میایستد. به سمت دختر میروم. موهای خرماییاش از عقب رفتگی روسری اش تا چشمانش را پوشانده.
«خانوم حالت خوبه؟»
دیگر خودش را نگه نمیدارد. آرام مینشیند. نزدیکترش میروم. سرش پایین است امّا دستش را بالا میآورد که «چیزیم نیست». میدانم نباید اعتنا کنم. جواد چیزی نمیگوید. برمیگردد و میرود. خم میشوم. صورتم را نزدیکتر میبرم «خانوم کاری از دستم بر میاد؟» چند لحظه همینطور میگذرد. قطرههای عرق از زیر لباس، از کمرم به پهلوهایم سر میخورد. جواد آبمیوه به دست برمیگردد. نی را فرو میکند میدهد به من. مینشینم میگذارم کنار دست دختر. متوجّه هست. آرام برمیدارد و چند قلپ میخورد. بالاخره سرش را بالا میآورد. چیزی از چشمهای نگران و مژههای سیاه شدهاش از لابهلای موهای خرماییاش معلوم میشود. آبمیوه به آخرش که میرسد بهتر شده «یه دفه بلن نشو» جواد میگوید.
دستش را که بالا آورده میگیرم، بلند میشود.
دوباره به دستی که از لای بند کیفش تابلوی «پارک ممنوع» را چسبیده، تکیه میکند. چند لحظه به همان حال به تناوب به من و به ویترین مغازهی کناری نگاه میکند. میگویم «با اجازه» و میرویم.
گلهای بنفش روی روسریاش و مانتویی که میدانست از کجا باید تنگ باشد
«دیدی فشارش افتاده بود بنده خدا»
«آره هوام هم خفهس هم گرمه»
فکرم همچنان مشغول تیترهاییست که جلوی دکّهی روزنامهفروشی خواندهام: «...شام ایرانی، مهمان آمریکایی... چرا برخورد قانونی نمیشود...». پاساژ مرسل را رد میکنیم. گرمای هوا در چهرهی مردم پیداست. تو نخ زن زیباییام که بچه اش را به بغل دارد، از روبه رو می آید. گویا جواد هم در همین فکر بود. رد که شد سر به سمت هم میچرخانیم و از لذت مشترک و ممنوعمان میخندیم. به کاپری میرسیم. مردم متفاوت از روزهای دیگر به نظر میآیند. دختر شیکپوشی با مانتوی روشن و روسری گلدار و با دستی که از لای بند کیفش رد شده به تیر «پارک ممنوع» تکیه داده است. روسریاش گنجایش موهای خرماییاش را ندارد. چهرهی مردم طوریست که انگار چند دقیقهی پیش توی همین خیابان اسب سفید و وحشی رمیدهای را دیده باشند.
اردیبهشت ۸۹
۳)
ساعت دیواری
مجسمهی زن نشستهی ژاپنی قبل از به دنیا آمدن ما بچّهها در خانهیمان بود. جزو خرتوپرتهای مادرم محسوب میشد. از روزی که خاطرهای به یاد میآورم این مجسمه را یک جایی دیدهام؛ گاهی زیر میزتلویزیون، توی بوفه، روی دراور، آن بالاهای کابینت آشپزخانه یا طاقچهی پنجره، حتی زیر تخت. حالت چهرهاش مستقل از هر جا که بود تغییری نمیکرد؛ درست مثل همهی مجسمهها. امّا در کودکیام همیشه در پی مشاهدهی تغییری در صورت این زن بودم. این که او سابقهاش در خانهمان از ما بیشتر بود نوعی حسادت رقیق در من ایجاد میکرد و همیشه در این فکر بودم که پشت آن نگاه نیمهمادرانه و نیمهمرموز چه رازهایی را پنهان کرده است.
بچّه که بودم نگاهش شبیه دوستان مادرم بود، مشکلی نداشتم، زنهایی که یک یا دو بار در سال میدیدمشان و هر بار چند کلمه حرف تکراری و باقی ماندن تصویری شبیه به این مجسمه در ذهنم. بعدها که شببیداریهایم رونق گرفته بود، گاهی موقع خواندن کتاب یا دیدن فیلم، چشمم بهش میافتاد و از موضوع پرت میشدم. آن موقع عمیقاًً معتقد شده بودم نیرویی شیطانی در او نهفته است؛ آفریده شده از طلسمهای کهن مردمان آن سوی دنیا که برای گمراه کردن جوانان کشور ما به اینجا صادر شده بود ــبا آن موهای لخت ژاپنی بلندش که روی دوشش افتاده بود و داشت شانهشان میکرد با شانهی چوبی ــ و من با ضعف از لحاظ صغر سن حق داشتم از توطئهی جادویی ملت بیگانه شکست بخورم. به خاطر همین وجودش از جانب من متوجّهی آسیبی نبود.
میدانستم که تو خالیست و این جا را برای فکرهای مختلف باز میگذاشت. تصور میکردم مراحل ساختنش را داخل کارخانه و سریهای انبوهی از او و دوستانش را، دلخوشی با هم بودنشان را و غم غربتی که امروز دارند. گناه داشت. یادگاری از دوران تجرّد مادرم بود. مادرم دیگر جوان نبود. اما او بود. یعنی در دوران تجرّد مادرم قفل شده بود. شاید درست نباشد کسی به مادرش ــ زمانی که مجرد بوده ــ فکرکند. امّا از این فکرهایی است که بعید است تا حالا به کلهی کسی خطور نکرده باشد. سعی داشتم تصور کنم مادرم به چی فکر میکرده آن موقع که از میان دکوری و مجسمههای جورواجور و تندیسها این بانوی نشسته را خریده. تا حالا هم از خودش نپرسیدهام. نمیپرسم هم. ما عادت به خریدن دکوری و تابلو یا مجسمه نداریم. همه را کادو گرفتهایم.
شاید یک همراه میخواسته یا نه اصلاً. وقتی که دلش عروسک میخواسته مثل بچّهگیاش امّا سنش بالا بوده و عذری نداشته عروسک بخرد، این مجسمه را که برآمدگیهای گرد و ملایم دارد خریده بگذارد توی خانه تا همیشه او را بپاید. محتملتر است. چون خواهرهایم وقتی کوچک بودند او را به خاطر رنگ صورتی کیمونواش کنار عروسکهایشان مینشاندند و بازی میکردند. برایشان مهمان از خارج آمده بود. لحن خالهبازیشان تصنعیتر میشد.
حالا که دقت میکنم میبینم همهی وسایل خانهمان توی این سالها تغییر کرده الّا این. هر چه فکر میکنم... نه! به جز ساعت و این! ساعت دیواری هم از همان قدیم بوده تا حالا. خوب که نگاه میکنم آگاهی این همه سال را در چهرهاش میخوانم.
دیروز که افتاد روی فرش برای اوّلین بار بویش کردم. دلیلی نداشت. شاید بویش کردم که فقط بویش کرده باشم. بوی خاک معمولی مجسمهها را میداد یا بهتر بگویم بویی اصلاً نداشت. صورتم را که بردم نزدیک پستانهایش احساس وقاحت کردم با این حال بینیام را کاملا چسباندم بین پستانهای سفیدش و بو کشیدم.
سی سال بی هیچ مصرفی، سی سال بی هیچ سود یا ضرری در خانهمان بوده. میتواند بی هیچ دردسری باز هم بماند، نشکند، گم هم نشود. من هم از این خانه میروم خانهی خودم و او باز با مادرم تنها میشود.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany