ترکش داره توی بدنش مانور میده، رهاش نمیکنه، مثل کفتر جلد شده. اون باید وول بخوره و اون یکی باید توی خودش بلوله. پیچ و تاب بگیره مثل تئاتر بیکلام و موزون.
فلاکس رو برمیدارم و یک استکان چای تلخ میریزم و یک نخ مگنا اولترا لایت. اپیدمیک شده، چای تلخ و سیگار. من این وسط هیچ نقشی ندارم. مثل من مابین مادرو پدرم. مثل لوله خالی خودکار. مثل کاندوم بعد از مصرف و قرص سردردی که سالهاست توی کشوی کمد افتاده. سارا سه سالی میشه که رفته خونه پدرش، با اون روسری قرمز که گلهای زرد داشت. همیشه سینهبند نو میخرید و هیچوقت اونهارو نمیپوشید. یکی از اونها هنوز توی بالکن از بند رخت آویزونه، هر وقت که بارون میاد میشینم روبروی بالکن و خیسشدنش رو نگاه میکنم. یکی از ترکشهای توی باسنم هر زمانی که روی صندلی راحتی میشینم بعد از یک ساعت دردش شروع میشه. احمد نسبت به من ترکشهای بیشتری رو جذب کرده. بعد از چندماه تلاشهای بیوقفه روی تختخواب، به زنش اجازه داد که بره و با کس دیگهای بخوابه به شرطی که اون رو تنها نذاره. هفتهای یکبار به بهونه کشیدن «سیگاری» میاد پیش من.
اولینباری که سارا رو دیدم، گفتم میتونم ببوسمت. نگاهم کرد و گفت: حتما بعد از اون هم میخوای که شلوارم رو در بیارم. همیشه شلوار لی میپوشید با کفشهای ساقبلند چرمی به رنگ قهوهای سوخته.
ترکش داره سینهخیز توی شونه راستم وول میخوره. احمد بعد از اینکه «سیگاری» رو روشن میکنه، طبق معمول میگه زنش اونو دوست داره. من هم فکر میکنم زنش اونو دوست داره. احمد میگه کتاب جمهور رو تموم کرده و حالا میخواد حلاج رو بخونه. توی سنگرمون یک ارمنی با ما بود که همیشه لخت میخوابید، احمد میگفت این یارو یک چیزیش میشه ولی چیزیش نشد. یک روز کتاب مقدسش رو کش رفت و چند روز بعد از اون درباره ابراهیم و زنش چیزی پرسیده بود که پسر ارمنی قرمز کرده بود. هنوز هم اون کتاب رو داره و هر وقت که «سیگاری» میکشه، نیشخند میزنه و میدونم که به کی فکر میکنه. سه چهارم کتابهاش رو کش رفته، بقیه رو هم یا هدیه دادن یا قرض گرفته و پس نداده، مثل نمایشنامه سیزیف.
همیشه روز تولد زنش با هم میرن بیرون شام و به اون یک کتاب هدیه میده. فردای اون شب هم کتاب رو میذاره توی کتابخونه خودش. مدتی که زنش غزل مینویسه و هفتهای یک روز انجمن میره. احمد باز هم داره فکر میکنه، میدونم به چی و باز هم داره نیشخند میزنه.
گفتم میتونم ببوسمت. بلند شده بود و چسبیده بود به من. گفتم بوسیدن توی دین شما برای زن و شوهر حرومه!؟ روسریش سر خورده بود روی شونهها «ما که زن و شوهر نیستیم».
روی تخت دراز کشیدهام و دارم از بالکن بیمارستان به خونههای روبرو نگاه می کنم؛ و دنبال یک بند رخت با سینهبند آویزون میگردم. احمد توی بالکن نشسته و داره سیگاری میکشه. ترکش داره توی تنش مانور میده. وابسته شده. زنش چند روزی میشه که رفته، احمد داره فکر می کنه، نمیدونم به چی. احمد داره نیشخند میزنه، نمیدونم به چی.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
مرسی فری.
ارسال توسط: فرهاد
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany