»
 فرزانه ضامنی » یک داستان » یکی من، یکی تو

فرزانه ضامنی - کجا می‌ری؟
- خونه!
- چرا؟
- دیروقت!
داشتم می‌رفتم دستم را گرفت و کشید:
- کجا می‌ری؟
با ترس گفتم: - خونه
سرم داد کشید: - چرا؟
داد کشیدم: - دیروقت.
و بالشتک روی مبل را به طرفش پرت کردم.
شال را که روی شانه‌هایم افتاده بود روی سرم مرتب کردم سمت در. خودش را انداخت روی مبل:
- کجا می‌ری؟
برنگشتم: خونه!
- چرا؟
در را باز کردم از خانه بیرون زدم و قبل از اینکه در را ببندم گفتم: دیروقت! و در را محکم پشت سرم بستم.
-
در آپارتمان را که باز کردم دیدم چراغ هالوژن نارنجی آشپزخانه فقط روشن است. صدای آرامش را می‌شنیدم که داشت برای خودش زیر لب چیزی را زمزمه می‌کرد. در خانه را که بستم زمزمه‌اش قطع شد. اپن آشپزخانه را دور زد. روبرویم ایستاد.
- کجا بودی؟
- بیرون!
- تا این وقت شب؟
خودم را زدم به نادانی: مگه ساعت چند؟
- دیروقت؟ می‌فهمی دیروقت یعنی چی؟
رفتم توی اطاق، در را روی خودم بستم. نشستم روی تخت دو نفره‌مان و سرم را بین دست‌هایم گرفتم.
-
بارانی‌ام را برداشتم گفتم: بریم بیرون؟
- این وقت شب؟
- می‌یای؟
بلند شد بارانی‌اش را پوشید، پاکت سیگارش را گذاشت توی جیبش و جلوی در منتظر من ایستاد که داشتم شالم را جلوی آینه مرتب می‌کردم.
دود فضای کافه را برداشته بود. و صدای خوزه لوئیز روی همه میزها آرام سرک می‌کشید. این وقت شب کافه چقدر شلوغ بود. به رسم معمول روی میزهای کافه با یک چاقوی ضامن‌دار خط می‌کشیدیم. هر چی که دلمان می‌خواست من به زور عکس یک زن حامله کشیدم. و سفارش دو فنجان قهوه دادم با شیر و شکر. و پشت میز نشستم.
آهسته نگاهم کرد و کنارم نشست. به عکسی که کشیده بودم خیره شده بود. من آتش سیگارم را روی میز حرکت می‌دادم. فنجان‌های بزرگ قهوه و شیر را گذاشتند روی میز.
-
کف خانه هیچ‌چیز انداخته نشده بود فقط سرامیک‌های سفید لعنتی بودند که زیر نور آبی کمرنگ چراغ آباژور پایه بلند به من نور می‌تاباندند. کف حال خانه دراز کشیدم. دست‌ها و پاهایم را از هم باز کردم. سردی سنگ‌ها مثل کرم‌های ریز، زیر پوستم حرکت می‌کرد و بعد انگار که له می‌شدند داغ داغ می‌شدند. موهایم روی سفیدی سرامیک‌ها پخش بود. به سیاهی موهایم و سفیدی سرامیک‌ها فکر می‌کردم و بعد به قرمزی خونی که از من روی سرامیک‌ها حرکت می‌کرد و به سمت در آپارتمان می‌رفت و به سفیدی سرامیک‌ها.
وقتی داشت می‌رفت وسط حال خانه روی سرامیک‌ها نشسته و توی خودم مچاله شده بودم. تندو عصبی لباس‌هایش را برمی‌داشت می‌انداخت توی ساک لباس‌هایش. از کنارم که رد می‌شد. لگد دیگری برای راحت شدن خیالش به زیر دلم زد. بارانی‌اش را که روی اپن آشپزخانه بود برداشت و رفت سمت در، نالیدم:
- کجا می‌ری؟
- خونه!
- چرا؟ و از درد به خودم پیچیدم.
جوابی به من نداد. وقتی رفت، گفتم با خودم: دیروقت. خیلی دیروقت. و روی سرامیک‌های کف حال دراز کشیدم.
-
خیابان خیس خیس بود و سکوت شب خودش را با تنبلی روی آسفالت‌ها ول داده بود. دستم را داخل بارانی‌ام کردم و رفتم سمت کافه خودمان. نشسته بود پشت میزی که کنج کافه بود رفتم بالای سرش ایستادم کیسه‌ی خون و گوشت را گذاشتم روی میز. به پشتی صندلی تکیه داد و به کیسه‌ی روی میز خیره شد.
- مال تو ِ .
یقه بارانی‌ام را مرتب کردم و از کافه بیرون زدم.
به دکه‌ای گفتم چای داغ دارید؟
- آره
- پس یک نخ سیگار وینستون لایت بده با یه لیوان چای.
بعد همان‌طور لیوان چای بدست رفتم سمت خانه، سمت پشت بام، سمت لبه‌های بام و نشستم روی لبه بام سیگارم را آتش ردم و لیوان چای سردم را گذاشتم روی زمین کنار پاهایم. قند را انداختم گوشه دهانم و دود سیگار را با حرص بیرون دادم. لیوان چای را از همان بالا ریختم پایین و به ریختنش خیره شدم ته مانده‌ی قند را تف کردم.
روی لبه پشت بام ایستادم و خودم را از بالا پرت نکردم پائین فقط همانجا همان‌طوری ایستادم و تهیج شدم که خودم را بندازم پائین. بعد دیدم ارزشش را ندارد. بی‌خیال پائین آمدم. برگشتم خانه با ملافه افتادم به جان سرامیک‌های سفید. چای درست کردم. همه چراغ‌ها به جز چراغ نارنجی آشپزخانه را خاموش کردم. و صندلی را گذاشتم جلوی شومینه و یک لیوان چای داغ را بین دست‌هایم گرفتم. روی صندلی جلوی شومینه نشستم و چائی داغم را هورت کشیدم.
وقتی در را بستم، سگ سفید خواب‌آلویش برایم پارس کرد. رفتم جلو با پنجه پا زیر نرمه گلویش را لمس کردم. و از پله‌ها سرازیر شدم. سرش را از پنجره بیرون کرد و باز پرسید: کجا می‌ری؟
از همان پایین به پنجره نگاه کردم دانه‌های ریز باران روی صورتم ریخت داد زدم: خونه؟
داد زد: چرا؟
سرم را انداختم پائین داشتم می‌رفتم گفتم: دیر وقته. برو زیر دوش آب سرد!
-

 تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 4


سلام فرزانه جونم! کجایی تو؟ من همیشه داستانهاتو دوست داشتم. دلم برات خیلی تنگ شده.

ارسال توسط: شیوا


آفرین گلم خیلی زیبا بود .

ارسال توسط: اعظم سبحانی


khob>bod dar haene pechidegi fogholade bod

ارسال توسط: azade


یکی به دوی این داستان را دوست دارم خوبست

ارسال توسط: Anonymous