»
 فرهاد اکبرزاده » ویژه‌نامه » به مرگ که در آغوشش مرد

فرهاد اکبرزاده حاشیه‌ای بر سیاه‌چاله‌ها

سیزیف شرح بی‌قراری مکانمندشده‌ی اسطوره‌ای‌ست که ناکامی را نه به اجرت مقصد، بلکه به نفس عدم امکان به نمایش می‌گذارد. گویی جمله‌ای را باید حمل کرد جمله‌ای به وزن سنگ؛ سنگی که بر جمله‌ای خود را حک کرده است. جمله‌ای که در هر بار با در معرض قراردادن خویش به اشاره‌ای از دید گریخته است. جمله‌ای سخت و سنگین که حجم سنگ را توان بر دوش کشیدنش نیست و چه ساده، مهیب و غیر قابل دیدن است این صراحت مطلق؛‌ کامیابی تام و تمام ناممکن است.

پرسه در اطراف نظریات مختلف در مورد مرگ و حواشی متحمل‌اش همراه گریز از دو سویه تاریکی‌ست که یقیین متکلمان را به بن‌بست کشانده است گرچه مرگ به خودی خود قاطع‌ترین حقیقت زیستی انسانی‌ست.
وسوسه تناسخ و تجدید حیات، همچون امکان استعاری نابی که در پیکره چرخه‌های طبیعی خود را عیان کرده، خود چیزی نیست جز وصف دگربودگی تجلی‌یافته در زبان، و از همین روست که منولوگ موجود ظریفت‌های گشوده یک دیالوگ را در بطن بن‌بست مرگ آرزو می‌کند مگر نه این که معاد خود امکان استعاری دوباره‌بودن است در متنی دیگر؟

سیزیف

مرگ و اندیشیدن به چنین مفهوم فشرده‌ای؛ جدای از رخداد قاطع زیستی‌اش، همواره امکانی فرهنگی‌ست و از همین روست که به زنان خودکشی‌کرده در یونان باستان تجاوز و حتک حرمت می‌شد تا آمار خودکشی به شکل قابل توجهی پایین نگه داشته شود. آیا این فرایند چیزی جز سرکوب بنده‌گان توسط احکام جاری ادیان و خدایان نبوده است؟ عمومی‌کردن مرگ به وسیله و ترفندهای مختلف و پنهان نگه‌داشتن آن راز ناب کاملا شخصی و سر به مهر از دید خدایان با برقراری حکم‌هایی مثل ِ مرگ مال همه است و همه خواهند مرد و از این قبیل...، همواره سرپوشی بر این حقیقت هولناک است که در آن لحظه‌ی ناب چیزی جز کنش فردی و عبوری شخصی در کار نیست. پیامبران و پیام‌آوران مرگ همراه بر این ادعایند که مرگ را می‌توان در خوانشی استعاری خوانش کرد و این تراژدی همچنان در دست اجراست اما حقیقت مرگ نه تنها هیچ‌گونه ظرفیت کنایی و استعاری را در خود ندارد بل‌که این دیوار بدون درز؛ دروازه تنفس در فضای خودارضاءکننده‌اش را همواره مسخ و تخدیر می‌کند. مسئله بر سر این نیست که امکان دید در محدودیت‌های خوداغواگرانه‌اش دست‌کاری شده، مسئله درست بر سر این موضوع است که کوری طاقت‌فرسا نسبت به ابژه‌ی نسبیت تخیل را تحریک کرده و این همه را به بازی فرا می‌خواند. مرگ از ادبیات به دور است همان‌طور که نسبیت از احتمال خالی و این خلع خواست است که در پی ساختن و پرداختن، راهی به جلو را بهانه ناکامی خویش از برخورد با این توده بی‌نور می‌کند و ادبیات را همچون مزاری تهی از هرگونه مدلول قاطع بر سر سنگ نانوشته‌ای به طواف وا می‌دارد. مرگ محتوی ادبیت متن نیست، وسوسه انکار تهی توسط دال‌های سرگردانی‌ست که گفتن را در جنونی وسواس‌گونه با بودن و شدن این‌همانی می‌کند. ایده‌ال تهی، دال بی مدلول، بت نا موجود،همه و همه در دل همان سنگی‌ست که باید بر دوش کشید و با آگاهی از عدم وصولش از کوه بالا رفت و دوباره به پایین غلطید.

 تاریخ انتشار: ۱۶ مرداد ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 3


merc farhad

ارسال توسط: morteza r


اینکه کوری طاقت فرسا نسبت به ابژه ی نسبیت تخیل را تحریک کرده و این همه را به بازی فرا می خواند
کمی عجولانه می نماید اینگونه قاطع از نابینایی سخن گفتن ،چه تخیل آنگاه بارور می شود که پرده های به اصطلاح کوری انسان ،به تابشی -هرچند ضعیف-دریده گردد

ارسال توسط: پگاه


خوشحالم که می نویسی موفق باشی

ارسال توسط: soheila sedighi


 نوشته‌های مرتبط: