»
 دهه‌ی هفتاد

دهه‌ی هفتاد درست افتاده لای ۶۰ و ۸۰ میلادی. جراحات عمق بیشتری در خاطره دارند از آن که زخم باشند امّا استخوان پارس در دهان سگ معاصر دارند: نیمای صفار (استخوان لای زخم). می‌ریم ایران و دنیا رو می‌بینیم؛ از توی همون ۶۰ و بیتل‌ها و چه‌گوارا و هیپی‌گری و لی هاروی اسوالد و اینجا موج نو و فروغ و گلستان و اردبیلی و مؤید و صور و اسباب ِ نوری‌علاء و زنده‌رودی و پیلارام و اصلاحات ارضی و گاو و قیصر و ۴۲ و فدایی‌ها و مجاهدین و.. و... که دیگه اصلش تو هفتاد ترکونده می‌شه؛ چارلی منسون و ماهارا‌شی داریم تو ایرون اوج گوگوش و داریوش و فروغی و واروژان و... آل احمد، کانون نویسندگان، شاملو، ساعدی، بهرنگی و خیلی چیزهای دیگه. خلاصه دنیا داشت می‌ترکید از اشباع و گوناگونی و اشکال زیستن. مارکزم اونوختا خونده می‌شد و فوکو و اون پشتم تارکوفسکی داشت می‌ساخت و خلاصه چاره‌ای جز حیات نداشتی و مرگتم ذیلش جا خوش می‌کرد. خوب ادامه‌ی ماجرا تو ۸۰م بود. از جکسون۵ مایکل‌شون در اومد مثلاً و... همه جا پر ویتنام و نیکاراگوئه و کوبا و اینا بود.
 این که این همه نام حال با هم هم نمی‌کردند و همزیستی مسالمت‌آمیز هم نه و حتی گاهی آتش هم به هم می‌گشودند (گلوله می‌نشاندند در بدن هم و گاهی‌شان رد می‌شد و تن سولااااخ) ملولت نکند که توی یک قاب بودند (با هم یادآوری می‌شوند... (می‌گم))
 پینک‌فلوید و لدزپلین و اینا هم اون دوره این شدند. تازه نیچه‌شم اگه یک‌کم فکر نمی‌کرد شمشیر به فلان فیل زده، مال همون جا هست بازم. مگه می‌تونی سیاه‌وسفید بهروز رو از موسیقی منفردزاده سوا کنی تو گوزن‌ها و از دیوارای آجری؟ سرقت بانک تو فیلم که یادته که مال فدایی‌ها و مجاهدین بود و اسم سیاهکل میاریم. بعد بهروز می‌رفت خونه اشرف پهلوی و ترتیب اشرف دهقان رو تو زندون می‌دادن و تشنه به خون هم بودن. ولی جون همه‌مون حالا این‌طوری که خطور بهمون می‌کنن و اینا، اونقدر از جنس هم شدن که عمراً لاشون بتونیم جا شیم.
 از این همه اسم یه وخت حس نشه می‌خوام بگم هنر در آن دوره در اوج شکوفایی بود و از این کس‌شعرجات... یعنی اونوختا یه چیزایی همین‌طوری بود و ریخته بود و همین‌طوری بود که حالا هی کون پاره می‌کنیم از خود و غیر که بشه، نمی‌شه.
 ببین چقدر اشباع بود که هر اسمی کلّی چیزه! مثلاً هیپی‌ها رو با همه گسترشا و ووداستاک و جانیس جاپلین و هندریکس و سانتانا و... بگیر و... که ته عشقه و چپای وطنی خودمونو که منزجر از این مظاهر سرمایه‌داری بمب می‌ترکوندن و اونام بد عشق بودن. موج نویی‌ها رو بگیر که واقعاً انفجار فردیت و کشف و... بودن و اونایی که دل‌چرکین بی‌تعهّدی اینا بودن و... اینو بگو: می‌تونی تو قابای سوا ببینی‌شون؟ آره؟ آخه عبدالله تو قاب سوا رمق‌شون کو؟ کلّهم ماتن. بخوای ببینی‌شون ناچاری باز بیای تو این قاب کلّی. دهه‌ی هفتاد قاب نیست البته. خب جان لنون که می‌ندازه وسط: «قبل از الویس، هیچ چیز نبود» مام اصلاً همینو راجع به اون می‌گیم (۷۰). آقا اصلاً اصل ماجرا و (خانوم) همه چیز، اون بوده (۷۰). حالا تو، خودت، تعجّب می‌کنی از انقلاب  اسلامی ۵۷؟ یادم رفت شریعتی رو هم بندازم لای اون اسما. یادت باشه: زجر کشیدن تو یه جنون مشترک یه چیزه و زجر به اعتبار منافع آتی چیز دیگه. دهه‌ی هفتاد شمسی هم البته خوب چیزی بود و بازگشت‌ناپذیری وضعی که توشیمم:
اگر مابین امکان و آینده‌ی آن‌وقت‌ها مرگ ملوس می‌شد، حالا که در عین‌شیم (مرگ) می‌توانیم هم این چیزها بنویسیم هم (البته) کارهای دیگر کنیم.

 تاریخ انتشار: ۱۶ شهریور ۱۳۸۹

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


افرین به شما البته

ارسال توسط: Anonymous


 نوشته‌های مرتبط: