»
 شاپور احمدی » گُنگه‌گویی

شاپور احمدی هنگامی که به پرده می‌آمدی
با دماغت حباب درخشان نیمروزی را می‌دریدی.
ما نر و ماده‌ی آبهای صورتی و نیمه‌جوش
دست‌وپا می‌زدیم و نم‌نم آغازین را از بالای چشم می‌لیسیدیم.
درست است که زانوانی باریک داشتیم
اما قوسهای نازک و پررنگمان
در خواب حتی خواب سمج سحری
بی‌تاب بال می‌کشیدند.
چه کنم که تنها چشم راست را داشتم.
چه کنم که پس از آن فقط چشم چپم رویید.
یک جایم را باید بگشایی
با گیسوان شاخدار.

***

امروز دانشنامه‌ی موسیقی را به چند زبان از بر کرده‌ایم.
آن روز گلوی مرغکهای بارانی را کنار آبگیرها بر می‌افروختیم
و بته‌های سرو بر دمهایشان می‌روییدند.
و می‌لرزیدم نزدیک دست و پایی که در آورده بودی.
نزدیک آبهای بی‌شتاب رنگ
سفت و اندکی گِرد شدم
و پوسته‌ی بنفشم جای‌جای پاره شد.
سر و گردنت افسرد
و سایه‌ات سه‌گوش بر کالبدم بارید
و پر و خالی و آن وقت خاموش شدی:
سیاه و سفید، سیاه و سفید، سیاه و سفید.

***

به همان تاریکی بازگشتم.
سایه‌ام را به دست می‌آوردم
کینه می‌اندوزد
پیرامونش را می‌تراشم
دماغی کوتاه دارد که بیزار می‌دمد.
سربزنگاه می‌رمم.
کنار حوض خشک یله شدم.

***

هنوز شرم دارم.
اگر کمی لنگ بکردم
و شکم خود را بر چمن نمور می‌کشیدم
اکنون بینی‌ات خزه‌ی چرب حوض را نبریده بود.
روزی گردن کوچکی داشتی و افسرده در بخارهای آبگینه می‌خمیدی.
آیا تو دانش موسیقی را به پایان رسانده‌ای؟
رگ‌وریشه‌ام می‌تپد و تک‌تک می بُرَد.
چه سرخوشم. بهتراست فراموش کنم.
گویا آخرین فرد در هم ریخته‌ام، و سر در حوض می‌کشم
آخرین از رمه‌ای بی‌شبان که به آخر رسیده است
و هیچ کدام (به یقین می‌دانم)
چنین کودن بر خود چنگ نینداخته است.

***

می‌شنوم
نوک تیز کلاغی
سربزنگاه
یالم را بر می‌افروزد.

 تاریخ انتشار: ۲۹ تیر ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 0