»
 حسن رستگار ژاله » پانزده شعر » اگر این سکوتی که در دست‌هایم آمده

حسن رستگار ژاله ۱)
دست به شب می‌‌کشم
اما دست‌هایم سیاه نمی‌شود
برای خودم اسم می‌گذارم
خودم را صدا می‌زنم
:  حسن
چرا هیچ صندلی در امروز نیست؟
چطور می‌توانم
از خواب بیدار که می‌شوم
یک صبح داشته باشم
یک ظهر
یک شب
 
من بیمارم
مبتلای فاصله‌ام
هر چه دست دراز می‌کنم
دستم به چیزی نمی‌خورد
هر چه نگاه می‌کنم
چیزی نمی‌بینم
هر چه گوش می‌دهم
صدایی نمی‌شنوم
هر روز به دیوارهای اتاقم دست می‌کشم
در حیاط خانه‌مان راه می‌روم
در کوچه‌ها و خیابان‌ها
هر روز به خودم می‌گویم
روز آمده
امروز شنبه هست
امروز یک‌شنبه هست
و از دست‌هایم
از چیزها می‌خواهم
تا ترکم نکنند
چشم‌هایم را در صورتم می‌گذارم
و آسمان را آبی نقاشی می‌کنم
خورشید را در گوشه‌ی آسمان می‌گذارم
از فصل‌ها دعوت می‌کنم
تا به اتاقم بیایند
اما باز کفش‌هایم را گم می‌کنم
پیراهنم مرا جدی نمی‌گیرد
و برهنه می‌مانم.


۲)
مادر می‌تواند
کوچه و خیابان را به من بدهد
در حیاط را باز کند
 
اما گاهی
دلم برای مردمک‌های چشم پدر تنگ می‌شود
و گریه می‌کنم
 
 پدرم راننده هست
می‌پرسم:
مگر بیرون چه خبرشده که هر وقت بیرون می‌روید چیزی از شما گم می‌شود
پدر سکوت می‌کند
لب‌های پدر گم شده
بسته سیگارش را به من می‌دهد
می‌نویسم   بابا  نان   داد
مادر می‌گوید:
سر سفره گریه کردن کار خوبی نیست
ساکت می‌شوم.


۳)
دوباره گم شدم
اما نه در خیابان
امروز تابستان است
و هیچ بارانی  نخواهد امد
من در پیراهنم نیستم
دست‌هایم
پاهایم
رفته‌اند
من در یک روز
در ساعت چهاروچهل‌وپنج دقیقه‌ی بعد از ظهر
گم شده‌ام.


۴)
اگر می‌توانستم صدایی بشنوم  آن‌وقت جایی بود تا از آن بلند شوم
 کمی ارتفاع بگیرم  یادم بیاید که می‌توانم راه بروم
ثانیه‌هایی بودند که ابر می‌شدند و می‌باریدند خیس می‌شدم
 مزه مزه می‌کردم بو می‌کشیدم تا آن لاشه را فراموش کنم
با این حال همیشه یک صدا روی پشت‌بام هست که امکان دارد لاشه‌ای شود.


۵)
روبروی غروب ایستاده‌ام
نگاه می‌کنم
نگاه می‌کنم
چشم می‌شوم
نمی‌بینم
نمی‌بینم
امروز را گم می‌کنم
برمی‌گردم
دیروز را گم می‌کنم
برمی‌گردم
پارک را گم می‌کنم
برمی‌گردم
تابستان را گم می‌کنم
برمی‌گردم
دستم را گم می‌کنم
دست به چیزی نمی‌زنم
برمی‌گردم
پایم را گم می‌کنم
می‌نشینم
برمی‌گردم
صندلی را گم می‌کنم
برمی‌گردم
من را گم می‌کنم
برمی‌گردم
تو را گم می‌کنم
برمی‌گردم
او  را گم می‌کنم
برمی‌گردم
برمی‌گردم
برمی‌گردم
برمی‌گردم
شب می‌شود.


۶)
 شنبه  یکشنبه حتی جمعه را
در خانه داشتم
لباس پوشیدم
کفش پوشیدم
به کوچه رفتم
تا به کسی سلام کنم.


۷)
آنقدر برهنه بودم تا
این پیرهن را باور نکنم
در زمستان
در تابستان
در این خیابان
پیرهن به تن کردم
و رفتم
به شما هم نگفتم:
که این خیابان را باور ندارم
که جیب‌هایم خالی ست
که هیچ روزی نداشتم
تا تعارفتان کنم.


۸)
(برای پویای دوست)

اگر این سکوتی که در دست‌هایم آمده
تا چند روز دیگر دوام بیاورد
در گلدان و روزها گل آفتاب‌گردانی خواهم گذاشت
دوست من
حالا که این یک ذرّه جا توی این روزها آمده
بیا روی همین نیمکت بنشینیم.


۹)
صبح‌ها که بیدار می‌شوم
بیدار نمی‌شوم
همه‌ی چیزها گم شده‌اند
اول به دنبال دست‌هایم می‌گردم
امروز دست‌هایم هستند
امروز روز بدی نیست
باید یک گنجشک پیدا کنم
باید از یک درخت خواهش کنم
تا به خانه‌مان بیاید
بعد گنجشک را روی شاخه‌ی درخت می‌نشانم
بعد صورت مادرم که کم‌رنگ شده  پررنگ می‌کنم
  به کوچه می‌روم
 به خیابان می‌روم
راه می‌روم
 به خانه برمی‌گردم.


۱۰)
وقتی ثانیه‌ای نیست که تکیه کنم
  دستگیره چیز چندش‌آوری می‌شود
و نمی‌توانم به روز دست بزنم
 می‌نشینم  در اتاق و فرو می‌روم.


۱۱)
.............
..........................
...............................
...................................
...................
..................


۱۲)
امروز صبح فهمیدم
  هنوز از خواب بیدار نشده‌ام
پوست دستم لیوان چای ترک خورده بود
توی چشمم یک زخم داشتم
نمی‌توانستم به چیزی نگاه کنم
توی دستم یک زخم داشتم
نمی‌توانستم به چیزی دست بزنم
توی صدام یک زخم  داشتم
نمی‌توانستم با کسی حرف بزنم
ای کاش یک کلمه داشتم
یک ساعت
یک اتاق
یک آسمان
یک درخت
صندلی.


۱۳)
می‌خواهم در این کوچه
در این سرما
تنها باشم
هنوز فراموش نکرده‌ام
تا نگاه کنم
به کودکانی که کنار مادران‌شان راه می‌روند
یا رفتگرانی که همیشه تنی گرم دارند
دیگر چیزی در خاطرم نمانده
تا نگاه کنم
چشم می‌بندم
گوش می‌دهم
گوش می دهم به صدای پاهایم
که هنوز هست
صدای موتورها و ماشین‌ها را
پاک کرده‌ام از این کاغذ
 از این زمستان می‌ترسم
از این دیروز که همیشه دیر می‌کند
من در لباس‌های زمستانی‌ام
که دوستم نشدنند
سرما خورده‌ام
تو  هم دیر آمدی
درخت نارنج
از حیاط‌مان برای همیشه رفت
و من نتوانستم کاری کنم
مادرم می‌گوید
غصّه نخور
در حیاط تازه‌مان دو  سه  درخت نارنج هست
باور می‌کنم.


۱۴)
باران می‌بارد و
 من کنار دستهایم نشسته‌ام
امروز شنبه نیست
ساعت چهار بعد از ظهر نیست
اتاقم نیست
باران نیست
باران می‌بارد
قصد دارم     راه بروم
ببینم
بشنوم
قصد دارم
آنقدر کنار دستهایم بنشینم
تا برگردند
تا این دیروز
از من رد بشود
برود
من هنوز صدای گنجشک‌ها را دوست دارم
تا سکوت‌هایم برگردند
تا به باران برسند.


۱۵)
با خودکار سیاه می‌نویسم شب
شاید هم تا چند روزی که می‌آید
ادامه دادم و بنویسم شب
شاید هم شب منو جدی بگیره و
شدم شب
شاید حوصله پیدا کنم و
از تصمیمی که گرفتم
حرف بزنم.

 تاریخ انتشار: ۹ مرداد ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


۱ -
چراغی بینا
و پرنده ای که با ناز پرواز می کرد
این فقط صورت مسأله بود

گاهی کلاغ می تواند روسفید شود
اتفاقی که قریب الوقوع بود
با عبور آن کلاغ
و هاشور زدنِ آسمان ِ خانۀ من

تو پَر
مثل این کلاغ پَر بود
که روسیاهم کرد
و اِلا
بالهای تو که پَر نداشت
حالا چراغی بی نا
و کلاغی که به خانه اش رسید ...

۲ -
در فکر آن پرنده ام
که نوزده، تیر خورد
بعد، چشمها گیج رفت
زمین تاب برداشت
و زیر پایش خالی شد

دنیا چرخید
مارها از دوشها بالا رفتند
دنیا چرخید
شغادها از گرُد چپ بیدار شدند
دنیا چرخید
مَردها مُردند
و زنها سه سر زاییدند!
خورشید غروبید
و سایه ریخت توی خیابانها
و بوی گَس الکل
تعارف نکنید!!
به من نمی سازد
کاش نوزده، تیری افطار کرده بودم ...
۲ -
تمشکی لبهایت
به باغهای جنوب نمی آید
نازت،
به اساطیر ایرانی
این چاه را نگاه
دارد بالا می آورد مثل من
و چلانده می شود
پرانده
پرنده ای بشود
.. شد
آه، که قافیه دست از سرم برنداشت!
آتش دلش چاره نکرد نیز
از فرازین ِ لوله ها

آهااااااااااااااااااااای!!!

دارم بُشکه بُشکه آتش می گیرم!!!
۴ -
...
و این خطوط را
قلمِ چشمهای تو
بر پیشانی ِمن کشیده است
قلم چشمهای تو
چون چشمهای تو
به من دروغ نمی گویند
ببین یک خط راست می بینی!؟

۵ -
من چراغی گُم کرده ام
که دیدم
افتاد پشت آن کوه

یعنی
شب، بو کشیده بود
دوبیتی پاهایم را
و تو
بیهوده کنار دکّه ایستاده بودی
بعد هم
که لهجه محلّی من گُل کرد:
اِهدنا سَرا..
و من چرا ..
چرا..
چراغی
گُم کرده ام
که دیدم،
افتاد
پشت آن کوه ...
۶ -
سر به سر من نگذارید
من آنقدر می فهمم
که می خواهم
اذان «موذنّ زاده» را
ظهر تیرماه
در ظِلّ آفتاب خانه مادربزرگ،
با خورشت بادمجان میل کنم !!
و هم آنقدر دیوانه ام
که می خواهم
این شعر را
برایتان نیمه تمام بگذارم !!
۷ -
مثل عکس های کودکی من
خلاصه شده ایم،
در سیاه و سفید
سفید تو
سیاه من
رُخ می نمایی
من مات می شوم!!


ارسال توسط: رامین محمدی