چشم به راهت بودم که بیایی وقصه "داش آکل" را برایت تعریف کنم، خودت گفتی که می آیی. نه!هیچ تدارکی برایت نچیدم، حتا میوه هم نخریدم، یا یک دسته گل که درآستانه بگذارم وخانه را بیارایم. می دانستم که نمی آیی. تو را می شناسم، تو را که بین تیرگی کهن وروشنایی عصرجدید سرگردانی، مثل پری دریایی!...
تراژدی زندگی ما این است که چشم به عصری گشوده ایم که هواپیماهای غول پیکر، قطارهای برقی وکشتی های عظیم چشم اندازی دیگر پیش روی نهاده اند. پس دنیای کهن کجاست؟ چه پرسش کودکانه وشگفت انگیزی!... کلبه ای در کنار دریا، کمی دروتر از آن صخره ی لیزو سخت هست از آن پیرمردی ماهیگیر. می توانی شبی تاریک، دزدانه خودت را کنارپنجره ی کلبه بکشانی وبه صفحه ی تلویزیون (جام جهان نمای عصر) خیره شوی وتصاویر دهشت بار سنتی را ببینی.
تراژدی زندگی تو نه این است که من پسر آن پیرمرد ماهی گیرم بلکه شاهزاده ی رویاهایت نیستم ودر ژرفای اقیانوس و بر زمین سرد جادوگری نیست که "سنت" را میان شیشه بفرستد وبه ژرفای آب ها رها سازد.
اکنون که دریا توفانی نیست و ناقوس کلیسا ها سپری شدن شب را می نوازد وپرنده های شبگرد هر یک در گوشه ای پلک برهم نهاده اند، منتظر بیایی و قصه "داش آکل" را برایت تعریف کنم وبعد "از همه چیز مهمتر" قصه خودم را.
دست هایی از همه سو تو را به سوی جهان کهن می کشانند، اما من، از پشت شیشه های کلبه ،وقتی که پیرمرد خوابیده بود و پرتو نقره گون ماه بر امواج، بلور وآینه و حریر می پاشید، لحظه ای، فقط یک لحظه تو را دیدم که گیسویت را چونان یال اسب های "آناهیتا" رها کرده و می رقصیدی.
می دانستی که من از پشت شیشه های کلبه ی قدیمی دارم تو را می بینم، تو در چشم انداز نگاهم گیسو برافشانده و رقص شگفتت را آغاز کرده بودی.
در کلبه را با دلشوره گشودم، پا برهنه به سویت دویدم، جزامواج دریا که بر پیکر صخره ی پیر چنگ می کشد و صدای سحرانگیز یک کمانچه که نفهمیدم از کجا می آید، صدای دیگری در جهان نبود. لب هایت که از جنس مرجان ها بود با لبخند پریده ای بر سیمای مهتابی ات گشوده شد و گفتی که : "شب هنگام می آیم"
پیرمرد به شهر رفته که سری به اقوامش بزند، می ترسد که بمیرد. نیمه شبی هول انگیزاست و صدای چاویدن پرنده ای تنها با آواز مرموز آب ها در هم می آمیزد. روی دیوار کمانچه قدیمی آویزان شده است ومن در کلبه را گشاده ام که تو بیایی و دستپاچه و مضطرب قصه داش آکل را برایت تعریف کنم. می دانم که قصه داش آکل را نخوانده ای . حالا که تو این جا نیستی، من روی صخره ای که امواج دریاهای دور، صدف ها و لاشه ماهیان مرده وعروس های دریایی را بر آن می کوبد نشسته ام. هوا کمی سوز دارد. باد بوی پاییز را از جنگل می آورد. کلنگ ها مهاجرت شبانه خود را آغاز کرده اند. داش آکل پهلوان جوانمردی بود که تنها زندگی می کرد. نه!نه!... خودت باید بروی و قصه را به قلم صادق هدایت بخوانی. داش آکل از تمام هر آن چیزی که در این جهان وجود دارد یک طوطی داشت. وقتی که در تاریکی شب با دشنه کاکا رستم همچون سرو عظیمی برخاک افتاد، پیش از آنکه بمیرد، وصیت کرد که طوطی اش را به "مرجان"بدهند [ می دانی، او مرجان را سرپرستی کرده وبا دست خودش به خانه بخت فرستاده بود]
طوطی را به مرجان می دهند. طوطی رو به مرجان می گوید: "مرجان...مرجان!....تو مرا کشتی... به که بگویم مرجان...عشق تو....مرا کشت...."
من در چنان شب دهشت انگیزی که بوی پاییز، دریا و جنگل و کلبه را درهم پیچانده می خواستم رازی را با تو در میان بگذارم. طوطی و مرغ مینا با راز داری بیگانه اند، به این پرنده ها نمی شود اعتماد کرد، اما جان انسان ،آن چیزی که ماورایی ست، توی چشمانمان آینه ای می گرداند. چشمان ما آینه جان مایند. من می خواستم در جایی که مرغ مینایی پرسه نزند وطوطی ای بال نگشاید، درکنار این صخره که رازهای بسیاری را در سینه پنهان کرده، خودم، آری خودم، با تو از چیزی سخن بگویم که گاهی در آینه چشمانمان بازتاب و درخششی خیره کننده می یافت. اما تو نیامدی، می دانم که آن پیرزن مرموز تو را به ماوایش برده تا مهره های قدیمی اش را به تو نشان بدهد وبرایت اسپند دود کند. شاید هم تمام این سال ها در دستت عروسکی فریبنده بوده ام.
از کلبه ی قدیمی آواز نمناک کمانچه بر می خیزد. داخل کلبه می روم، کسی آن جا نیست!
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۳۸ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۱۵/۲۰۰۹ ۰۲:۲۰:۱۹ ق.ظ.
سلام من درسا هستم سایت من dorsas weblogدر پرشین بلاگ است یعنی بعد از این آدرسی که
بالا نوشتم پرشین بلاگ را می نویسید
و بعد دات و آی آر را می گذارید راستی بعد از ادرسی که بالا نوشتم دات می گذارید
حالا واقعا پری دریایی وجود دارند
ارسال توسط: نامشخص
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany