»
 صدیقه نارویی » سه شعر » این یک خودکار نیست

صدیقه نارویی ۱)
قطار  از تنهایی ِ یک دشت شروع می‌شد
و زن / کوپه کوپه از آن فرو می‌ریخت
برای من اما
همین دنج کلمات کافی‌ست
همین که بنشینی تا بروم چای بریزم
بروم ستاره‌ای بردارم و
 این کوپه‌ی تاریک را تاریک‌تر کنم
تا بگویی دوست داشتن وقت می‌خواهد و
تو نداری
(زن رفته بود از گوشه‌ای صدا بیاورد)
میان همههمه به خواب تو می‌آیم
 به خواب من
پنهان و سر به هوا اما/ زن/ همهمه آورده بود به سبک جنوب
کویر را از پوستش فوت می‌کرد
و پیر می‌شد
قطره قطره پیر می‌شد و
 از گوشه‌ی فنجان نگاهش می‌کردی:
حرف‌های زیادی برای تو دارم اما
 فرصت این ریل‌ها به شماره افتاده...
بگذار چرخی بزنم
بگذار تا زن نیامده چرخی بزنم
تا نگاهت از فنجان نپریده
 چرخی بزنم
تا این قطار تنهاتر نشده
بگذار...
ریل‌ها برنمی‌گردند


۲)
این یک خودکار نیست
یا سیگار
یا کبریت
پاهای شاعری‌ست
راه می‌رود تا از تو شعری بسازد


۳)
زن گفت عجب باری دارد این بهار
مرد از انگشت‌اش شکوفه زد بیرون
زن چادر به سر دور می‌شد تا برایمان شوخی بیاورد
بهار بود

 تاریخ انتشار: ۱۰ مرداد ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 4


سواد شعری من را توان لب گشودن در دنیای زیبای کلمات شما نیست ، و لیک از هر بار خواندنش لذتی نامکرر بردم دوستم!

ارسال توسط: مینا


سلام شعرهای بسیار خوبی خواندم.منتظر خواندن شعرهای زیباتان می مانم.ممنون

ارسال توسط: sepide


سلام واقعا عالی بود خیلی خوشحال شدم که بالاخره یه شاعر از سر زمین دوست داشتنی بلوجستان به سایتها معرفی شده

ارسال توسط: ablsamaddu


سلام از خواندن شعرهایتان لذت بردم

ارسال توسط: Anonymous