عمران صلاحی دو تا حسن اساسی دارد یکی این که ترک است و دیگراین که درسال ۱۳۲۵درتهران متولد شده است! او علاوه برشعر، ترجمه، طنزپردازی، روزنامه نگاری، شرکت درشب شعر، از آنروزنامه به این مجله پریدن ،خندیدن، خوردن چای و کارهایی از این دست،که همگی آنهاشغل دوم به بعد او هستند، به طور موظف و کاملا اداری روزی هشت ساعت با نشریات مختلف مصاحبه می کند و به سوالهای تکراری، جواب های سرکاری می دهد! از او یک عالمه کتاب چاپ شده است که اینها چند تایشان هستند:حالاحکایت ماست، گریه درآب، طنزآوران امروز ایران ما، گزیده ی ادبیات معاصرایران، گزیده ی شعرهای عمران صلاحی متخلص به ادبیات ایران ! ایستگاه بین راه ، هزارویک آینه، یک لب و هزارخنده.
این زندگینامه قبل ازرفتن عمران نوشته شده است وگرنه همه می دانندکه عمران صلاحی بدون اطلاع قبلی دریازدهم مهرامسال مرد!
تعطیلات خود را چطور گذرانده اید
پسرمان گفت: " بابا توهیچ وقت روزهای تعطیل ما راجایی نمی بری. اگرزنگ انشاء بپرسند تعطیلات خود راچگونه گذراندید، ما نمی دانیم چه بنویسیم."
می خواستیم بگوییم انشایتان رابدهید ما خودمان می نویسیم. اما دیدیم هردفعه که ما انشاء نوشته ایم بچه ها نمره کم گرفته اند ومعلمشان گفته است این حرفهای گنده گنده به سن وسال شما نمی آید.
عوامل زیادی باعث شده بود بچه ها خاطره ای نداشته باشند. یکی ازآنها نداشتن حوصله بود. چون حوصله ای که ماهانه از اداره می گیریم، به جایی نمی رسد.
ازمنزل خواستیم حلقه ی ازدواجش را بفروشد تا بتوانیم مختصرخاطره ای برای بچه ها تهیه کنیم. حلقه ی خود من قبلا صرف خاطره ای دیگرشده بود.
حلقه ی ازدواج منزل بفروش رفت، اما مبلغ به دست آمده برای تهیه خاطره کافی نبود.منزل پیشنهاد کرد از شاعران کلاسیک ایران کمک بگیریم. او با شعرمعاصرمیانه ای ندارد ومی گوید این کتابها را خوب نمی خرند. همیشه طرفدارمولفان زرکوب و جلد گالینگور است.
درقفسه ی کتابخانه ام دیگرچیزی نمانده بود. یک بار وحشی بافقی و اهلی شیرازی کمکمان کردند پول گازوئیل خانه را دادیم. یک بارحزین لاهیجی و نشاط اصفهانی یک سبد گل ویک جعبه شیرینی برایمان فراهم کردند تا بتوانیم به ملاقات فامیلی که تازه ازبیمارستان مرخص شده بود برویم. یک بارهم که مهمان داشتیم با پول قصاب کاشانی توانستیم نیم کیلوگوشت چرخ کرده بخریم. بین شاعران کلاسیک غیراز فردوسی وسعدی وحافظ دیگرکسی نمانده بود که بتواند به ماکمک کند. چاره ای نبود. نمی شد بچه ها بی خاطره بمانند.
برای اینکه این بزرگان را تحویل بگیرند به پیشنهاد منزل ازنفوذ رزامنتظمی وذبیح الله منصوری استفاده کردیم.
سرانجام به همت اهل قلم عازم شمال شدیم تا خاطره ای برای بچه هایمان فراهم آوریم.
بین راه یکی ازلاستیکهای ماشینمان ترکید و پول حلقه ی ازدواج منزل صرف خرید یک حلقه لاستیک شد. به نظرمان آمد مراسم عقدکنان است. ما یک حلقه لاستیک کوچک به انگشت منزل می کنیم ومنزل یک حلقه لاستیک کوچک به انگشت ما. مدعوین گرامی هم به جای مبل ، روی حلقه لاستیک نشسته اند.
درشمال جلوی هتلی که ظرفیتش تکمیل بود وخواهش کرده بود سوال نفرماییم، ماشینمان خاموش کرد. رفتیم به دفترهتل وخواستیم به جای اتاق خالی ، چند نفربیایند ماشین ماراهل بدهند. آمدند و گفتند هرهلی بیست تومان. گفتیم باشه. منزل و پسرمان هم کمک کردند. بازما به نظرمان آمد که فردوسی وسعدی وحافظ وذبیح الله خان ورزاخانم دارند ماشینمان راهل می دهند.
شب راتوی جنگل خوابیدیم. راویان اخبارآورده اند که شب حیوانات درنده به ما نزدیک می شده اند، ولی ما چنان خرناسه ای می کشیده ایم که آنها پا به فرارمی گذاشته اند.
صبح روزبعد به بهای هشتاد تومان ماشین را راه انداختیم وبه تعمیرگاه بردیم وتا ظهربا اهالی بیت همان جاماندیم. وقتی کارتمام شد، دیدیم هرچه داشته ایم داده ایم به لوازم یدکی وتعمیرماشین وچیزی برای تهیه ی خاطره ی بچه ها نمانده است.
منزل گفت: " تا ماشین خرج دیگری روی دستمان نگذاشته برگردیم تهران."
گفتیم: " پس خاطره ی بچه ها چه می شود؟"
پسرمان گفت: "به حد کافی تهیه شده."
حالا حکایت ماست، عمران صلاحی، انتشارات مروارید، چاپ اول۱۳۷۷
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۳۸ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۲۱/۲۰۰۶ ۰۴:۱۱:۴۱ ق.ظ.
بسیار عالی.مرسی عروض ولی دیره.
ارسال توسط: نامشخص
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany