»
 مهرداد شهابی » یک شعر » کبریت می‌کشی به خودت خاطرات را

مهرداد شهابی کبریت می‌کشی به خودت خاطرات را
شسته‌اند «موج‌های جنون» جای پات را

داری به چند ثانیه محدود می‌شوی
داری زبانه می‌کشی و دود می‌شوی

آتش نشان خسته‌ی خاکستری شده
در خاطرات سوخته‌اش بستری شده

باید نجات/داد تو را دست باد، رفت
باید به جات یک سفر ِ خوب و شاد رفت

از گُر گرفتن ِ تو در این شعر رد شدن
در لایه‌های سطحی این بیت «بد» شدن!

آتش گرفتن از همه‌ی انتخاب‌ها
خاموش ماندن از همه‌ی بی‌جواب‌ها

اینجا تشابهی‌ست میان سکوت با...
تردید می‌کنی و همیشه سکوت تا ↓

از خاطرات سوخته مایوس می‌شوی
با داغ ِ شعله‌هاست که ققنوس می‌شوی

حالا تفاوتی که به کبریت بند بود
در نقش ارزشی‌ست که از هرچه گند بود ↓

دست تو را گرفته و بیرون کشیده، یا
دست تو را گرفته و داخل کشیده تا...

داری به حرف‌های کسی گوش می‌کنی؟
داری به یاد... یا که فراموش می‌کنی؟!

برگرد پیش ِ بیتِ پُر از گُر گرفتنت
مرهم بذار روی من و تاول تنت

از عمق ِ هر نفس/بکِش این خاطرات را
آرام‌تر بگرد من و جای پات را

 تاریخ انتشار: ۱۱ شهریور ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 3


bradar key ra dashnam medehy aaia dashnam kare khob ast ke shoro konem serf yak matlab ra medanom baa laye zanei bohtan ast wa bawar nakonid ba man tamas begir haqiqat ra megoyaem wale peshiman meshawid hama az kerdaha wa amal karde tan........

ارسال توسط: milad


khili aali bod khili lezatbordam mamnon

ارسال توسط: ahmad


ممنووون

ارسال توسط: فاطـــمهانتــــظار