هر وقت فکر میکنم
درون سرم باز میشود، روشن میشود، برق میزند
۱
من کودکی هستم که فکر میکنم درون دایرههای رنگی هستم. یکیشون خاکستری، یکی تقریبا مشکی و یکی مشکی. من درون دایره کوچک مشکی هستم. اونجا ساکت ِ ساکته. خودمم و خودم؛ هیچ کس هم نیست. دستمو گذاشتم زیر چونهم و به یه جا ذل زدم و فکر میکنم. حتی خودمم نمیدونم به چی فکر میکنم. سعی میکنم به اونچه فکر میکنم، فکر بکنم.
۲
میروم جلوی آینه ذل میزنم توی چشمام غرق نگاهم میشم. میروم داخل تونل ِ سیاهی چشام. یاد خاطرات گذشتهم مییفتم...
مثل آدمی که خواب باشه و بیدار بشه؛ وقتی که خاطرهم به پایان رسید تازه میفهمم کجا بودم. اینجوری زمانو برای خودم به گذشته بر میگردونم.
۳
نمیدونم چِمه، نمیدونم دلم از کجا و از کی پُره. حتی با خودمم درگیرم. با همه دعوا دارم، پریشون شدم، شلخته شدم. نمیدونم کجا برم...
داخل غاری هستم که هیچ کس از اونجا رد نمیشه.
۴
من در راهی هستم که درخت زیاد داره. این درختها از سر به هم چسبیدن، مثل مثلث شدن. احساس میکنم داخل مکعب مثلث هستم.
احساس میکنم توی سرزمین ریاضی هستم.
۵
یک روز که بچه بودم مادرم منو روی میز نشاند، در همان لحظه چشمانم سوخت یک لحظه پلک زدم. مادرم با تعجب مرا نگاه کرد و گفت: اون چی کار کرد؟!!
در همین موقع مادرم و بقیه همین کار را کردند. یعنی پلک زدند. تا اینکه همه یاد گرفتند.
اما نمیدانم خواب بودم یا بیدار!!
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
سلام چه دختر باهوش و خوبی نوشته هات زیبا بود خیلی ممنون سعی کن باز بنویسی
ارسال توسط: Anonymous
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany