»
 افسانه برزویی » دو داستان » ماندن در منزل زامبی

افسانه برزویی ۱)
قرینگی

 دختری که دم در ایستاده بود، همانی نبود که مرد از او صحبت کرده بود و برایش ترسناک بود. خود مرد هم نمی‌دانست، این همونه؟، دختر؟
 از سر ترس به یکی از اتاق‌ها پناه برده و در را هم قفل کرده بود، چراغ را ترکانده بود و مانده بود این‌ور در تا مبادا دختر روبرویش پیدا شود، سلامش کند و او مجبور به جواب شود.
 آنها را از کودکی می‌شناختم؛ کودکی آنها. عکسی بود که هر دو را در پیراهن چین‌دار یک‌شکلی نشان می‌داد با تفاوتی در رنگ تورهای‌شان که آنقدر بود که توی سیاه و سفید بیافتد. حتی موهایشان با هم مو نمی‌زد.
 خیلی راحت می‌شد آنها را شناخت. کافی بود به حرف‌های‌شان اعتماد کنی. ولی مرد اعتماد نداشت. به نظر او هر یک از آنها چیزی می‌گفت به کلّی متفاوت با گفته‌ی دیگری. ترس مرد هم از همین بود؛ از ناتوانی‌اش در شناخت آنها.
 با یکی‌شان ازدواج کرد، مرد، ولی حالا نمی‌توانست تشخیص دهد کدام یکی بوده. یکی می‌گفت "من بودم" آن‌یکی "من نبودم". واقعاً وحشتناک است. مرد بیچاره نمی‌دانست حرف کدام را باور کند. اصلاً کدام‌شان او بود و کدام‌شان آن‌یکی؟ هیچ با هم هماهنگ نبودند. بله! حرف‌های‌شان مغایر هم بود.
 در تاریکی اتاق، ساعت‌ها بود که فکر می‌کرد. حتی این‌که صدای حرکتش در اتاق یا برخوردش با یکی از وسایل به گوشی از یکی از آنها برسد برایش وحشتناک بود. پس چطور می‌توانست روبرو شود با آنها یا تازه بدتر، حرف هم بزند؟ آنها همیشه آنها بودند؛ در همه چیز و همیشه. نه یکی یکی می‌شد دیدشان نه به تمامی باهم. مرد ترجیح داد ندیدن‌شان را ادامه دهد. فعلاً چاره‌ی دیگری نیست.


۲)
 ماندن در منزل زامبی

  سربالایی خیابان را که می‌رفتم، همان پیرمرد هیز کنار سطل آشغال ایستاده بود و چشم‌چرانی می‌کرد؛ آنقدر حریصانه که انگار موظف است. تاریک داشت می‌شد و من هی زن‌تر و تنها. مرد نشسته کنار جدول: «نترس آبجی. آزاری نداره. فقط ظاهرش اینه» طوری که کلّی به این و آن همین را گفته باشد. سرپنجه و کج رد شدم از کنارش. انصافاً کاری نداشت. چشمش را حتی نچرخاند.
 گفته بود می‌آید. طرف به‌اش گیر داده بود. لات و چاقوکش و از اینجور چیزها بود و بیشترمان انتظار بیشتری ازش نداشتیم. حال می‌کرد هر چند وقت یک بار حال یکی را با چاقو یا گلوله بگیرد و حالا خیلی از چند وقتش گذشته بود. این دفعه با گلوله هوس کرده بود. گفته بود و آمد و بلافاصله درگیر شدند. گلوله خورد و کف حیاط داشت جان می‌داد که یارو مرا بالای پله‌ها خواست. عهد و شرط همین بود که اگر بمیرد، نوچه‌ی طرف شوم. دو پله مانده به طرف، هنوز نمرده بود؛ صدایم کرد: «بیا یه دقه» سلاحش دو متری دورترش روی زمینی که می‌مرد افتاده بود. قاتل رضا به رفتنم نداشت؛ نمی‌گذاشت. مگر نمی‌دید دارد می‌میرد دور از سلاحش؟ چیزی نگفت. شاید اطمینان کرد. رساندم خودم را روی سرش و دم‌های آخرش. آرام و با صدای گرفته گفت: «مادرم دم دره. برو بهش بگو خوب بودم. بگو همه دوسم داشتن» خدا بیامرز دم رفتنی خوش‌صدا شده بود.
 دم در: بچّه‌های محل، همه، مادرش را دوره کرده بودند و او هنوز به شدّت نگران و وحشت‌زده بود؛ انگار نه انگار که کار از کار گذشته. شروع کردم به تعریف از پسرش و بقیه هم همراهم شدند که چقدر خوب بود و عجب فیلم‌برداری بود و همه می‌خواستند باهاش کار کنند، همه، حتی از آمریکا و فرانسه و یک کشور دیگر پیشنهاد کار داشت و خلاصه چه و چه... که پسرش خیلی کاردرست بوده. یواش یواش به شوخی و اشک مرده را شستیم و کفن کردیم و سلام صلوات.
 مردی که صدایش می‌خورد آخوند مسجد باشد، داد زد: «شیعه‌هاش بیان تو» پسرخاله‌ام زد زیر خنده: «شیعه کجا بود حاجی؟ کلّهم سنّین اینا» وقتی سنی‌ها را برای نماز دعوت کنند این پسرخاله چه دارد بگوید؟ «اینا اصلاً دین ندارن»؟ از همان اوّل زر نمی‌زد بهتر بود. مشکل خاصی پیش نیامد. هیچ‌کس فضولی نکرد که ما چرا داخل نرفتیم. سنی‌ها هم نوبت‌شان شد رفتند داخل به نماز. یارو تو افاضات بود: «بابا اونایی که اونجان چرت می‌گن. به این بدیام نیست حال‌شون. می‌خوان بگن ببینین ما اینیم. یه همچین زجری داریم می‌کشیم و دهن‌مون سرویس شده» غضبناک برگشتم طرفش: «تو از درد چی می‌دونی؟ ها؟! چی می‌دونی؟! من خودم اونجا بودم» یادم مانده که نفر به نفرشان چطور از داخل خورده می‌شدند. یکی‌شان فکر می‌کرد بند بند تنش کلاغ است و دانه دانه کلاغ‌ها را مدام به هر دیواری می‌کوبید تا شاید بتواند بیرون برود. یکی دیگر فکر می‌کرد تمام سلّول‌های بدنش ارّه هستند و ارّه‌ها را به دیوارها می‌کشید و می‌کوبید به ستون‌های بتونی. به‌اش گفتم: «پس خفه شو و زر نزن. تو اصلاً نمی‌دونی درد چیه!» سرمان گرم دعوا بود که یک‌هو یکی فریاد زد: «مرده سرش برهنه‌س» تکرار می‌کرد حرفش را و این‌ور و آنور می‌دوید عالم را خبر کند. یادمان آمد که مرده را شستیم و کفن کردیم و کف حیاط دراز کردیم. خیلی ترسیدم. پیش‌تر هم پیش آمده بود از مرده‌ها بترسم. یک بار برای خوردن آب گم شدم. خیلی تشنه بودم و جای آشپزخانه سر از کتابخانه‌ی مخفی درآوردم. ممنوع بود و ترسناک. پرسان پرسان از چند مهمان‌مان خودم را به حیاط رساندم.
 آن شب به هر کدام‌مان یک پرتقال دادند، پرتقال آب‌دار ملس، به نیت کشور پرتقال که همه دل‌شان خوش باشد. داشتیم پرتقال‌های‌مان را می‌خوردیم. از این‌یکی هم دعوت‌نامه داشت که تکه‌تکه‌اش داشتیم می‌کردیم که فریاد را شنیدیم همه: «مرده سرش برهنه‌س» چند بار هم تکرار کرد و همه هجوم آوردیم سمت بالکن و دیدیم: بعله: مرده نشسته و تکیه داده به دیوار، دور چشم‌هایش کبود بود و نگاهش یک بی‌حالی تیز و برنده‌ای داشت. کنار یک زن چاق نشسته بود. از لای یقه‌ی زن نگاه می‌کرد و دنبال سهم خودش از کشور پرتقال بود.

 تاریخ انتشار: ۳ مرداد ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 3


dastanat o doost daram

ارسال توسط: الهام (تورنگ)


آنها را از کودکی می‌شناختم؛ کودکی آنها.....
خیلی خیلی بی سر و ته بود. آخه داری سوم شخص میگی یهو چی میشه که میگی آنها را از کودکی میشناختم؟! شاید من بد خوندم. در هر صورت رغبتی برای داستان دوم نموند

ارسال توسط: ستیغ


خیلی خیلی داستانهات زیباست

ارسال توسط: آذردخت