ققنوس در زمهریر
در یکی از افسانههای مردم بختیاری دربارهی چگونگی آفرینش جغد یا بوف (کوکه ونگ) نقل شده است که روزی زن جوانی که عروس عمهاش بوده برای دوشیدن گوسفندان همراه عمهاش که همان مادرشوهرش میشده به میان گله میرود. عروس جوان گردن گوسفندان را میگرفته و مادرشوهر آنها را میدوشانده. وقتی ظرف شیردوشی به گمان عمه از شیر پر میشود، آن را به دست عروس میسپارد تا به خانه برساند، غافل یا ناغافل از آنکه نیمی از ظرف توسط کف پر شده. عروس که به خانه میرسد کف شیر میخوابد و ظرف نیمهخالی میشود. عمه به خیال یا تهمت آنکه عروس نیمی از شیر را خورده او را شماتت میکند و هرچه عروس دلیل و برهان میآورد، فایدهای برای او ندارد. عروس غمزده و پریشان به خرابهای میرود و اینچنین ناله سر میدهد: «کچی! کف بی، هچی. (عمه! کف بود نه چیز دیگهیی.)». و عروس در همین حال ناگهان به "کوکه ونگ" (بوف) تبدیل میشود، پرواز میکند، میرود و از آن پس بوفها همیشه بر خرابهها مینشینند و ناله میکنند.
(مجله چیستا، شماره ۲۸. پژوهشی در افسانههای مردم بختیاری. نقل به مضمون.)
بیش از آنکه رمان بوف کور به عنوان یک مساله در تاریخ ادبیات معاصر فارسی مطرح باشد، صادق هدایت به عنوان یک نام مسالهساز در تاریخ سیاسی و اجتماعی عصر حاضر نقش ایفا کرده است، هرچند که خود همان مساله بوف کورهم در مرزها یا حدود تاریخ ادبیات یا ادبیات معاصر محدود نمیماند و اگرچه همواره و به انواع الوان و الحان تحدید شده است اما همانگونه که گفتیم و از بینشتان گذشت تاکنون ذرهای در حوزهای از دامنههای تاثیرگذاریاش محدود نمانده است.
الف- under graundity (زیرزمینیت)
هرچند در ظاهر، هدایت آثار زیرزمینیتری هم نسبت به بوف کور دارد اما باید دانست بیتردید و در واقع هیچ اثری در ادبیات معاصر پیدا نمیشود کرد، زیرزمینیتر از بوف کور. نه از جهت اینکه بیشتر از باقی آثار زیرزمینی که از هدایت یا هرکس دیگر سراغ داریم با امر ممنوع سروکار دارد بل از آن جهت که دامنه سانسورکردن آن (censor ship) حتی تا هسته خانوادهها هم پیش رفته است. همانگونه که از بینشتان خطور کرد در"زیر زمینیت" بوف کور بسامد حضور امر ممنوع چندان نقش پررنگی را ایفا نمیکند و زیرزمینیشدن و تاثیرگذاری گستردهتر این اثر به تبع این زیرزمینیشدن دلایل پررنگتر دیگری دارد. یکی اینکه مثلن غالبن از بوف کور میترسند و این فوبیای عمومی که قضای روزگار عام و خاص هم دچارش هستند بر قوت این اثر افزوده و مزید بر اسباب زیرزمینیترشدن بیشتر و دست به دست شدن مضاعف نسخههای زیراکسی یا به غلط مصطلح "افست" آن شده است و ایرادی هم به این یکی وارد نیست حد اقل. بهتر از فوبیای مواد مخدر است که راهش انداختهاند. علمای اعلام و مفسران بلیغ هم که در راه شناساندن این اثر تا بحال هیچ گندی بالاتر از این به بار نیاوردهاند که به بررسی هرمنوتیکی این اثر بپردازند و در وادی تفاسیرهرمنوتیکی و روانشناسانه آنقدر شوت تشریف داشتهاند که هر کدامشان با سبک و سیاق مذبوحانهتر و خامدستانهتری در باتلاق بوف کور فرو رفتهاند و به عنوان مثال بیایند بررسی کنند که نویسنده از آوردن اعداد "دو" و "چهار" و تکرار آنها در سراسر داستان چه منظوری داشته. بس کنید دیگر! اینها شارلاتانبازی است نه شرح و نقد. اینها "دودره"بازی است. اینها "دوچاریت" است. که البته "دوچاریت" مذکور گریبان خود بوف کور را هم چسبیده و رها نمیکند. بعدن بیشتر به این دوچاریت خواهیم پرداخت.
بوف کور زیرزمینی است چون هنوز یاد نگرفتهایم آن را به صورت یک رمان بخوانیم. بوف کور زیرزمینی است به همان علت که تا مدتها آثار ادگار آلن پو زیرزمینی بود. بوف کور زیرزمینی است همانطور که اشعار ویلیام بلیک زیرزمینی بود و بوف کور زیرزمینی است چون رومانتیستها و سمبلیستها تا مدتها زیرزمینی بودهاند. اما تفاوت عمدهیی که بوف کور با سایر آثار هدایت دارد و به آن بیش از دیگر آثارش ممنوعیت اعطا میکند در حالی که بسیار کمتر در این اثر امور ممنوع حضور دارند اینکه در بوف کور صرفن با ادبیت و ادبیات و هنر نوشتار است که سروکار داریم و همین است که خواننده بوف کور را بیش از پیش به سمت و سوی آثار ممنوعتر هدایت از دید برخی افراد سوق میدهد. یعنی بوف کور را که میخوانند و دنبال پیامش هستند! چیزی دستگیرشان که نمیشود بدو بدو میروند سراغ باقی آثار هدایت و قوت ادبی بوف کور سبب آن میشود که آثار دیگر هدایت را که پیامهای مستقیمتری در آنها مییابند با جان و دل بپذیرند و حالا خر بیاورید و مقادیرمتنابهی باقالی بارش کنید.
ب- دوچاریت
بوف کور دوچار است همانطور که هدایت دوچار است و خوانندگانش دچارند و به تبع آن داستاننویسی معاصر دچار این دوچاریت است. هدایت دوچار است درست شبیه عروسی که از دست کف شیری که مادرشوهرش دوشیده در خرابهها به بوف تبدیل میشود و تا به امروز ناله سرمیدهد و این همه منتقد و شارح و مفسر را دچار و درگیر خودش میکند. به واقع اگر کف روی این شیر یعنی بوف کور از بین برود مشخص خواهد شد که نه با یک شاهکار بیبدیل سروکار داریم و نه هدایت تقصیری در انزوا و افسردگی بوف کورخوانان دارد و نه ارتباطی میتواند با هر قسم خودکشی داشته باشد. بوف کور یک قصه بینظیر است؛ خوب این چه ایرادی دارد؟ اما این همه نسخه بدلی که در پنجاه سال اخیر از آن رونوشت گرفتهاند و به خورد مردم دادهاند قصههای مزخرفی هستند. شرحها و تفسیرهایی که بر بوف کور نگاشتهاند تا بحال شرحها و تفسیرهای مزخرفی بودهاند. تنها یکی دو نقد و شرح هستند در این میان که دچار نیستند یعنی کار خودشان و استفاده خودشان را کردهاند از بوف کور و رفتهاند، اگر مصادره به مطلوب کردن یک اثر ادبی ایرادی نداشته باشد؛ یکی دو نقد و نظر رضا براهنی بر بوف کور در دهه هفتاد و پژوهش زبانیای که محمدحسن نجفی کمی گستردهتر و شخصیتر در بوف کور کرده و نمونهاش را میشود در یکی از شمارههای هنگام در دهه هفتاد منتشر شده یافت و لا غیر. که البته این دو مورد اخیر هم بدجوری دچار خودشانند.
ج- حکمت یا قصویت
حالا بیایید عبارت قصار دستمالیشده و معروف ابتدایی کتاب را که روی پوسترها هم چاپش کردهاند یک بار دیگر بررسی کنیم؛
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود اظهار کرد...»
ساده آنکه این درست که به تبع زخم ممکن است درد ایجاد شود اما چرا هدایت وقتی در عبارت نخست از زخمهایی که در زندگی هست یاد میکند که زخمهایی نکره و شناختهنشده هستند به زعم راوی (و نه خود هدایت) در عبارت دوم اینبار با اشاره نزدیک "این" از دردی معرفه و شناختهشده حرف میزند و نه آن زخمها. و سوال اینجاست که اگر در زندگی زخمهایی هستند که هنوز شناختهنشدهاند پس چگونه دردی که به واسطه این زخمها ایجاد میشود اینچنین شناختهشدهاند تا آنجا که بیم آن میرود که بر سبیل عقاید جاری رجالهها مورد تمسخر قرار گیرد؟
منظور آن نیست که ملانقطیگری کنیم و ضعف تالیف یا ایرادات...! از متن بوف کور بگیریم اما همین شروع میتواند به سهولت ما را به این ایقان بدیهی اما دیریاب برساند که در اینجا ما صرفن با یک اثر ادبی و درستترش با مقدمه یک قصه خوب سروکار داریم و نه یک متن حکمی و فلسفی در باب چگونگی زندگی، به این معنا که نظرات مطروحه در لابلای این سطور به هیچوجه پیامهایی نیستند که هدایت لزومن خودش به آنها معتقد بوده باشد و تنها با در خدمت داستانبودن معنا پیدا میکنند. (و ای کاش لازم نمیشد اینها را هم بگوییم). یعنی اگر قرار باشد بپذیریم که در زندگی زخمهایی از قرار آن زخمها که راوی بوف کور منظور داشته، حضور داشته باشند و این را هم به عنوان یک حکم هستیشناسانه در نظر بگیریم آنوقت لازم میشود که ابتدا بدانیم منظور راوی از زندگی چیست؟ یا دست کم به یک تعریف نسبتن مشترک از مفهوم "زندگی" برسیم. آیا منظور راوی از زندگی، زندگی زناشویی یک آدم بالغ یا بلیغ بوده است و یا نه کل زندگی یک انسان از بدو تولد تا مرگ بیولوژیک او منظور قرار گرفته و یا اینکه با توجه به نوع خاصی از نگرش که راوی بوف کور به مساله جنسیت داشته آیا مفهوم زندگی فقط مفهومی است که میتواند دربارهی مردان استفاده شود یا خیر؟ یعنی فیالمثل زنان در بوف کور "مردگی" میکنند و مردان "زندگی" یا اینکه به طور عام مفهوم زندگی درباره انسان به کار برده شده است و الخ...
