»
 روجا احمدی » دو داستان » صبح بخیر روز لیز

روجا احمدی ۱)
صبح بخیر روز لیز
      توی یک اتاق نمناک از خواب بیدار می‌شوم. پتو را کنار می‌زنم و دست به شکمم می‌کشم. دلم سوپ می‌خواهد و عشق و یک کمی موسیقی. دست دراز می‌کنم و دنبال آرامش در حضور دیگران می‌گردم. با انگشتان سرد کلیدها را فشار می‌دهم و smsهای چاق بی‌جواب را باز می‌خوانم. پرده را کنار می‌زنم، چون من یک نگاتیو نوردیده‌ام. چراغ قرمزی را که از دیشب روشن مانده خاموش می‌کنم.
       به آشپزخانه می‌روم. برای سکوت ده بار دست می‌زنم، می‌شکند. تکه‌پاره‌هایش را از روی زمین جمع می‌کنم، روی آن‌ها رویاهای تکراری می‌مالم و  لقمه‌ها را دانه‌دانه به دهان می‌گذارم.
      بعد لباس می‌پوشم. در همان حال چشمم به خودم می‌افتد که در آینه لباس می‌پوشد. از صورت خودم تعجب می‌کنم، هیچ چیز از خودم یادم نمانده بود. بوی کرم‌های آرایشی را تماشا می‌کنم، عقم می‌گیرد. آن‌ها را لای کتاب‌ها می‌گذارم و رویشان نمک می‌پاشم. چون این ماه پول اضافه برای خرید ندارم. محکم خودم را طناب‌پیچ می‌کنم. به زحمت در را می‌گشایم، و به جرم‌های تفهیم‌نشده به گذشته می‌روم.
۸/۲/۸۶


۲)
این رابطه عاطفی نیست.
       بهار آمد و ارغوان شکفت -دستم بگیر  دستم را تو بگیر- چه کسی نقش تو را خواهد شست -نازلی سخن نگفت، نازلی ستاره بود.
       دستهاتُ بشور. این روزها قضیه آنفولانزا خیلی جدیه. از صبح سوار اتوبوس و مترو شدی، می‌دونی به چه جاهایی دست زدی.
      بالای سر من ایستاده بود و می‌گفت: می‌خوام این لحظه رو تو ذهنم ثبت کنم. مکانُ، نور اتاقُ، تاریخ رو.
      اما بی‌فایده بود. وقتی از حمام خارج شد زمان شسته شده بود.
      رفتارم عصبیت می‌کنه؟ باید سیگارمُ کم کنم. نزدیک‌های صبح سرفه می‌کنم تو خواب. فقط وقتی با بچه‌ها هستم می‌کشم.
     شب با تابوت سیاه نشست روی ِ چشاش.
     اخلاق‌گرایی- بی‌اخلاقی- اخلاق‌گرایی- بی‌اخلاقی!
    رفتارم ناراحتت می‌کنه؟ همش تا صبح گریه می‌کنم! باشه فقط وقتی با بچه‌ها هستم گریه می‌کنم.
    از عشق و شیاطین دیگر- مارکز نوشتش.
    چرا دست از سرم بر نمی‌داری. اگه می‌خواستیم طلاق بگیریم زودتر از این تموم شده بود. نمی‌خوام، نمی‌فهمی. قبلاً بوده، قبلاً دوست داشتم.الان ندارم.
    گل ِ یخ، گل ِ یخ هر صبح تو می‌خندی.
    هورمون‌ها، هورمون‌ها ازتون خواهش می‌کنم. ما حتی یک عکس هم با هم نداریم.
    به فکر خودت باش، از زندگی لذت ببر. یکّم به خودت برس.
    تغییر- تغییر- تغییر- تغییر (کروبی)
   change - change - change - change   (Obama)
    زمان، می‌شه یه ذره مهلت بدی! همش دارم خودم ُ باهات آداپته می‌کنم. متحجر! ولم کنید. من فقط هستم!
    رسیدی؟                                 آره. چی شده مامان نخوابیدی!؟
    امشب محمد نوری مرد.
    اِه ... !                                  بردمت تا کهکشان‌های عشق
                                              پرکشان تا بی‌نشان‌های عشق
   من توی تمام لحظات عاشقانم محمد نوری گوش کرده بودم.       حیف      . کاش الان هم عاشق بودم. آخه وقتی کسی نیست می‌ترسم نوری گوش بدم. اساس ِ میل فقدان ِ.
   بخواب هر چیزی یه انقضایی داره.
   مرگ که فقط فیزیکی نیست! هر انقضایی یک مرگه.
   وداع با تو، وداع با عشق تو، با رویای تو.
   می‌خواستی چی بگی! مثلاً قرار بوده داستان بنویسی؟
  با واقعی یه جمله بساز؛ همه چیز خیلی واقعی است.
۱۰/۵/۸۹

 تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 5


سلام
اگر شعری از خودت داری برای این سایت بفرست م شاعر گمنام واز نقد مرا دور نکن
=============
زبانم لال
نفهمیدم
چرا
مرگ
نقطه نداشت

***
احساسم
در بی راهی
راه میرود
پشت گردنی
زیاد خرده ام
ولی
کسی را نفرین نکردم
هیکلم
فراری شده است
از بالای ان
واژه
با تو حرف
میزنم
همان اتفاق
که نامش
واژه بی نقطه بود
مرا
برای تدفین
اماده کن
تا هیچ
سایه ای را
برای
خا کسپاری ام
نبینم


موفق

ارسال توسط: م شاعر گمنام


از بین سه تا داستانی که این جا ازتون خوندم بیشتر از همه جذب داستان اولی شدم. فکر میکنم دلیلش پانتومیم کلمات داستان بود. البته این یه اصطلاح عجیب غریب از خودمه. احساس می کنم این داستانو در یک نشست تموم کردی ولی اگه کسی از من بپرسه می گم واسه تموم کردن داستانی که ۱۶۷ کلمه داره و می خواد با پانتومیم چیزی به مخاطبش حالی کنه، خیلی بیشتر از یکی دو نشست باید کلنجار رفت و روش کرد. در عین حال به نظرم جمله ی «دلم سوپ می‌خواهد و عشق و یک کمی موسیقی» جز بهترین قسمتای این بازی صامتتونه

ارسال توسط: نیما


کلمه کلمه ی داستانت خودتی. کاملا واضحی.اخلاق،عشق و وداع او از تو وداع او از زندگی.و متاسفانه همه چیز خیلی واقعی ست

ارسال توسط: علیرضا مهرآمیز


سلام
شعر بلند درونگرایی خاصی دارد
شما این روشر را انتخاب کردید
موفق باشید
=========================
زمانه مرا بد بین خطاب میکند
به خیال این همه داد گاه
که روزی دیگر از راه خوا هد رسید
ودلم کنار سر زمینم
پیش گلها ورازها
به راحتی جان خواهد
داد
همینجا ایستا ده ام
در تفکر این همه باد
مثل قانون ایستاده ام
که تمام کتابش را
روی ماسه های نرم بنویسم
هنوز برای مردن
زندهام
تا همیشه نبودنم را
روی چشم هایت بنویسم
و هنوز زنده ام

ارسال توسط: م شاعر گمنام


داستان دوم خیلی خوب بود جز جاهایی که فرار از نرم را عادی کرده بود مثل محمد نوری اما با اینکه همه چیز واقعیست موافقم

ارسال توسط: Anonymous