»
 اسماعیل خوئی » یک شعر » وقتی که من بچه بودم

اسماعیل خوئی

وقتی که من بچه بودم
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحر خیزی ی پلک
تا
نارنجزاران خورشید
آه
آن فاصله های کوتاه !


وقتی که من بچه بودم
خوبی زنی بود
که بوی سیگار می‌داد
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .


وقتی که من بچه بودم
آب و زمین و هوا بیشتر بود
و جیرجیرک
شبها
در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند


وقتی که من بچه بودم
لذت خطی بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پیر رنجور
آه .
آن دستهای ستمکار مظلوم !


وقتی که من بچه بودم
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
با باد می رفت
می شد
آری
می شد ببینی
و با غروری به بیرحمی بی ریائی
تنها بخندی


وقتی که من بچه بودم
در هر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد


وقتی که من بچه بودم
زور خدا بیشتر بود


وقتی که من بچه بودم
بر پنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند
آه
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند
وقتی که من بچه بودم
مردم نبودند .

وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما
کم بود .

اردیبهشت ۴۷

 تاریخ انتشار: ۱ آبان ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۳۷ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۳۰/۲۰۰۶ ۰۴:۱۴:۱۹ ق.ظ.
بارها این شعر را با صدای فرهاد شنیده بودم و نمی دانستم شاعرش خویی است. حالا این ترانه بیشتر بر دلم می نشیند.

ارسال توسط: فرهاد حسن زاده


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۳۷ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۳۰/۲۰۰۶ ۰۲:۳۷:۵۸ ق.ظ.
احسنت . عالی بود . تکرار جمله ی (( وقتی که من بچه بودم )) عالی بود . و ... اما ... یه سوال : چرا همیشه شاعرا جمله ی آخر رو خیلی خوب تموم می کنن ؟

ارسال توسط: بهزاد