پس به همین دلایل ساده در بوف کور ما با یک قصه سروکار داریم. یک قصه با همان کلیتی که قدما به چنین متونی اتلاق میکردند و اما بدین ترتب اسباب، آن عبارت ابتدایی قصه توانسته است جایگزینی باشد برای همان عبارت معروف و مستحکم و پرقوتی که ایرانیان قرنها در شروع قصهها و افسانههایشان نقل میکردهاند یعنی؛ "یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود."
دال- ققنوس و زمهریر
اژدها اسطوره توتمی آتشزا که از دهانش آتش میجهد در نزد اقوام شرق دور یعنی در سرزمینهای باستانی توران همان چین و مهاچین اسطوره جنگاوری و تهاجم و بقا بوده و هست اما در نزد ملل غربی که به آب و سرسبزی بیشتری دست یافته بودند و شهرنشینی نزد آنان رواج بیشتری داشت اسطوره و توتم بقا و دفاع همانا ققنوس پرنده آتشخوار بوده و هست. و ریشههای این دو اسطوره به تهاجم و حرکت مداوم اقوام شرقی به غرب برای یافتن سرزمینهای آباد و سرسبز و سرما و دمای پایین در سرزمینهای غربی برمیگردد. یقینن اگر بر مبنای چنین استنباطی از تاریخ بخواهیم سرزمینی که راوی بوف کور در آن به ناله و زاری پرداخته است و ندای کوکه ونگ در داده است بیابیم در روی زمین جایی اینچنین سرد و بیآتش نخواهیم یافت و همچون هدایت باید در جهنم آن را جستجو کنیم. اما راوی بوف کور که حتی وقتی برای جستجوی نور آفتاب یا آتش به جهنم مراجعه میکند مکانی جز زمهریر که سردترین جای جهنم است نصیبش نمیشود و اینچنین است که اگر هدایت این روزها در کنار ما بود به او پیشنهاد میکردم به جای بوف کور نام قصهاش را بگذارد "ققنوس در زمهریر"! و بلا تردید او هم موافقت میکرد. پس بیایید اینبار "ققنوس در زمهریر" را به دقت و لذت بخوانیم، سرخوش و شاذ.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
سلام جناب آقای سهندآدم عارف کمی به این الفاظ وعبارات دقت کنید.
علمای اعلام و مفسران بلیغ هم ............... تا بحال هیچ گندی بالاتر از این به بار نیاوردهاند که به بررسی هرمنوتیکی این اثر بپردازند و .................. آنقدر شوت تشریف داشته باشند با سبک و سیاق مذبوحانهتر و خامدستانهتری در باتلاق بوف کور فرو رفتهاند ..... بس کنید دیگر اینها شارلاتانبازی است نه شرح و نقد! اینها "دودره"بازی است. اینها "دوچاریت" استت ؟!که البته "دوچاریت" مذکور گریبان خود بوف کور را هم چسبیده و رها نمیکند. بعدن بیشتر به این دوچاریت خواهیم پرداخت.
نمی دانم این کلمات درقاموس کدام نقد می گنجد من هم بعنوان یک خواننده باشما هم عقیده ام که بوف کور
صرفن یک اثرادبی است مگردراین مورد شکی وجودداشته است که حالا شما این راکشف کرده اید؟!
من هم معتقدم وایمان دارم که هیچ اثرهنری را نمی توان با مترومعیارهای زندگی شخصی نویسنده ی آن اثر
شناخت که اصلن بی ربط است بوف کوریک شاهکارادبی است ونقد آن هم تنها درحوزه ی صرفن ادبی قابل
بیان است نه نقطه نظرات شخصی.
ارسال توسط: فتح ا..زنگویی
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany