»
 یزدان کاکایی » یک داستان » ماجرای آقای زنده زنده

ماجرای آقای زنده زنده
یزدان کاکایی ، کرمانشاه
این داستان تا حد زیادی واقعی است

اواخر غروب یکشنبه است در میدان امام حسین هستم و می خواهم بروم میدان انقلاب. اینکه خانه ام پیروزی است و چرا می خواهم بروم انقلاب ربط چندانی به داستان ندارد. به سر خیابان که می رسم پژوی سفید رنگی جلویم می ایستد و می گوید سوار شو دوست قدیمی. مراد زنده زنده دوست دوران راهنمایی ام است. سال سوم راهنمایی با هم همکلاس بودیم و بعد از آن بیشتر از دو سه بار همدیگر را ندیده ایم. آن وقتها یادم می آید که کتاب هیپنوتیزم و ارواح و این چیزها را زیاد می خواند و خیلی به مرگ فکر می کرد، حتی یادم می آید که یکبار به من گفت: میخی آورده ام و خواسته ام آن را در پریز برق فرو کنم ولی آخر سر منصرف شده ام.

_خب چه خبر مراد چه کار می کنی؟
_هی سر می کنیم، بعضی وقتها با این ماشین می زنیم بیرون مسافری سوار می کنیم. اگه یادت باشه من از همون اولا با این زندگی مشکل داشتم ببین این کره خر و نگاه کن ،خب بیا برو رد شو دیگه چرا بوق می زنی. شب و روز تو فکر مردنم، ولی مگه میاد این لعنتی . راستی خودت چکار می کنی یزدان؟
_هی قربانت ما هم ول معطلیم.
_بابا شکسته نفسی می کنی، نویسندگی و نوشتن که الافی نیست. بار آخری که دیدمت گفتی روی یک رمان کار می کنی چی شد چاپش کردی؟
_والله چند جا بردم می گن چاپش نمی کنیم.
_عجب روزگاری شده خدا وکیلی باور می کنی یزدان، باور می کنی منم به اندازه ی چار تا نویسنده ی خوب به زندگی و مرگ فکر می کنم ، حالا بزار اینا پیاده شن حال و روزمو برات تعریف می کنم.
_مجبور شدیم زندگی کنیم مراد، مجبوریم ادامه بدیم .
_آخه چه زندگی ای زندگی با این آدما؟ حالا بیشتر برات میگم. فکر می کنم تو بیشتر از هرکس دیگه ای منو درک کنی.
_جناب ممنون،همین جا پیاده می شیم.
_پیاده می شین؟
_بله.
_قابل نداره
_خواهش می کنم
_دو نفرین؟
_بله
_چهارصد تومان میشه
_ولی ما همیشه سیصد می دیم.
_پارسال گذشت. آقا میدان فردوسیه صد تومن دیگه باید بدین.
_بیا آقا بیا

_می بینی یزدان، آخه آدم چطور می تونه با این آدما زندگی کنه. داشتم برات می گفتم: حرضت عباسی تا حالا نه بار خودکشی کردم ولی از بد شانسی نمردم.
_تو؟!
_آره من باور می کنی.
_چرا پسر خوب؟
_خوب تو نمی دونی افکار من چطوریه، همیشه تو فکر مرگم شیفتش شدم شب می خوابم می گم خدا میشه صب بیاد و من از خواب بیدار نشم. هی، بخوام برات تعریف کنم سر دراز داره این آخرین باری که خواستم خودکشی کنم سه قاشق مرگ موش ریختم تو یه لیوان آب، خوب همش زدم یه جرئه خوردم دیدم خیلی تلخه، یه کم شکر قاطیش کردم با کمی آبلیمو، از خریت من، آبلیمو که ضد مسمومیت. بعد یه رب همشو بالا آوردم، فقط تا یکی دو ساعت حالت سر گیجه و تهوع داشتم به مامانم گفتم بیرون ساندویچ فاسد شده خوردم.

_آخه پسر خوب تو چرا باید این کار رو با خودت بکنی، تو چی فکر می کنی، همه ی ما مشکل داریم، همه ی این آدمایی که می بینی اسیر شرایطن. همشون ناامیدن ولی مجبورن که ادامه بدن.
_ولی برا من فرق می کنه چه طوری بگم همه ی زندگی ام شده فکر کردن به مرگ. اصلا یه نفر که میمیره من به جاش ذوق می کنم. میگم کاش جای اون باشم. میگم این آدما برا چی دارن زندگی می کنن.
_مراد من به عنوان یه دوست بهت پیشنهاد می کنم اگه بدت هم بیاد برام مهم نیست، ببین تو اون موقع ها هم که کلاس بودیم باز از این حرفا زیاد می زدی، بیا پیشنهاد منو قبول کن و یه سر برو پیش یه روان شناس، روانپزشک نه ها، روان شناس. دو سه جلسه مشاوره برو پیشش.
_آخه تو نمی گیری من چی می گم. من الان هم که تو این حرفو می زنی، بدت نیاد ولی خندم می گیره. تو نمی دونی من چه لذتی می برم وقتی تو عالم رویا به مرگ فکر می کنم، یا یه دنیای جالبه یا نابودیه، بالاخره هر چی باشه از این دنیا که بهتره. آخه اون روانشناس می خواد چی به من بگه، حرف منطقی ای می زنی ولی روانشناس هم یه آدمه مثل همه ی اینا.

_ببین لازم نیست به فکر حرف مردم باشی، می دونم مردم راجع به کسی که بره پیش روانشناس چی فکر می کنن . لازم نیست هیچ کس بفهمه، پیشنهاد منو قبول کن. این کارو انجام بده قول می دم ضرر نمی کنی. یعنی اگه برا زندگی خودت ذره ای ارزش قائلی این کارو انجام بده. ببین آدمایی که مشغول بازین زیاد نمی فهمند چی کار می کنن ولی یه نفر که از بیرون نگاه می کنه رو همه چیز مسلطه، نه تنها تو، همه ی ما مشکلات فکری و روحی زیادی داریم که ازش بی اطلاعیم ، با چند جلسه مشاوره قول می دم که دیگه به این چیزا فکر نکنی.
_از پیشنهادت ممنونم یزدان، ولی باور کن همین الانم که تو داری منو نصیحت می کنی از حرفات خندم می گیره این واقعیته که دارم بهت می گم. این کثافتو ببین نزدیک بود پرتمون کنه روی پل، خب بی شعور یه کم یواش تر برو. باور نمی کنی چقدر از این مردم متنفرم. همه ی زندگی شون شده پول، یه مشت موجود بی مصرف. اصلا نمی دونم رو چه امیدی دارن زندگی می کنن. نمی دونم تا وقتی مرگ هست چرا باید به این زندگی لجن ادامه بدی. حرضت عباسی دلشونو به چی این زندگی خوش کردن.

_ببین دوست من حال و روز منم تفاوت چندانی با تو نداره ولی اینا هم این قدر که تو فکر می کنی نفهم نیستن، درسته چندان به این مسائل فکر نمی کنن ولی برا خودشون یه سری امیدهای موقتی درست کردن، دارن زندگی می کنن شاید زندگی هم چیزی غیر ازین نباشه.
_یه بار برا یکی از رفقام تعریف کردم. من که از حرفاش سر در نیاورم می گفت: هر وقت می خوای به مرگ فکر کنی به چیز دیگه ای فکر کن. می گفت: به ماشین، به زمین، به هواپیما فکر کن. مثل اینه که به یه آدمه عاشق بگن به جای اینکه به معشوقت فکر کنی به دختر خاله ی پنجاه ساله ی بابات فکر کن.
_به هر حال من نمی خوام نصیحت کنم، فکر می کنم اگه این کارو انجام بدی، نظرت درباره ی همه چیز عوض میشه.

به میدان انقلاب می رسیم.فقط دو هزار تومنی مچاله شده ای توی جیب دارم آن را به مراد زنده زنده ی ناامید می دهم، تعارف سرسری ای می کند. او هم خورد ندارد می گوید: برو از آن دکه ی روزنامه فروشی خوردش کن. صاحب دکه می گوید خورد ندارم، می روم سمت سیگارفروش کنا ر خیابان. جنا ب زنده زنده همچنان منتظر است تا من سیصد تومن کرایه ام را برایش ببرم. از شانس بد من ما الان نه به مرگ فکر می کند نه به زندگی و آدمهایش.

 تاریخ انتشار: ۱ آبان ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۳۸ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۰۴/۲۰۰۶ ۰۹:۱۴:۳۵ ق.ظ.
mano beyade fereydoone toonekaboni va yaddasht haye shahre shologhe mindaze movafagh bashi

ارسال توسط: نامشخص


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۳۸ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۱۰/۲۰۰۹ ۰۸:۴۳:۱۰ ق.ظ.
سلام
اگر کسی از نویسنده این داستان نشانی یا تلفنی دارد لطفن برایم میل بزند.
با تشکر
absa_۱۳۵۸@yahoo.com

ارسال توسط: نامشخص