»
 علی صالحی » بیست و یک شعر » استخوان‌ها

علی صالحی ۱)
استخوان‌ها
تا ابد می‌مانند
هیچ خاکی حریفشان نیست
از درد و سرمای ِ دست و دلی است
که می‌کِشند آن اعماق


۲)
سایه‌ی ِ سرگردان
با بر آمدن آفتاب، چشم گشوده
درخت‌اَش را می‌جوید
جز تنه‌ی ِ دایره در دایره‌ی ِ بریده‌اش
 چیزی نمی‌یابد


۳)
هیزم بیشتری می‌خواهد این اجاق
در دامنه‌های داغ و تند سینه‌ات
نفس ِ اسبی با چشم‌های ِ قهوه‌ای ِ تلخ
هنوز
تا دور دست‌ها را، مِه‌آلود می‌کند


۴)
ساعت سه نیمه شب
در مسافرخانه‌ای، اعماق ِِ اقیانوسی آرام
قهوه می‌خوریم لب به لب و
نجواکنان
جان به باران سپرده‌ایم روبروی ِ هم
...
آژیر دزدگیر ماشین‌های کوچه و
پارس سگ‌های کوچه
اگر حواسم را پرت نمی‌کرد
تا انتها ادامه می‌دادیم


۵)
سهم ِ سرباز از جنگ
ساعت ِ مچی بود
که بر دیوار اتاق آویخته است
سهم جنگ از او
دست‌هاش بود


۶)
مغـــلوب ِ قلب ِ تواَم یا خودم
فرقی نمی‌کند
اعتراف می‌کنم به اشتباهم
مقـــــلوب ِ  تواَم


۷)
آب‌ها
از همان آسیابی که ما
موهایمان را در آن سپید نکردیم
مثل ِ اتفاق ِ برگ‌ها در پاییز
از چشم‌های ِ ما
مثلِ ما از چشم‌های ِ روزگار
کنار  ِ دلتنگی ِ گونه‌هایمان
 افتاده‌اند


۸)
توفان که بیاید
نام ِ هیچکدامِمان را نخواهد پرسید
از نشانی ِ خانه‌هامان، حرفی نخواهد زد
به ضربانِ تند و کند ِ نبض‌هامان،
کاری نخواهد داشت
به انتظار و حسرت‌هایِ کُنج ِ چشم‌هامان،
نگاه نخواهد کرد.
به آرامش ِ قبل از آمدنش
 آشوب ِ حضورش
 و آرامش ِ ویرانی ِ بعد از خودش
 اهمیتی نخواهد داد.
فقط اتفاق می‌افتد و می‌رود،
بی انتظار خوشامدگویی و بدرقه.
ما، خیره به دور دست‌ها
نام و نشانی و نبض‌هامان را
گـُــم می‌کنیم...


۹)
برای نرفتن، راهی ندارم
برای نگفتن، حرفی...
چه خوب!
چگالی ِ تنم از چشم‌های ِ تو بیشتر است...


۱۰)
اهل ِ کلمه، نه
فقط وقتی پیشانی‌اش را
میان دست‌هاش می‌گیرد
شکلِ ابر می‌شود
من خودم را به خواب ِ او می‌زنم
به رفتار ِ باران
او
بادها را رام می‌کند در گیسوانش
من
کُــنج ِ اتاق
پارو می‌زنم در توفان و
روزنامه می‌خوانم، خبری نیست
روزنامه‌ها،
هیچگاه،
این حوادث را، منتشر نمی‌کنند...


۱۱)
ایهام ِ ناب
بیرون ِ نمناکی ِ پلک
رؤیای بارانِ ِ مُدام
بر گیسوان ِ تو در خواب
کبودی ِ گونه‌های ِ عُمر
غرق شدن ِ ماهی در آب
تعبیر ِ بیداری
بی زنگ ِ ساعت و بانگ ِ خروس و آفتاب...


۱۲)
به توان ِ پیروزی‌ام
بر قوانین ِ سقوط و جاذبه‌ی ِ زمین
ایمان دارد پولوتون
با این زخم‌های ِ لاعلاج ِ بال‌هام حتّا
من تنها ساکن ِ غریب ِ خاک ِ سردش می‌شدم
کُفر ِ جاذبه‌ی ِ منظومه‌ی ِ چشم‌های ِ تو اگر می‌گذاشتم...
 

۱۳)
تشریح‌اَم کُن
در یک خط
از حنجره تا آخرین اُستخوان ِ سینه‌اَم...
 

۱۴)
میوه می‌دهد سرانگشتانم
دستم که به نگاه ِ تو می‌رسد
از این ساقه‌ی ِ خشکیده‌ی ِ تن
به باران ِ بوسه‌هات
عطر ِ لیمو گرفته‌ام


۱۵)
از یک پدر و مادرند
شادی و غم.
خواهر و برادر ِ من‌اَند.
شادی، خواهر ِ کوچکم است،
غم، برادر ِ بزرگترم...


۱۶)
من مُرده‌ام یا تو نگاهم نمی‌کُنی؟
برهنه‌ام می‌کُنی با چشم‌هات،
نگاهم کُن حتّی از این فاصله‌های ِ بعید!


۱۷)
همنام ِ من نیست آن پرنده
امّا شکلِ بی‌تکلّف ِ پروازش،
دوردست‌های ِ نگاه ِ مرا، تداعی می‌کُند.


۱۸)
دیوانه دویدن ِ اسب‌های ِ وحشی را
در دامنه‌های ِ سبز ِ تَــن‌اَت
رها کرده‌اند انگشت‌هام
به سپیدی ِ آرام ِ مِه گرفته‌ی ِ کاغذها
و شعر
پناه آورده‌اند.


۱۹)
ستون ِ فقرات‌اَم تکیه بر دیوار ِ انتظار
فرو می‌ریزند هر دو
بر راهی که چشم‌اَم به قدم‌های ِ تو
بر سینه‌اَم
روشن نمی‌شود هیچ چیز
جز کبریتی
به سوی ِ لب‌هام بجای ِ بوسه
غرق ِ دود می‌شوم و
بوی ِ مُژگان ِ سوخته...


۲۰)
در حدود ِ بوسه‌های تو خُـــفتم
گرچه خاک، صبور است و
مبشــّــر ِ فراموشی
همان حوالی ِ گونه‌هات، ریشه دواندم
تعبیر ِ خوابم
نفسم را به شماره انداخت
در هوهوی ِ باد ِ تنیده در شاخ و برگم
پیراهنم بادبانم می‌شود
به سمت ِ حدود ِ دست‌های ِ تو
لنگر می‌کشم از خاک
مسافر ِ کوچه‌ی بن‌بست‌اَم
می‌دانم...

۲۱)
عشق؛
همزیستیِ ِ استخوان ِ شکسته‌ای با حنجره‌اَم
دوست‌اَش دارم...

 تاریخ انتشار: ۵ شهریور ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 4


دلم می خواهد نوشته هایی بخوانم
سرشار از شوق و شور

دلم می خواهد امید و ایمانم را به خودم از دست ندهم

نمی دانم
گاهی واژه های تکراری مرا از خیال بر می گردانند

تو نگذار

ارسال توسط: مهربان


اگر خود اگاهی کمی کمتر شود عالیست

ارسال توسط: Anonymous


آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد

ارسال توسط: fifteen


ziba bud mohkam ghavi va bakalamat baziye ghashangi shode bud payandeh bashid va hamishe shaer

ارسال توسط: rana