حاشیهای بر سیاهچالهها
سیزیف شرح بیقراری مکانمندشدهی اسطورهایست که ناکامی را نه به اجرت مقصد، بلکه به نفس عدم امکان به نمایش میگذارد. گویی جملهای را باید حمل کرد جملهای به وزن سنگ؛ سنگی که بر جملهای خود را حک کرده است. جملهای که در هر بار با در معرض قراردادن خویش به اشارهای از دید گریخته است. جملهای سخت و سنگین که حجم سنگ را توان بر دوش کشیدنش نیست و چه ساده، مهیب و غیر قابل دیدن است این صراحت مطلق؛ کامیابی تام و تمام ناممکن است.
پرسه در اطراف نظریات مختلف در مورد مرگ و حواشی متحملاش همراه گریز از دو سویه تاریکیست که یقیین متکلمان را به بنبست کشانده است گرچه مرگ به خودی خود قاطعترین حقیقت زیستی انسانیست.
وسوسه تناسخ و تجدید حیات، همچون امکان استعاری نابی که در پیکره چرخههای طبیعی خود را عیان کرده، خود چیزی نیست جز وصف دگربودگی تجلییافته در زبان، و از همین روست که منولوگ موجود ظریفتهای گشوده یک دیالوگ را در بطن بنبست مرگ آرزو میکند مگر نه این که معاد خود امکان استعاری دوبارهبودن است در متنی دیگر؟
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
merc farhad
ارسال توسط: morteza r
اینکه کوری طاقت فرسا نسبت به ابژه ی نسبیت تخیل را تحریک کرده و این همه را به بازی فرا می خواند
کمی عجولانه می نماید اینگونه قاطع از نابینایی سخن گفتن ،چه تخیل آنگاه بارور می شود که پرده های به اصطلاح کوری انسان ،به تابشی -هرچند ضعیف-دریده گردد
ارسال توسط: پگاه
خوشحالم که می نویسی موفق باشی
ارسال توسط: soheila sedighi
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany