»
 فرهاد حسن‌زاده » یک داستان » سفربخیرسلطان سنجر

فرهاد حسن‌زاده

فرهاد حسن‌زاده مشهور به فرهاد حسن زاده در سال ۱۳۴۱با خنده شناسنامه اش را ازثبت احوال آبادان تحویل گرفت وآن ها هم او راخیلی تحویل گرفتند. او نویسنده ای است که حتی درحال نوشتن هم ، می نویسد.
روزنامه نگار است وداستان هایش برای نوجوانان جاذبه ای توریستی دارد. طنزیکی ازاعجایب هفتگانه ی کارهای اوست که هرساله ازمناطق مختلف دارقوزآبادسفلی بازدید کننده دارد!


سفربخیرسلطان سنجر،فرهادحسن زاده ،کتاب های قاصدک وابسته به موسسه نشروتحقیقات ذکر،چاپ اول۱۳۸۰


سفربخیرسلطان سنجر

چه گل خوش بویی! سوراخ های دماغ آدم بازمی شود.گل رامی چرخانم وگلبرگهایش رانگاه می کنم.چه گلخوش رنگی!زرد وصورتی، دوباره بویش می کنم وازبویش سرمست می شوم وکرکره ی چشمهایم را می کشم پایین.
صدای پا می شنوم. وقتی چشمها را بازمی کنم، مامان رامی بینم که ملاقه به دست به حیاط آمده وایستاده بالای پله های ایوان وبا نگاه فشفشه وارش زل زده به ما، یعنی اول به بابا، بعد به من. گل را پشتم پنهان می کنم ومنتظردعوامی مانم. می گوید: "حیف نون! چقدربگم گلهای این باغچه را نچینین! انگارحرف حالیتون نیست!"

باباهم که هنوزدرجه ی عصبانیتش روی نقطه ی جوش است، ازچرخیدن به دورحوض بازمی ماند وچپ چپ نگاهم می کند ومی گوید: "لقوه بگیری!حالا وقت گل بو کردنه؟"
می گویم: "چه کارکنم خب؟"
می گوید: "چمچاره! یک فکری برای این مستراح مادرمرده بکن!"
مستراح مادرمرده هم ازآن حرفهاست!آهسته وبا قمب قمب می گوید: "به من چه مگه من لوله بازکنم؟!" ومی نشینم پشت بوته های درهم باغچه وگل قشنگم را بومی کشم.
مامان جواب بابارامی دهد: "حالا توالت به درک! جواب سلطان سنجرراچه می خوای بدی؟ الان با مامورها از راه می رسه!"
بابا به چرخیدن خود به دورحوض ادامه می دهد وبا ناراحتی نوک سبیلش رامی تاباند ومی گوید: "گورباباش! آب گرفتگی مستراح خانه ی مادرمرده ی من مهمتره یا گم شدن گذرنامه ی سلطان سنجر؟ "و با لحنی مسخره ، شعری می خواند:
"سلطان اگرسلطان بود درخانه ی رندان بود
سلطان اگرشیطان شدی بهترکه درزندان بود."

چشمش می افتد به دوچرخه ومی ایستد.ازدق دل لگدی به لاستیکش می کوبد ومی گوید: "امروزهم از کار و زندگی واموندم."
مامان لبخند پیروزمندانه ای تحویل می دهد: "به جهنم! چقدرگفتم به این مرتیکه ی مفنگی رو نده! دادی، اینم بالاش!"
صدای بابا چند هوا بالامی رود: "حالا میشه سرکوفت نزنی! من که دارم اعتراف می کنم. خودم کردم که لعنت برخودم باد! راضی شدی؟ ولی دوست دارم پا بذاره توی این خونه ی مادرمرده. قلم پاشومی شکنم. کاری می کنم کارستون. کاری می کنم که یه راست بره قبرستون."
درمی زنند؛ چه دری! درمی کوبند. بابا عینهومجسمه خشکش می زند و رنگش ازماست هم سفید ترمی شود. مامان تندتند پلک می زند."یا قمربنی هاشم! چه زود اومد! با ماموراست! برو قایم شو!"

یخ بابا آب می شود و فرز می دود و پشت بشکه نفت قایم می شود. دوباره درمی کوبند. صدای بابا رو میشنوم :" سعید! خودت در و واکن... "و درحالی که صدایش را ته گلو می خراشد ادامه می دهد: "یادت باشه .من نیستم. رفته ام سرکار."
تازه می فهمم ارتعاش واقعی یعنی چه. تمام استخوانهایم ،ریزودرشت، به لرزش افتاده اند. باصدایی که انگارازقوطی کمپوت گلویم درمی آید، می پرسم: "کیه؟"وهول هولکی دررابازمی کنم.
عجبا!کسی نیست جزسنبل وپشت سرش سوسن. نفسم سرجایش می آید. می گویم: "ذلیل مردها، این چه جوردرزدنه؟ مگرسرشیرآوردین؟"
باصورتهای بق کرده می دوند ومی ایستند زیرسایه ی مامان وجیجی بیجی می کنند. مامان می پرسد: "یکی یکی حرف بزنین ببینم . چرا نرفتین ؟ "
سوسن می گوید : " سنبل خجالت می کشد."

بابا از پناهگاه بیرون می آید: "اولا این چه طرز در زدنه؟ دوما، خجالت نداره عزیز! قمرخانوم که غریبه نیست. می گفتی راه آب مستراحمون گرفته می خوایم بیایم خدمت سرکارعلیه. چطوراونا هروقت تخم مرغ و پیازونون کم میارن، وقت وبی وقت، حتی ساعت دونصفه شب میان سروقت ما، ولی ماحق نداریم بریم؟ "مامان ملاقه را توی مشتش می فشارد: "بسه! یواش حرف بزن!"
بابا می گوید: "چی چی رو بسه؟ اصلا توخودت باید با دخترا می رفتی . ملاقه را گرفتی دست وعین پاسبانها کشیک ما رومی کشی که چی عزیز؟! "بعد روبه ما سه تا کرد وادامه داد: "من نمی دونم این مادرشما چه علاقه ای به ملاقه داره!"
هیچ کس نمی خندد. همه عین خمیرترش کرده شده اند. تازه، حرفش هم تکراری است. آدم نمی داند آن جوش و خروش چند دقیقه پیش رو باور کند یا این شوخی های آبکی را.

سوسن که کم مانده بزند زیرگریه، نگران مدرسه است: "چه افتضاحی! حالا خوبه که نوبت بعد ازظهریم وگرنه مدرسه بی مدرسه."وبه خود می پیچد وپابه پا می شود:
_چه کارکنم مامان؟
_چی رو؟ حالا تا مدرسه خیلی مونده.
_نه دارم می ترکم!
سوسن می گوید: "منم همین طور!"وبه من نگاه می کند که گل ازسوراخ دماغم دورنمی شود. من صبح رفتم. درست قبل ازاینکه راهش بگیرد و درست بعد ازسلطان سنجر، سلطان سنجرآن تو بود ومن ازسرما وفشارهی دورحوض و باغچه تاب می خوردمو برای بیرون آمدنش لحظه شماری می کردم. بابا گفته بود دیرش شده ، ولی نمی دانم چرا بیرون نمی آمد.وقتی آمد دلم می خواست باهاش روبوسی کنم وخیرمقدم بگویم ولی فقط سلام کردم و رفتم تو بحرآن کت وشلوارتنگ وتریاکی رنگش که بدجوری به هیکلش زارمی زد!
مامان ملاقه رامی گذارد لب ایوان، چادرش را ازبندرخت برمی دارد وسرمی کند ودست سنبل رامی کشد: "بیا بریم که ذله شدم ازدست شما."وخطاب به بابا امرمی کند: "خب بازش کن دیگه! اگرهم نمی توانی سعید وبفرست دنبال لوله بازکن! شاید چاه پرشده باشه!"

با رفتن آنها حیاط می شود عینهو حیاط خلوت. بابا دیگردورحوض نمی چرخد. مثل اینکه دورباغچه صفایش بیشتراست. با یک لنگه دمپایی شلق شلق می چرخد وزیرلب چیزی می گوید: "بی جاکرده !مگه من دزدم! مگه ما دزدیم که کیف وگذرنامه اش رو دزدیده باشیم."
بعد کله ی نازنینش راطرف من می چرخاند وبا نگاهی پرازسوال می پرسد: "توفکرمی کنی کارکیه؟"
موهایم رامی خارانم ومی گویم: "راستش رابگم؟"
می آید جلو،مردمک چشماش عین زرده ی تخم مرغ نیمروازسفیدی زده بیرون: "اگه می دونی بگو!"
_می ترسم شربه پا بشه!
_بگووو! نترس با شجاعت بگووو!
_من فکرمی کنم کارمامان باشه! ازبس باهاش لج بود! نمی دونی دیشب چه حرفها پشت سرش می زد؛ دزدی مصلحت آمیزبا دروغ مصلحت آمیزفرقی داره؟
_راست میگی؟
_بله به جان شما!

رگهای گردن بابا دیدنیه! ازبس شبیه ریشه های درخته . تلخی واقعیت رامی توان ازگره ابروانش خواند. فقط می گوید: "خاک برسرمن مادرمرده!"لب حوض می نشیند و خیره می شود به جایی که لابد گوشه ی باغچه است. وضع خراب و قمردرعقرب است. خداخدا می کنم که مامان فعلا پیدایش نشود. یا اینکه قمرخانم سرش را به باد حرف بگیرد وازصغری وکبری وعذرایش حرف بزند. بلکه موتور بابا درمجاورت حوض کمی خنک بشود.
می نشینم لب ایوان. سلطان سنجرجلوی چشمهایم می آید. دیروزبعدازظهرآمده؛ وقتی که ما مدرسه بودیم. گرسنه وخسته ازمدرسه برگشته بودیم که احساس کردم خانه یه جورایی است. گفتم: "بچه ها بوی مهمون میاد."همه مثل موش پریدیم تواتاق خرت وپرتها. آمده ونیامده، مامان سررسید. مثل همیشه جدی نبود وخنده رولبهاش سرسره می زد وهمین طورطعنه توحرفهاش: "پس چرا سه تایی کپ کردین اینجا؟ بلند شین بیاین به سلطان سنجرسلام کنین."
گفتم : "سلطان سنجردیگه کیه؟"خنده اش تبدیل شد به پوزخند: "سلطان سنجررا نمی شناسی؟ وای! نصف عمرت فناشد. تمام دنیا کدخدای خفترخونجه خاباد رومی شناسن. اصلا سلطان سنجر از مشاهیر روزگاره. بلندشین بیا ین باهاشون آشنا بشین وادای احترام کنین وگرنه باباتون حسابی از کوره درمیره."

مثل بچه های مرتب ومودب ، نفسهاتوسینه حبس، با صف به اتاق پذیرایی رفتیم. فکرمی کنم. "خناق" همان حالتی بود که پیداکرده بودم. یعنی نفس توسینه ام مثل باد توبادکنک زندانی شده بود وخیال بیرون آمدن نداشت . گمانم آن دوتای دیگرهم همین طوربودند، سوسن سنبل رامی گویم. انگارجانمان داشت بالامی آمد. وگرنه دلیلی نداشت که مثل برگ بریزیم وبه جای سلام بگوییم"س...س...سلام!"
اماسلطان سنجرآن چیزی نبود که ما توی کله مان ازآن غولی ساخته بودیم. مردی بود زرد زرد زرد، با سبیلی باریک وکوتاه عینهو دم مارمولک. با چشمانی گود ونگاهی مخصوص که آدم را به یاد یک خواب بی سروته می انداخت. این سلطان چاق هم نبود. اسکلتی بود که چهارکیلو گوشت و دنبه بهش چسبانده بودند. یک زیرشلوار راه راه قهوه ای – کرم پوشیده بود و پارچه اش را چپانده بود تو جورابش. بالای اتاق نشسته وبه مخده های مخملی تکیه داده بود وسیگاردود می داد، چه دودی!

ولی مودب وبا شخصیت به نظرمی آمد. چون جلوپای ما بلند شد و دو تا ماچ آب دارخواباند دوطرف صورتم. من احساس همان وقتی را پیدا کردم که با بچه های کلاس ما را برده بودند به کارخانه ی دخانیات برای بازدیدعلمی! (بازدیدعلمی ازکارخانه ی دخانیات برای دانش آموزان هم ازآن حرفهاست!) سلطان سنجر با صدایی که نازک بود وعینهو خامه کش می آمد گفت : "شطوری پشرم؟"
گفتم: "خوبم سلطان. بفرمایید بنشینین."
اودرحالی که می نشست، گفت: "شلطان چیه؟ شلطان شنجر. توژندگی یا اشم کشی را نبر یا کامل ببر!"
گفتم وبه بابا نگاه کردم که با افتخارنگاهمان می کرد.
وقتی برگشتیم به اتاق خرت وپرتها، دستهای روی دل، آن قدرخندیدیم که چیزی نمانده بود روده بر شویم. اصلا و ابدا. خنده ی ما به خاطر برداشت اشتباه مان ازسلطان بود. ازآن گذشته ،همیشه همین طوربوده. خنده خنده می آورد. کافی است یک نفرشروع کند، بقیه دنبالش ریسه می روند.ازصدای خنده هایمان مامان سررسید. خودم را برای دعوا آماده کردم. ولی نه، قربانش بروم ازملاقه اش آب می چکید، ازلبانش هم خنده.
گفت: "سلطان سنجرراملاقات کردین؟"
گفتم: "مامان کی بود این؟"
گفت: "پسرپسردایی شوهرخاله ی باباتون."
سنبل گفت: "شما که گفتی سلطان سنجره!"
مامان گفت: "تا آنجا که می دانم اسمش همینه. من فقط شب عروسیم دیدمش."
سوسن پرسید: "چکاره است؟"
مامان گفت: "گویا یک زمانی کدخدای ده بوده. یک زمانی راننده ی بیابان بوده، دلال فرش هم بوده، پیمانکاری هم می کرده، حالاهم اومده اینجاکه ازاینجابره تهران و ازتهران هم باهواپیما بپره تایلند."
گفتم: "تایلند! که چه کارکنه اونجا؟"
مامان ملاقه اش راتکان داد: "چرا سوال مفت می کنی؟ من چه می دونم." ویواش گفت: "حتما می خواد بره دنبال کیف وخوشی. دنبال کار وکاسبی که نمی خواد بره."

صدای بابا مثل سیم برق تکانم می دهد: "بازکه داری این گل مادر مرده را بومی کنی!"از پای حوض بلند شده و آمده است طرفم. ازآن تب وتاب چند دقیقه ی پیش خبری نیست وآرام شده است.
می گویم: "چه کارکنم؟ ازبوی بد حالم داره به هم می خوره . ناشتایی هم نخوردم."
می گوید: "بلندشو یه چیزی پیدا کن تا این گلوگاه را بازکنیم."
می گویم:‌ "مثلا چی؟"
می گوید: "چه می دانم؟ سیمی، سیخی، چوبی، چیزی. " ویکهوچشمهایش مانند سکه ای زیرآفتاب، برق می زنند، ملاقه ی مامان رادیده. بلندش می کند ومی گوید: "یافتم! "و قبل ازاینکه حرفی بزنم، می خواند : "سوراخ را نیک بشکافیم وطرحی نو دراندازیم."
کله ام سوت می کشد: "با ملاقه ی مامان!"
بی صدا می خندد: " این هم یه جورانتقام است. به قول شاعر:
ازمکافات عمل غافل مشو گندم ازگندم بروید جوزجو."

پاچه های زیرشلواریش را بالا می زند وملاقه به دست به سوی توالت می رود. آخ!چه بویی! گل را دوباره نزدیک بینی ام بردم. یاد شب قبل می افتم وسلطان سنجر.
توآشپزخانه بودیم که بابا آمد. کوک کوک بود. ناخنکی به سیب زمینی های سرخ شده زد وگفت: "این منقل کجاست؟"
ابروهای مامان پیچیده توهم : "برای چی می خوای؟"
_برای چی نداره، همین طوری.
_همین طوری که نمی شه. حتما این مرتیکه ی معتاد می خواد بساط پهن کنه.
_سخت نگیرتیمسار!می خوایم چای منقلی بخوریم وخسرووشیرین بخونیم. سلطان سنجرهم مثل بنده شاعر و ادیب تشریف داره.
_نه اینکه حالا قحطی شاعراومده.

بابا یه خلال سیب زمینی داغ انداخت توی دهانش وهلف هلف کنان گفت: "توچرا این قدر با خنجرزبانت افتاده ای به جان سنجر بی زبان ما؟ طفلک این قدرآدم خوبیه که حد نداره. نگاه به رنگ وروی زردش نکن. معتاد نیست. به قول رئیس بزرگ حافظ:
زرد رویی میکشم زان طبع نازک بی گناه ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم."

مامان گفت: "خیال می کنی با هالوطرفی؟ این یارو قیافه ولب ولوچه اش داد می زنه که معتاده. "و نگاه من و سنبل کرد: "ما بچه قد ونیم قد داریم. دلم نمی خواد ازحالا با آدمای این جوری روبه روبشن."
بابا گفت: "ای بابا! یک شب که هزارشب نمی شه عزیز! سلطان فردا عازمه . حالا که بعد ازپانزده سال به هم رسیدیم، نوش ما رونیش نکن زن. "و صدایش را پایین آورد: "اگه بدونی چه آدم دست ودل بازیه. من مطمئنم وقتی برگرده با سوغاتیهایش ازخجالتمون درمیاد. حالاکجاست منقل ، ای زن خوب وتنبل!"

باهرکلکی بود، بابا منقل را پیداکرد. ولی خبری ازذغال نبود. طبق معمول مامورخرید من بودم. پول برداشتم وپریدم توحیاط وفرمان دوچرخه را به دست گرفتم . مامان جلو درسبزشد. ملاقه دستش نبود ولی یه جورغم تو نگاه و صداش بود.گفت: "می خوای ذغال بگیری؟"
گفتم: "ساعت هشته خدا کنه بازباشه."
گفت: "می خوای خیانت کنی؟"
گفتم: "خیانت؟ به کی؟ نمی دونی بابات ذغال را برای کی وبرای چی می خواد؟خدمت به این جورآدما یعنی خیانت."
بهش فکرنکرده بودم. من فقط داشتم فرمان بابا را اطاعت می کردم. فرمان دوچرخه تو دستم شل شد. پرسیدم: "بابا چرا این جوری می کنه؟"
گفت: "مثل همیشه اسیراحساسات شده. عقل که نباشه، جان درعذابه. چهل وچهارسال ازعمرش می گذره، دست از رفیق بازی برنمی داره."مکثی کرد و آهی کشید. درنورمهتاب چروکهای ریز صورتش پیدا نبود. فرمان دوچرخه را محکم گرفت وگفت: "برگرد وبهش بگو مغازه ی حسن بسته بود."
گفتم: "این که میشه دروغ. عیبی نداره؟"
زد پشتم وگفت: "مصلحت آمیزه، عیب که نداره هیچ، حسن هم داره."
بابا صدایم می کند. ازفکردیشب برمی گردم به زمان حال، به حیاط و به ایوان. می دوم طرف توالت. درحالی که سرملاقه را با دستهایش گرفته، وپاهایش را ازهم بازکرده است. گندآب کمی فروکش کرده است، بایک دست جلوی بینی اش راگرفته وشعرمی خواند:
بوی جوی مولیان نیاید همی یاد یارنامهربان آیدهمی

ازخونسردی اش کیف می کنم. می پرسم: "چی شد؟ بازنشد؟"
می گوید: "دسته ی ملاقه را فروکردم. یک چیزکی گیرکرده توشترگلو."
می گویم: "خب درش بیار!"
می گوید: "ای به چشم! منتظردستور حضرت عالی بودم. "بعد می پرسد: "مرد ومردانه راستش را بگو سعید، چی انداختی توش؟"
می گویم: "هیچی به جان شما!"
ملاقه را تکان می دهد: "خفه خون! جان من را به خاطر مستراح قسم نخور!"
بعد می گوید: "یادت میاد، اون دفعه پرتقال انداختی توش؟"
می گویم: "کارسوسن بود."
می گوید: "جدی؟ اون جا صابونی چی؟ اونم کارسوسن بود."
می گویم: "نه کارسوسن نبود.کارسنبل بود،از دستش ول شد."
مثل کارآگاهها کله اش را تکان تکان می دهد: "نمی تونی از زیرش در بری ،لنگه دمپایی چی؟"
می گویم: "به جان..." وحرفم را قورت می دهم و اعتراف می کنم: "آها! آن را که مامان پرت کرد طرفم. من فقط جا خالی دادم و صاف افتاد آنجایی که نباید بیفتد.بعد هم درش آوردم."
می گوید: "حالا هم بیا و دست کن و ببین چی تو این سوراخ مادرمرده اسیرشده!"
برق ازکله ام می پرد: "من!"
می گوید: "نخیرمن!بچه بزرگ کرده ام برای همچین روزهایی دیگه.وانگهی تو دستت لاغرتر از دست منه."
بدجایی و بدجوری گیرکرده ام. به زور راضی ام می کند که کیسه ای پلاستیکی بکشم روی دستم و دستم را فرو کنم داخل آن استوانه ای پر از کثافت. گل را لایه دندان هایم گیر می دهم که بوی بد را خنثی کند. هنوزدست به کارنشده ام که صدای کوبیده شدن در حیاط بلند می شود.به بابا نگاه می کنم، می خواهم در بروم.
بابا می گوید:‌ "شما لازم نیست بلند بشی. بنده خودم هستم. تو مشغول کاوشگری باش. "بعد همان طور که می رود و می گوید: "مامانت اینا هستند."و زمزمه می کند: "با این ملاقه یه آشی براش بپزم که یک وجب پیاز داغ روش باشه."

زانو می زنم.بوها قاطی شده و کم مانده نفسم بند بیاید.صدای بگو مگو می شنوم.صدای نازک و کش دارسلطان سنجراست: "نا رفیق نا لوطی! من کیف پولمو و گژرنامه ام را ازحلقومت می کشم بیرون.ژود باش بیا بریم کلانتری!"
صدای بابا کمی میلرزید: "دست نجست رو بکش مفنگی!من کاری نکرده ام که بیام..."
صدای یک مرد غریبه می آید: "بسه آقایون!این حرفها چیه، توی پاسگاه انتظامی همه چیزمشخص می شه."
می خواهم بلند شوم.ولش کن.بگذار کار را تمام کنم، بعد. صدای مامان را می شنوم: "شما چطورحرف یه آدم معتاد را باور می کنین آقا؟"
صدای سلطان سنجر می آید: "معتاد چیه همشیره؟ حرف دهنت را بفهم و بژن. من آبرو دارم. به من می گن شلطان شنجر!"

صدای ریز ریز گریه ی سوسن و سنبل می آید. از لای درسرک می کشم. بابا، مامان را کناری کشیده آهسته چیزی در گوشش می گوید. جیغ مامان بلند می شود: "حالا دیگه کارت به جایی رسیده که به من تهمت می زنی؟"
بابا می گوید: "آخه تو خیلی..."
مامان می پرسد وسط حرفش:‌ "من هر چقدر هم چشم دیدن این آدم را نداشته باشم محاله که دست بکنم تو جیبش"و محکم می کوبد به پیشانیش: "ای خدا! پناه می برم به تو از شر شیطانهای زمینی!"
از حرفی که در مورد مامان گفتم عین سگ پشیمانم. دلم می خواهد از این خراب شده بروم بیرون، ولی خجالت می کشم.دستم همچنان توی لوله ی خنک مستراح سرگردان است.نگاهم به مورچه هایی است که با جدیت لاشه ی سوسکی را می برند به لانه شان که حتما جایی میان ترکهای این دیوار است.دستم میرسد به ته لوله. می خورد به یک چیزنرم.می گیرمش و فشارش می دم.نمی شود فهمید چیه.هنگام بالا کشیدن ازدستم ول می شود. گوشم به حرفهای حیاط است. دعوا بالا گرفته ، می خواهند بابا را ببرند. صدای بابا می آید: "با زیر شلواری که نمی شه اومد، اجازه بدین شلوارمو بپوشم. "صدای قدمهایش را می شنوم که دورمی شود.صدای مامان را می شنوم: "تو اگر قدمت نحس نبود، راه آب ما نمی گرفت!"
و صدای سلطان سنجر که می گوید: "من!چرا افترا می ژنی همشیره؟"

یاد صبح می افتم، بعد از بیرون آمدن او از توالت بود که راه آب گرفت: وای! نفسم تنگ شده و بالا نمی آید. مثل آدمی که سر از آب استخر بیرون بیاورد و عمیق نفس بکشد، دستم را از گنداب بیرون می آورم و یک نفس عمیق می کشم.گل از لای دندانهایم می افتد.نگاهی به آن شیئی مشکوک می کنم. چیزی نیست جز یک کیف و حتما توی کیف دلار و گذرنامه است .راه آب باز شده. گنداب ها با صدای مکشی که خیلی عجیب وغریب است به چاه فرو می روند. صدایی مثل عبور تند یک هواپیما.

 تاریخ انتشار: ۱ آبان ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 0