از پنجره اشاره که می کنم، خیرا... پاشنه ی گیوه هایش را ورمی کشد و به طرفه العینی از ته حیاط باغ،کوچه ی درختهای انار را دور می زند تا برسد پای پنجره تالار. نفس در گلویش جاگیر نشده که می گوید (( ارباب خرمالوهای ته باغ خنج شده اند...)) دهان که باز می کند ردیف دندانهای نکبتی اش هر بنی بشری را یاد مردار می اندازد. بی التفات به گفته اش، از دریچه ی پنجره خم می شوم به بیرون و مشتم را جلو صورتش باز می کنم (( این تحفه را برسان به چارلز سمسون. طبیب انگلیسی . می شناسی ش که!؟)) نگاهش که به یشم عتیق می افتد، چشمهای ریزش به قائده ی چشمهای گاو ، درشت می شود. می گویم این را به تهنیت به او برسان و بگو (( هادی خان بر اضطراب و نحوست موروثی اش فائق شد!)) بگو (( هادی خان، نواده ی شازده همایون ، شش شبانه حجاب از بر و روی شش زن برگرفت ، اما حالتی بر او عارض نشد ... این هم همان تحفه و گوهر عهد شده...))
خیرا... را راهی می کنم و رو به درختان تو در توی انارستان ، فریاد می کشم: جستم! دیدی که جستم، ای میراث حرامزاده!؟
جسته ام و دیگر هراس این را ندارم که عشوه گری کلفتی اندرونی و یا تنازی زنان روبند بسته ی کوچه و گذر، ناگهان به مرض شوم اجدادم بدل شوند و بر من نیز آن واقعه ای حادث شود که بر جد کبیر و پدرم شده بود...
(( شازده همایون خل شد. چمدان چرمینش را به انضمام بار دست و پاگیر سه پایه و همان پرده ای که سه سال مقابل آن خیره نشست، بغل گرفت و رفت. لاینقطع سرصبح تا به وقت واق و واق سگ های دم غروبی ، به آن پرده خیره می شد، بی این که نقشی بر آن بیندازد. عاقبت هم مرض پاگیرش شد و قوای عقلش را زایل کرد.)) این ها را منیره خاتون بارها برای من یا خشت به خشت دیوارهای عمارت تقریر کرده است(( خاطر جمع بودم که چند شبانه روز می رود و باز می بینم که از گوشه و کنار باغ ، سر و دامنش پیدا می شود... اما این طور نشد. توی باغ و بین کوچه ی درختان انار و خرمالوهای آن پایین ، هر سایه ای می جنبید خیال می کردم دوباره آمده است تا بی التفات به همه برود توی سرای پنجدری ، پرده های زرکی را بر هم بکشد و محبوس ، آن قدر زل بزند به سفیدی پرده ی نقاشی تا چشمهایش طوق بیندازد... اما به همین هم قناعت نکرد. کلیدها را جایی کنار لوله ی ناودان یا درز زوال یافته آجرها پنهان می کرد و دائظم هم می گفت: منیره خاتون یک وقتی پا نگذاری آن جا ها. منیره خاتون نگاه کن کلید را اینجا پیچیده ام لای شال کمرم. پی آن نگرد!
بیخود خیال می کرد او را می پایم. مشغله اش نقش و نگارهایی شده بود که هیچ کدام را به حد کمال نمی رساند و همان طور ناقص و مغشوش می گذاشت تا روی هم کوت شوند و آن وقت ببرد میان حوض بی آب باغ به انضمام برگهای خشکیده بسوزاند.))
منیره خاتون می گوید شازده همایون عاقبت از این مشغله هم دست شسته بوده و مجنونانه نشسته مقابل پرده ای که هیچ نقشی بر آن نمی انداخته است. از جد کبیر، همین ها را پشت خاطرات فرسوده اش حفظ کرده است و هر بار هم از او استنطاق کرده ام ، چه طور شد که به آن حال رسید؟ صم و بکم در مانده یا که گفته است (( من البعد ختم غائله ی روسها و عقد عهدنامه، یک باره همین طور شد... یک باره که نه ! اما پس از تسلط قشون روس بر قراباغ و شروان ، عریضه ی استعفا نوشت و از خدمت دارالخلافه روگردان شد. بعد هم مجدد مراجعت کرد به همین تهران خودمان. چندان هم از قماش رجل سیاسی نبود که بگویم از پی این که مشغله اش را رها کرد، جوهرش هم گرفته شد.
من البعد آن که توی اتاق پنجدری رو به روی سه پایه نشست، ندیدم عریضه ای تنظیم کند یا کما فی السابق مکاتبه ای داشته باشد با آشنایی...مرام آدم هایی را داشت که برایشان توفیر ندارد توی کدام سوراخ یا تالار دربار خدمت کنند. نه! به خیال من از اثر این نبود که خانه نشین شده بود. اما به تهران مراجعت که کرد ، ناغافل پیر شد. دندان ها از فکینش فرو ریخت و قامتش دو قسم شد. دیگر لازم نبود از در و درگاه که عبور می کند سرش را خم کند روی سینه تا پر کلاهش به تاقی چارچوب نگیرد... باور نمی کردم این مرد همان شازده همایون باشد! کی می داند زمانه چه بازی ای با آدمی در می اندازد؟ اصلا خودت شاهد ماجرا بودی که! مگر ندیدی که خلقش چه طور مریض شد و از کون و مکان روگردان. من البعد مراجعت از قراباغ، به هفته نکشید که نوکر و عمله ی عمارت را مرخص کرد. از آن همه خدم و حشم ماند همین خیرا... اکبیر. حتا به میرآخور دستور داد تا اسبها و کالسکه را روانه بازار کند. بعد خو گرفت به تنهایی و مشغله اش شد نگارگری. اقل روزهای اول ، کناری از باغ ، گل و بته یا انار خشکیده ای را بر شاخ درختان نقش می کرد، اما همین که سوز زمستان افتاد به جان دار و درخت باغ ، بساطش را برچید تا ببرد به سرای پنجدری و در آن جا گوشه ی عزلت اختیار کند. بست نشست میان پنجدری و دلمشغولی اش همان شد که خودت هم به خاطر داری...))
این همه ی آن روایتی ست که منیره خاتون کنج حافظه ی نسیانگیر شده اش از جد کبیر حفظ کرده و من نیز جز این ها ندیده بودم. پسین استعفا، طولی نکشید تا پسرها ، کلافه از پاپیچ شدن های پیاپی شازده همایون، بی اعتنایی اشان را بر رخ او کشیدند و هر کدام در کوچه باغی حوالی محله ی سنگلج ، به عمارتی استیجاری قناعت کردند و به انتظار روزی نشستند تا یکی خبرشان کند(( حلقه شوید بر سر میراث پدر! ))
اما به یک باره شبی شازده همایون رفت و بعد هم خبر و ایمایی از او نرسید. حتا هنگامی که دایی ها و مادرم دالان های تو در توی عمارت را جستجو کردند، نتوانستند اثری از دستخطی پیدا کنند که گواه بر وصیت یا سفارش های او بدهد.
شازده همایون، مشیر دارالخلافه شاه، سر به جنون سپرد و بعد هم گوشه ی نامعلومی مرد! این خیالی بود که پسین گم شدن شازده ، زبان به زبان گشت و آخرالعمر همه گی با تردیدهای بی مایه آن را پذیرفتیم. اما کاش ختم ماوقع همین می بود و نابکاری زمانه به همین مکافات بسنده کرده بود.
پسین رفتن جد کبیر نشانه ای از او به دست نیامد، اما رفته رفته تکه های استهزا آمیز مالیخولیایی پنهان بر من آشکار شد که از آن دانستم این من هستم که بایست تاوان ده میراث مخوف اسلاف خود باشم. پیش از آن مادرم ، یگانه دختر شازده همایون ، به من بشارت شوم چنین واقعه ای را داده بود. یقینا مرگ پدر بود که او را وامی داشت تا مانند بار شیشه از من مراقبت کند و وقت و بی وقت نهیب بزند که (( وای از این میراث شوم!))
ماقبل همه ی این وقایع ، پدرم اسماعیل میرزا ، برادر زاده ی ارشد جد کبیر، در مهتابی سرای محقر خود، حوالی ری ، تپانچه موروثی را از جعبه ماهوت بیرون آورد، بین ابروها گذاشت و به تصویر و خیال زنی که خواب و قرار را از او ربوده بود ، شلیک کرد. به تاثیر این واقعه مادر تا مدت ها کنج اتاق گوشواره زمین گیر شد و غصه اش را همراه اشک، چلاند روی متکای کنج دیوار. روزی نبود که کلفت خانه ، پیراهن متکا را به آفتاب ندهد. عاقبت هم مادر با چشمان ته زده و گونه های گود افتاده ، دست منرا چنگ گرفت و از آن عمارت کابوسی به سرای جنوبی باغ پدرش کشاند تا راز عتیق تبارش را در جان من نیز بریزد و این بار شاهد جنون جد کبیر باشم .
پیش از آن که کرک های پشت لبم قوت بگیرند و به سیاهی بزنند ، مادر هراس این میراث را به جانم هبه کرده بود(( عطشی که در تخمه این تبار هست، وقتی با عشق در می آمیزد، وجود مرد و زنش را تباه می کند! )) مادر این را به اطمینان می گفت. طوری که انگار جنون پدر را نیز پیش بینی کرده بود و اکنون می بایست من را از خسران این آفت دور می کرد. می گفت(( همین است که پیش از بلوغ ، دختران و پسران خاندان را برای هم نشان می کنند تا پیش از این که نشانه های دلدادگی در آنها آشکار شود، به زفاف رفته باشند.)) می گفت (( علی رغم همه ی این مراقبت ها و پسران و دختران بالغ و نابالغی که عمرشان را از وحشت این میراث مرموز با هم سر کردند، هیچ گاه علاجی که باید به دست نیامده و این مرض هر از گاه پاتابه یکی شده...)) می گفت (( پشت و تیره ی همه گی ما به عشاقی می رسد که حاصل دلدادگی اشان به دیوانگی و بیابانگردی ختم می شده است.)) و یک بار سواد نسبنامه ای را بر من گشود که بر جنون امیرزاده ای دلالت می کرد که در یک زمان به عشق سه زن رامشگر گرفتار شده بود. و نطفه ی همان امیر زاده ی مجنون است که بلاانقطاع مایه تکثیر نیاکان ما شده.گفتم(( لابد به خاطر همین هم هست که وقت و بی وقت توی گوش هایم آوای چنگ می شنوم! حتم صدای چنگ یکی از همان زن هاست!؟)) این را گفتم که مادر را بخندانم ، اما نخندید ، گیس حنا بسته اش را دو تا کرد و همین طور که جلوی سینه گرفته بود و شانه می زد گفت (( بر پدرت آقا اسماعیل هم همین گذشت. وقتی معلوم شد به عشق زنی فاسقه گرفتار شده ، لوله ی تپانچه را صیقل داد و سیاه مست مقابلم ایستاد و گفت: می دانی اگر جذام ، خیال آدم را بخورد از هزار طور مرگ دردناکتر است؟))
از واقعه ی مرگ پدر، تنها صدای ترکیدن تپانچه در خاطر من مانده است و آن جیغی که گلوی مادر را درید تا در دیوارها و اشکوب های خانه مکرر شود و در زندگی من نیز هراسش را بدمد.
پسین گمشدن شازده همایون، افسانه های متعددی در میان مردم و افواه جاری شد. این خیالات به یکی دو تا ختم نمی شد. گاهی نیز دایی ها بودند که بر این افسانه ها دامن می زدند تا طعم میراث بلاتکلیف مانده ی پدر را زودتر به دندان بکشند. اما یقین من هنگامی حاصل شد که اجیر شده ای دهاتی، پیغامی از سوی قراباغ آورد. پیغام از سوی زنی ابخازی به قصد جدم شازده همایون، فرستاده شده بود. اما دیر شده بود و دیگر شازده ای در میان نبود!
نگارنده ی مکتوب به نوشتن همین دو خط بسنده کرده بود(( قربان خاک پای مستطاب، کابینم را حلال کردم به همان سردار روس و مراجعت کرده ام به قراباغ... نشان جوف نامه است تا پیک به حضور برساند... دیده به راه ، منتظر می مانم...))
حالا از خواندن آن دو خط و تطبیق آنها با دستخط های به جامانده از شازده همایون، پشیمانی بر جانم طالع شده است. شاید اگر سماجت به خرج نداده و دستخط های جدم را واو به واو نخوانده بودم ، مرض اسلافم از این خانه روگردان شده بود و جان کس دیگری را می خایید. شاید... شاید... شاید...
تقاضای نقش کردن شمایل زنی قراباغی یا نمی دانم ابخازی ، برای کسی که کسوت شازده گی دارد خواسته ی حقیری است. اما من نیز تا هنگامی که دستخط ها و واگویه های شازده را نخوانده بودم، عاجز از درک تاثیر چنین درخواستی بودم. دستنوشته ها را از بینابین باقی مانده ی عریضه و فرمان های ازمنه ای پیدا کردم که جد کبیر مامور به آذربایجان بود. از همین ها بود که فهمیدم چه می توانسته بر او گذشته باشد.
(( ادراک این بلیه که آدمی در کلافی از خوره و زخم سر کند، از عهده ی هیچ آدم ابوالبشری بر نمی آید. چندان که اظهر من الشمس است که تنها سوخته آگاه بر مصیبت سوختن تواند بود. اکنون من نیز علی رغم انکار همه عمر، می بایست معترف به جهل خویش باشم و طاعت این موضوع را به جا بیاورم که در خرافه های اسلاف من طنینی از اصوات بیستون باقی ست... می بایست به اشعار خویش شهادت به صدق این خرافه بدهم و به این که تاریخ اندود از حوادثی ست که پشت به پشت تا به دمیده شدن صور اسرافیل ، مکرر می شود. اکنون می بایست بر صحت این واقعه اقرار کنم که از قبل نگاه زنی ابخازی ست که ذائقه ی آنات بی تکلف من دگرگون گشته است و حالی که بر من موستولی شده ، همان نیست که سابق بر من می گذشته است...))
جد کبیر دائم گوشه و خلوت دستخط هایش همین ها را نوشته است و نوشته ((... کیستی تو؟ درمانده ام... درمانده ام و هرگاه رو به پرده کرده ام دستم بر قلم و شماطت الوان وامانده و تار و پود پرده به سخره ام گرفته است. مگر جنون انگشتانم راه به جایی برند، اگر نه حتا قوت و قوای نقش کردن ظرافت طره ای از من رفع شده است.)) یقین دارم که شازده اینها را بر خیال و پندار همان زن می نوشته و نوشته(( تنویرم کن... بر من آشکار کن کید و مکرت را... همان هستی؟ انتشار مدام زنی سمرقندی، کشمیری، بت چینی، حوای اولین و یا لیلای سامی که اینک بر اهوا’ من طالع شده ای... همان هستی؟ یا سفاهت اوهامی که بر من می گذری؟ می هراسم... من از از فتانه گی چشمهایت می هراسم... رهایم کن. من از خطاب این اصوات می هراسم... از صدای جماع اسلافم می هراسم... همین جا هستند همه گی... پشت پرده پنجدری ها، ارسی ها و تمام این دیوارها و شب و روز چون آیینه مکرر در مکرر می شوند...))
مدام از او گفته و از حالی که پاتابه اش شده بوده نوشته است. منیره خاتون آگاه نیست که بین دستخط های شازده، چنین واگویه هایی هم هستند. نه سواد خواندن دارد و نه سواد ادراک چیستی این اوهام را! نه تنها او، مادر و دایی ها را نیز بی خبر گذاشته ام یا انکار کرده ام اگر بویی برده اند.
همین ها را خواندم و اقرار آن زن ابخازی را که پیغام را فرستاده بود شنیدم تا که مطمئن شدم، شرارت عشق، بر جان شازده رسوخ کرده و صحت عقل او را زایل کرده بوده است...
در وهله انطباق آن دستنوشته های متفرق با آن چه خیال می کردم بر شازده گذشته است، کاری عبث به نظر می رسید. علی ای حال با روایتی که از آن زن ابخازی شنیدم به این اطمینان رسیدم که همه ی اینها ، حاصل تاثیرات همان زن بوده است.
تا به آن نشانی که پیک دهاتی، همراه آورده بود، مراجعت کنم ، پاییز و زمستانی گذشته بود. طی دو روزی هم که او را مهمان کردم تا نشانی های نگارنده نامه را بپرسم، مطلب تازه ای عایدم نشد الا این که مرد اجیر نیز به کفایت او را نمی شناسد. پیغام را در ازا’ دریافت مشتی شاهی سپید همراه آورده بود. انگار که کار درخوری صورت داده باشد با رویی وقیح انتظار داشت تا هفته و ماهی ، پذیرایش باشم. خیرا... را صدا زدم و گفتم(( آخور متروک اسبها را مهیا کن .))
پرسید(( ارباب مهمانمان اسب ندارد که! ))
گفتم (( جماعت دهاتی ای که حد خودش را نداند ، با اسب توفیر نمی کند. می خواهم خودش را ببندی به آخور...))
خیرا... دندان های آفتی اش را رو به او خنداند و گفت (( همین اصاعه ترتیبش را می دهم ارباب)) ناکس شیوه ی نوکری را به حد کمال از بر است. نگاهش را به بقچه و شلمه ی او دوخت و گفت (( ارباب می گوید: نمی مانم! همین الانه کاری برایش پیشامد کرد که مجبور است فی الفور از این جا برود.))
پیش از این که از اتاق پنجدری بیرون بروم، مرد دهاتی کون خیزک از شاه نشین پایین آمده و عمارت را ترک کرده بود. خیرا... گفت(( انگار به تریج قبایش برخورد!))
گفتم(( نجنبیده بودی باید افسار تو را باز می کردم و در دهن این یکی می بستم!))
... و عاقبت رفتم. تا به آن شهرکوچک لمیده بر کوهپایه برسم، در میان راه پشیمان شده بودم. اما شرح بی بدیلی سیب های سبز و پرتغالهای ترش قراباغ را که از دهان همراهان نیمه راه خود می شنیدم، شوق سیاحت آن شهر مرا به پیش می راند. علی ای حال رفتم. در غروبی ابری و دلگیر رسیدم و تا آن کوچه های تنگ و بی نشان را جستجو کنم، خیالم مستغرق اوهام آن زن شده بود. می دانستم نزدیک او هستم. آن جا بود، پس و پناه یکی از آن حصارهای کاه گلی و کوچه های تو در تو که کلاغها بر بالای خانه هایش قار قار کنان از بامی به بامی می جستند. رسیدن به خانه ی آن زن می توانست تعبیر همه ی آن هراسهایی باشد که در خون من نیز جاری می شد... مطمئن بودم این زن هر چه هم که نداشته باشد لااقل شمه ای از خطوط ، اطوار و تنازی همه آن مادینه هایی را دارد که پشت به پشت در جنون اسلاف من مکرر شده است. حتا فکر کردم، او می تواند هیئت همان زنی را داشته باشد که پدرم در تو به توی خیالش به او شلیک کرد... جان تپانچه را گذاشته بود بین ابروها و آن سرب گداخته و غلنان را واداشته بود تا تصویر فاسقه ای تهرانی را در سرش پاره پاره کند... همسایه ها در میان غوغای عزا، کنار گوش هم پچ پچ می کردند: گلوله مخاط مغز را طی کرده و از مهره ی بالای گردن، در شده است... خودش راکشته... ملتفت شده بودم که سر گشته شده...
بی اختیار به دیواری تمبیده تکیه داده و رو به کلاغهای وراج قراباغ فریاد زدم: قحبه، حالا کجایی و همخوابه ی کی؟
پیرزنی روگرفته در را گشود و تا سه دری محقری را نشانم بدهد غرولندکنان به مشایعتم آمد. نرسیده به پلکان سرای داخله، برگشت و در میان حیاط ، پشت درختان به شکوفه نشسته ی سیب، گم شد. پیش ار آن که پا بر پلکان بگذارم و انگشت بر شیشه های سرخ اتاق بکوبم، در باز شده بود. همین که با آن زن ابخازی چشم در چشم شدم، رخوتی نا آشنا در تنم رسوب کرد. نگاهش غریبه نبود و همانی بود که در خیالم ، پرورانده بودم. باریک و بلند و به رنگ پریده گی همه ی آن زنهایی بود که از تیره و تبار ممالک سرد سیر می شناختم. پیش از همه ی نشانی های مجموع در خاطرم ، دستهایش را بازشناختم که جد کبیر از آنها نوشته بود(( انگشتهای بوریایی، ساقه های ترد مرجان...))
شب نرسیده پرده ها را به هم آورد و دود مردنگی چراغ ها را زدود و روشن گذاشت بر رف های طرفین سرا. دو قطعه شمع نیمسوخته ی لاله ها را هم با شعله ی چراغ ها گیراند و گذاشت پشت پرده ها مقابل پنجره های مشبک ، گفت(( یک وقتهایی با این ها توی حیاط و باغ را نگاه می کنم. سایه ی شبانه ی شاخ و برگ درخت ها هول به دل آدم می اندازد، شازده...)) تمام مدت همین طور صدایم زد. گفت (( از بیرون که نگاه کنی، روشنایی دریچه های رنگین دلگرمت می کند به این که توی این عمارت یک کسی هست! برای من که تنها هستم ، این دلخوشی بزرگی ست...))
از سوختن شمع ها بوی زهم پیه بر می خواست. شعله ی محقر شمع های پشت پرده، به دلم می انداخت، درختهای سیب توی باغ آتش گرفته اند و می سوزند. وقتی گفتم شازده همایون، اهل عمارت را بی خبر رها کرد و رفت. بی اعتناتر از تمام حالاتی بود که در مخیله ام متصور شده بودم. با مایه ای از بی تفاوتی گفت(( تقصیر از خودش بود... مردها که عاشق می شوند، انگار جنون را هم به جانشان راه می دهند! حالا این عشق می خواهد به زرعی از خاک باشد، یا خال زنی هرجایی.))
فکر کردم بیخود نبوده که جد کبیر دل به یک چنین زنی سپرده بوده است. چرا که تنها حلاوت زنگی صدایش، حجت تمام شوریده گی های شازده را با خود داشت! آن قدر که بر خیالم گذشت این همان صدایی ست که پشت به پشت در شعرها و افسانه های این سرزمین، در قفای گلها و آواز هزارها پنهان کرده ایم، تا به گوش اغیار نرسد.
گفت(( تو باید بدانی به عقد یک سردار روس در آمدن، چه معذوراتی را برای یک زن فراهم می کند. حتم یکجایی بین دستخط هایی که مدعی هستی واگویه های شازده همایون است، نوشته چه می طلبیده از من. حتم این را هم می دانی که نباید تقصیری در من ببینی شازده...))
گفتم (( نوشته. آن قدر نوشته که کلمات عین تو شدند و جلوی چشمانم جان گرفتی...))
ظرافت مجموع در چهره و لب ورچیدن های مدامش، مرا هم به خودش می خواند و میل شهوانی اش را در ساحت اتاق می پراکند. پیش آمد، مقابلم خم شد، انگشتهایش را لغزاند بین موهایم و یکی از آن خنده هایی را تحویلم داد که می توانستم اثر آن را در پس قهقهه های مجنونی هفت پشت و میراثم، دریابم. شاید هم یکی از آن خنده هایی بود که تحویل آن سردار روس داده بود تا طمع را در نطفه ی کمرش بنشاند و نشانده بود.
برخاستم تا فی الفور آنجا را ترک کنم. مقابلم در آمد که (( شب را بمان )) و با تحقیر و طعنه اضافه کرد (( شازده اگر نمی ترسی به تقدیر موروثی ات دچار شوی، امشب را دره التاج سرای ما باش!)) و خنده اش را پشت چارقد پنهان کرد(( دل آشوب نباش شازده . حتم جد مبارک ، یکجایی به گور خفته و چشم طمعش را هم از زنهای ابخاز و طالش و قراباغ گرفته... این طور نیست؟ حالا تو مانده ای که باید قدر بدانی شازده...))
خیره ماندم به نگاهش که (( نیامده ام اینجا اخبار درگذشت او را مطالبه کنم. علاوه بر این خیلی گذشته از وقت به عزا نشستنش.))
نگاهش را تاب نیاوردم. خودم را پس کشیدم از فتانه گی آن چشمها و خنده ام را قاه قاه ریختم روی سایه روشن پرده ها. گفتم(( فکر نکنی من نیز به حماقت، آنها هستم!)) فریاد زدم(( نه من حماقت آنها را ندارم. من از قماش جهل آنها نیستم.)) حس می کردم تکرار این هجاها، میلی را که از کشاله هایم بالا می کشید و در تنم منتشر می کرد، خاموش می کند. وقیحانه و چه بیخود عربده می کشیدم (( من به سفاهت جدم، پدرم، و همه آنهایی که تن به چموشی تو دادند، نیستم. بمان. همینجا بمان به عقد تخمه روس...)) همین ها را عربده کشیدم و شبانه از آنجا گریختم.
زمانی با خود فکر کرده بودم ادراک چگونگی عشق و مالیخولیای جد کبیر بر من ممکن نخواهد بود. اما ملاقات آن زن، طعنه ای به بیهودگی همه خیالاتم بود و فهمیدم که چرا علی رغم همه معذوراتی که در سنن ما جاری ست، شازده همایون اصرار می کرده که قصد دارد، شمایلی از آن زن را نقش کند. اما آخرالعمر واقعه ای که بر او حادث شد، این بوده است که پس از ختم غائله ایران و روس و انعقاد پیمان مصالحه میان دو طرف، آن سردار روس به همراه عقد کرده ی خود به پطرزبورغ سفر کرده بوده بدون آن که فرصت تحقق خواسته ی جد کبیر فراهم شده باشد.
(( گاه سکر و سودا طلب جان می شود، اما دریغ. ماقبل این علی التصال به فراخور ایام ، نگارگری بسیار کرده ام، از زنان و مردان. اما اکنون حتا از نقش کردن پنداری از او عاجز مانده ام... به جور فراوان پرده ای مطبوع مهیا کردم. لجوجانه برزن و بازار عطارها را پا به پا جوریدم تا الوانی فراخور شگرفی آن چهره ی عتیق فراهم آورم و آوردم. اما اینک نمی دانم از کدام روز است مقابل این پرده ی سمج به تمثالی سنگی شبیه شده ام و وامانده ام چه تدبیر کنم با مالیخولیای این نقش که نه بر بوم می نشیند و نه از آشوبه افکارم خلع می شود...))
به شهادت منیره خاتون و یکی دو نگاه دزدانه ام از پشت درختان باغ انارستان، هیچ نقشی بر آن پرده ای که جد کبیر با خود اینسو آنسو می کشاند، نبود. منیره خاتون می گوید(( حتا در تمام آنهایی که در میان حوض باغ سوزاند، هیچ وقت ندیدم شمایلی از یک زن نقش کرده باشد...))
من نیز چاره ای نداشتم و وقتی شرح مرض موروثی ام را به چارلز سمسون، طبیب و مستشار انگلیسی، تقریر می کردم ، زمهریر چشمان آبی اش را بــر عاقبت به شــرط((Good. Very good…من دوخته بود و مدام می گفت (( تصاحب گوهر یشم پیش کلاهم، قول داد این تضرعم را چاره کند که (( انگلیسی... انگلیسی یک چاره و دوایی کن که مردانگی از من رفع شود و عقیم بمانم.)) و او نیز با اطمینان موذیانه اش جواب داده بود
(( Sure…شما شرگی هاAre my dream…))
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany