»
 لیلا عباسعلی‌زاده » یک داستان » زمهریر

لیلا عباسعلی‌زاده

تمام شب برف باریده بود و هنوز هم می بارید. لایه ضخیمی از برف آسمان و زمین را پوشانده بود. آسمان سفید و زمین سفید. در دور دست ها آسمان و زمین یکی شده بودند و آسمان آنقدربه زمین نزدیک بود که گویی درچشم به هم زدنی ، تمام جنبنده های زمین را درتنگنای آغوش خود با زمین خرد خواهد کرد.

درمیان سفیدی آسمان و زمین تنها چند درشکه واسب وتعدادی زن ومرد و یکی دو کودک سیاهی می زدند وتک درختی که حالاپوشیده ازبرف بود وتنها قسمتی ازتنه وشاخه های زمخت وقهوه ای اش با پارچه های رنگارنگ آویخته ازهجوم برف درامان بودند. بی گمان اگربرف همچنان می بارید، دیری نمی پایید که مسافرهای خسته واسب های بی رمق وتک درخت پیرراهم زیربال سفید خود می گرفت. زن با مژه های قندیل بسته ونگاهی یخ زده به مردنگریست. درنگاهش چیزی موج می زد. چیزی شبیه التماس ، خشم ، درخواست ، لجاجت ،عجز،... زن همچنان بانگاهی پرسشگربه چشمان خاکستری ومه گرفته مرد می نگریست مردهم بانگاهی عمیق وخسته وبی پاسخ به زن خیره شد. زن آهسته چشمانش را ازاوگرفت ونگران وابهام آمیز. به تک درخت تکیده نگریست. مرد هم بی اختیارسرش را به طرف درخت برگرداند. زن دوباره نگاهش رابه مرد دوخته این باردرنگاهش دلهره موج می زند وپرسشی. لجوجانه تر، سمج تروبی پرده تر. مرد سنگینی نگاه سمج زن راحس می کند نگاهش را ازدرخت گرفت ودزدانه به زن نگریست وخیلی زود انگارازنگاهش می ترسید، نگاهش رابه زمین پوشیده ازبرف دوخت.

درحالی که پشت چشمها وکم کم تمام صورتش ازهرم نگاه زن گر گرفته بود وتنش با وجود سرمای شدید به داغی نشسته بود، پای چپش رابه قصد کنارزدن برفهایی که کم کم به ساق پامی رسید، تکان داد. سیبک زیرگلویش به سختی بالا وپایین رفت.
سبیل های زرد وقندیل بسته اش که حالا به زحمت می شد رنگش را تشخیص داد، جنبیدند ولی نگاهش راهمچنان به زمین دوخته بود. زن سرش را به جهت دیگربرگرداند. عده ای ازهمسفرانش با نگاهی مبهوت وبالاتکلیف به او می نگریستند. زن عاجزانه سرش راتکان داد. چند نفری هم ناامیدانه سری تکان دادند. عده ای زیرلب حرفهایی نشخوارکردند وبرخی تنها به زمین نگاه کردند.

سکوت عمیقی فضا را فراگرفته بود. فقط گاهی صدای خشک شیهه اسبی به گوش می رسید. ازصدای اسبها پیدا بود .دیگررمقی برایشان نمانده است. چند روزمتوالی تاختن وبعد هم ، گرفتاراین سرما وبرف سنگین شده‌ند نه تنها رمق اسبها را گرفته بود، بلکه ازچشمان مسافرها هم خستگی می بارید. چندین روزمتوالی ، با امید و آرزوهای کوچک وبزرگ، خود را به این دشت ودرخت مراد ده رسانده بودند، تا تکه پارچه ها و دستمالها ی خود رابه شاخه های لخت آن آویزان کنند ومراد خود را بخواهند.

وبعد این سرمای ناگهانی وبارش مداوم برف، وضع حمل زنی ازمسافران، تلف شدن دواسب و... وضع را وخیم کرده بود.روزپیش دوتن ازمردان همسفرراهی شدند تا از نزدیک ترین آبادی ، اسب وآذوقه وسوخت فراهم کنند.
آنها کی برمی گردند؟ با این زن فارغ شده واین نوزاد ضعیف چه کنند؟ چه طورمی توان این یخبندان و سرما را تحمل کرد؟ و... سوالاتی بود که درذهن همه نقش می بست و درچشمانشان هویدامی شد.
سکوت دشت با صدای گریه نوزاد شکسته شد. نگاه ها به سمت طفل ومادرش برگشت. زن بیچاره، کودک را سخت به سینه فشرد تا با حرارت بدنش او را گرم کند. به هرقیمتی که شده باید این پسرکوچک زنده می ماند. پسری که به خاطرش ، رنج این راه را به جان خریده بود. دستمال سرخی به درخت گره زده بود تا پنجمین فرزندش پسرباشد. وحالاچطورمی توانست اجازه بدهد، یک دانه پسرش ازدست برود؟ جواب شوهرش را چه می داد؟ مرد پالتوی پشمی اش را درآورد و کودک را درآن پیچید. بازهم همان نگاه پرسشگر، چه می شود کرد؟ دیگرسوختی نمانده بود. سوزسردی می وزید و دانه های ریزبرف را به رقص وامی داشت.

زن نگاهش را ازمادر وکودک برگرفت ودوباره به مردزل زد، لجوجانه تر،سمج تر،مبهت تر،ملتمسانه تر،آمرانه تر،نگاهی که نوک تیزپیکان آن درست درقلب مردمی نشست. مرد دندان قورچه ای کرد وبازهم چشم به زمین دوخت. ناگهان، انگارکه تصمیم خود راگرفته باشد، ازجابلند شد وبه طرف درشکه ی باررفت. تمام نگاه ها به او دوخته شد. مرد به سختی جلورفت. نمی دانست سنگینی برف راه را سخت می کند یا سنگینی نگاه هایی که روی دوشش حس می کرد. چقدرفاصله اش با درشکه دوربود.
مرد به درشکه رسید: لحظاتی بعد یا شاید ساعاتی بعد وشاید... با تبری دردست بدون اینکه به موج نگاه ها وهیجان آن ها توجه کند و به طرف درخت رفت. چند نفری آه های بلندی کشیدند، پیرزنی زیرلب غرولند می کرد.
زن فارغ شده آهسته گفت: خدای من و... ولی لبانش خیلی زود روی هم افتاد. شاید این سرما بود که لب های زن را به هم می فشرد. به کودکش که درآغوشش خوابیده بود نگاه کرد وبه درخت مراد ده و لبانش محکم ترروی هم قرارگرفت. حرفها وکلمات درگلوی مسافران سرمازده، یخ می بست وخارج نمی شد.

مرد درمیان سکوت همسفران به سمت درخت می رفت. آهسته قدم برمی داشت نه! تند می رفت، شاید فکرمی کرد که تندمی رود. پارچه های رنگارنگ، سرخ، زرد، آبی، سبز،... ازلابه لای شاخه های برف گرفته نمایان بود. گویی به مرد می خندیدند. شاید هم گریه می کردند، شایدالتماس و شاید... مرد کناردرخت ایستاد. نگاهی به سرتاپای درخت انداخت! یاد حرفهای مادربزرگ، یاد مرادهای برآورده شده، یاد پارچه ی سبزکه مادربه اوسپرده بود تابه درخت گره بزند. گره ها، گره ها، پارچه ها، دستمال ها، سرخ، زرد، آبی، ... نگاهش به شاخه ها گره خورد.
نگاه ها، نگاه های منتظر، آزاردهنده، نگاه، نگاه، نگاه، چشم، چشم، سرما، گریه طفل، شیهه ی اسب، نگاه زن، چشمان پیرمرد. دست های پیرزن، درخت مراد ده، مادربزرگ، مراد، آرزو، مرگ، یخ بندان، یخ بندان، کرخ شدن ، مردن، مردن، مرده می تواند مراد بخواهد؟!! مراد، مرده و....

تبر را بالا برد، اولین ضربه، صدای تبر به تنه خشک پیردرتمام دشت پیچید. اولین ضربه، دومین و...ساعتی بعد همگی دورآتشی بزرگ وگرم با شعله های سرخ و سرکش، نشستند وچشم به آتش دوختند. شعله های بر افروخته آتش درچشمان آنان می رقصید ،یخ چشم ها کم کم آب می شد، کودک درآغوش مادرخوابیده بود، برف نمی بارید، هواسرد بود ولی درکنارآتش سرما کمتراحساس می شد. بوی پارچه های سوخته، فضا را پرکرده بود پارچه های سرخ، زرد، آبی، سبز...اما دیگرکسی سردش نبود.

 تاریخ انتشار: ۱ آبان ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 4


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۳۸ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۱۹/۲۰۰۷ ۱۲:۱۸:۵۴ ب.ظ.
سلام

داستانتون خیلی قشنگ و زیبا بود بود،مرسی

ارسال توسط: مرضیه


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۳۸ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۲۳/۲۰۰۷ ۰۵:۱۱:۲۱ ق.ظ.
بسیار زیبا بود ممنون

ارسال توسط: آمنه


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۳۸ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۰۴/۲۰۰۶ ۰۹:۰۵:۳۶ ق.ظ.
khob!!
benazare man daastan bad nist ama ba bekar bordane sefat dar jayee bazi az gheyd ha va bel aks eshkal haye neveshtari dare,az on mohem tar sefat shomareshi va gahi sefat dige on ghadr dar jomle ha tekrar mishan ke khanade halo havaye dastano gom mikone,sokote ameeghsokot hamsafarantaneye khoshke derakht..........va hameen toor ta akhar edame dare omid varam ke dar dastan badit be in masale tavajooh koni,,albate moteasefam age dar kamal bisavadi in ghadr naghd toondi kardam

ارسال توسط: elephant


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۳۸ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۰۲/۲۰۰۶ ۱۰:۵۲:۵۲ ق.ظ.
سلام بسیار داستان کشنده و زیبایی بود خا کستری بودن شخصیتها قهر مان زدایی تا جایی که پیر مرد برای هیزم آوردن داستان حول اتفاق می گردد موفق باشید خوشحال می شم از نظراتتون بی نصیب نمونم

ارسال توسط: iman