شماره نوزده
»
شعر
محمد فراهانی » هفت شعر » قلمرو تکنولوزی خودرو
۱)
به محمد مختاری
درخط همان بیــــآبــــان حـــماسه
مخـــیلهی نخـــبه خالــی شد
نقطهای سیـــاه مدفون در شب
دفاع از مهـــاجـــم ذات و هم ذهن مد فوع
ترکـــیـــبـ چشم تو انــــدیشهی مخــــتار است
ســــرگــــزشت معـــتبر عصر به دنبـــال انســـان بود
اعتـــبار تفــــکیک بنـــیاد ســـوال سر گذاشت به فرار
مختصــــات عزم مخاط بنـــای در ک ذهن گذشتـــهی معرفـــت شد
تـــظاهر این قرار مـــعزم پرت شد در آب
پرتـــاب اکنون در چشمانــــداخت تالاب
ســـلول گراز در نیّت الف عصب گرفتــــار آمد
سوزن عبرت در چشم فرو کرد این تـــدارک مقرر
بخت شور از بن روانی درخت پیـــوسته روان شد
پی بیـــابـــان کـــجست
مـــعوجـــست
شورست
روانـــیـــست
درخت بیـــچاره دچار شد
در نای حذف زلال خونــــبار
تشـــخیص رنگ کودن الاغ
خون تیـــرهی سرریز از بار
خشکــــیده از آفتـــــاب ناجوانـــــمردانهی قصـــــاب
۲)
با درندگی در بازندگی
الفبا بست
با ران هایش خورد
در با ران آمد
و رفت داشت
در بارها
در رفت
و آمد شد
درّان
درآمد
و شد بود
آ مد است
آ گاه بیکلاه است
سر در دار سرد
آسایش
عصایش را
عصای غولآسایش را
در رد سایش عصا
گم کرد
۳)
هندسهی احداث مهندس
واج مواج واژه در حادثهی حدس
که مین در کمین ندا در ز[ندا]ن زن اسیر
جایزهی مرحم جواز زخم متجاوز بود در بلوار
یک استکان اسکناس بلورین
زور ِ زرد گریخت شد در حافظهی عضله
توان تن در مواجههی درگاه دانشجای
به قول مغول تجلیل یارو از آلت احمد بود در طلوع غرب
داشتن سهرشته طبع کاغذ و یک بیل قاف
رفتار قطر باران آکنده شد رویا روی خود
عذاب بر آهنی مذاب استوار است در درجهی مسطح با آهن
دریآب
۴)
ادعای اطوار دِین میان دوران ترسان رویای سوراخ خندان
افیون شب توده در محفظهی سراپا خالی
بر حسب بحث صبح شوهر رشوه داد و بند نهان وخامت در بدن ناچارْ ارزان شد
دچار درنگ سخاوت ضخیم
دردورنگ ارادهی جهش
عبارت عبرت: بردگی مدنی
فرآینده نظم مرموز مولد مقصد: اقتصاد در گردنهی تمدن
گردان بندانگشتی در هیاهوی رود خروسان
برای محصول درخت درون لیوان خالی از صنعت
جد سرگردان آب و دانه سیاه از تب ویران
جای خالی صفحهی تقویم مکانی مجهول بود که بدستم کشتم
دریغ میتراوید
دستان نازک فصل ایستادن بو به زیر چرخ گاوآهن پر شد
طی دستهدار پاگرد فلج مرده است
بزن چکش
کانتینرهای متجاورز بسیجشده به ترانهی شهروندان پایتخت برای پاسداشت باتوم
این همه را مرگ ماندگار در چشمان علیل آواره کرده
که بندهی متن تمدن است
که وامیدارد به رنج؛ به صبر؛ به بنبستکشیدن
ای کلمات پست نوشتار فریب
تار غرور سخت میشکند
ای دستت به غزل آلوده
ای خار خوار
آن نان ناخورده از تبار تبر بود که بار به دوش گرفت و تب کرد
۵)
کوبیدن تمام منحنیهای انحناییرنگ به قیمت از پا افتادگی از نفس
کوچاندن گلهی چهارگوش از گردن به سمت سرازیر خون
سگهای رام در پناه گرگها مراقب بازی میشوند
گلهی خونخوار من اعلامیهی چوپان فراری که به دیوار چسباندهاند میلیسد
خون من است از اعلامیه جاری این گوسفندا دیگه درآوردن شورشو
مرا که از خواب بیدارم رگ در بدن نیست
دریغ صدا میآید جایش گذاشتم
برگردم که چوپانم برنگردم
سوت دهانم میگوید: حال من خوب است
روزی برگشت راه فرار است
تو را که باد آورد بر باد میدهم من دروغگو
خندهی ما بیماران گرفتْ دست و برد به کودکی که بیمار نبود
دنیا تاریکتر از آن بود که صدا بیاید
با چشمهایمان حرف میزدیم به فرار تنها راه نجات انگار همینه
همین که آنقدر بو بکشیم و بزرگ شویم بیمار
اما حال من خوب است
روزی برگشت راه فرار است
تو را که باد آورد بر باد میدهم من دروغگو
۶)
هوش این صخرهی لخت مسخره همراه استعکاک موج مضحکش هوس سرسره بر برج لختی با شتر سربلند شنا کرد در جمهوری حجمی از گه گاه پخته که تکههای یخزده خواب خوب دیده
نفوذ سرایت تدارک سیرک تا مغز استخوان آلت تناسلی برق گیتار دچار استعلای ضعف در ژست معاشقه مدار اخلاق نعره را به زوزه میکند بدل با بوتیکی از گوتیک
آوازهی رهایی روستایی آواره میدود و میرود مردآب شود که رودآبه میشورد رد خام پای خاموش هویج را صدآی دلربای خشخش دلر پلی با نوار به ساز خراش تن برگ میسازد
هنوز یک کاغذ مانده به سیاهی تیماراُستان که جواز تکوین کوبهی دار کوب مدرن نوزاد نرمتن را خشن مینوازد و زیر پای تیم قانون مدور مجازی را گاز میگیرد تا از همه جایت چشم درآری و بنگری و نگریستهشوی با هیجان بلوغی منتظر بمان تا انتظار با فرصت فکر کند و جان بکند متنی که باید از مرده بگذرد زنده شد و پایش را پاشویه کرد
کشتن به قاتل نیازمند بود که زمان گذشت را جا گذاشت دیوار تکیهداده به خرابهای که باد میوزاند با بوی خاک زمانگذشته حرف میزند در هستهی نبود با مردهای که هست و زندهای که بود کرنش میکند قرمز تیره در مرکز ترمز کاغذ خاموش کرد برق متن را وقت خواب قلم خون متن را ریخته در خراشی که برداشته در شکاف آینده تظاهر کاغذ را باردار میکند با کلاویههای کشدار زیر چکش انگشتان مرگ تعویض مارش دریا حالا است بود شده با زیرشلواری
۷)
قلمرو تکنولوزی خودرو
کشف ارتفاع شیرجه در غربت ورود به غشاء کابوس غوطهوری
انگشتها با لجاجت بیزاری از فراموشی
ارباب خانهها را سمت فراهای موش بریزی
سینههای حلقوی سپردار رگها را سبزتر چید برای باری که حاملی بردار
درد بسته به زخم لجنهای دور استخوان زیرپوستی گارکن موشها را فرار
کار کن کلاغ گورکن گار
۱۳۸۶ تا ۱۳۸۹
تاریخ انتشار:
۲۴ تیر ۱۳۸۹