»
 محمدعلی جمالزاده » ویلان‌الدوله

محمدعلی جمالزاده

محمدعلی جمالزاده عجیب و غریب‌ترین نویسنده ایرانی است و خیلی هم مشکوک! مثلا یک نمونه‌اش همین تولد در ۱۲۷۰ و مرگ در ۱۳۷۶!
انصافا صد و شش سال عمر مفید! نشان نمی‌دهد که او دو نفر بوده است!
حداقل هم محمد بوده هم علی. یکی از این دو نفر! در سال ۱۳۰۰ با انتشار مجموعه داستان یکی بود یکی نبود داستان‌نویسی را در ایران رایج کرد و یک مملکت را گذاشت سر کار! از آن سفرکرده‌ها! که در سوئیس به آقای رحمت ایزدی پیوستند این آثار در کتابخانه‌ها خاک می‌خورد!

یکی بود یکی نبود، قلتش دیوان، ‌تلخ و شیرین، قصه ما به سر رسید، دارالمجانین، هفت کشور و غیره و ذلک.


حکایت ششم
ویلان الدوله

ویلان‌الدوله از آن گیاهایی است که فقط در خاک ایران سبز می‌شود و میوه‌ای بار می‌اورد که "نخود همه آش " می نامند .
بیچاره ویلان الدوله ! اینقدر گرفتار است که مجال ندارد سرش را بخاراند. مگر مردم ولش می کنند ، مگر دست از سرش بر می دارند ؟ یک شب نمی گذارند در خانه خودش سر راحتی به زمین بگذارد ! راست است که ویلان الدوله خانه و بستر معینی هم به خود سراغ ندارد و " درویش هر کجا که شب آید سرای اوست " درست در حق او نازل شده ولی مردم هم دیگر پرشورش را دراورده اند ، یک ثانیه بدبخت را به فکر خودش نمی گذارند و ویلان الدوله‌ی فلک زده مدام باید مثل سکه قلب از این دست به آن دست برود . والله چیزی نمانده یخه اش را از دست این مردم پررو جر بدهد . آخر این هم زندگی شد که انسان هر شب خدا خانه غیر کپه مرگ بگذارد ! آخ بر پدر این مردم لعنت !

ویلان الدوله هر روز صبح که چشمش از خواب باز می شود خود را در خانه غیر و در رخت خواب ناشناسی می بیند . محض خالی نبودن عریضه با چایی مقدار معتنابهی نان روغنی صرف می نماید ، برای آنکه خدا می داند ظهر از دست این مردم بی چشم و رو مجالی بشود یک لقمه نان زهر مار بکند یا نه . بعد معلوم می شود وقتی که ویلان الدوله خواب بوده صاحب خانه در پی " کار لازم فوتی " بیرون رفته است . ویلان الدوله خدا رو شکر می کند که آخرش پس از دو روز و سه شب توانست از گیر این صاحب خانه سمج بجهد ولی محرمانه تعجب می کند که چطور اسن هر کجا ما شب می خوابیم صبح به این زودی برای صاحب خانه کار لازم پیدا می شود ! پس چرا برای ویلان الدوله هیچ وقت از این جور کارهای لازم فوتی پیدا نمی شود ؟ مگر کار لازم طلبکار ترک است که هنوز بوق حمام را نزده یخه‌ی انسان را بگیرد ! ای بابا هنوز شیری نیامده هنوز در دکانها را باز نکرده اند ! کار لازم یعنی چه ؟ ولی شاید صاحب خانه می خواسته برود حمام . خب ویلان الدوله هم مدتی است فرصت پیدا نکرده حمامی برود ممکن بود با هم می رفتند . راست است که ویلان الدوله وقت سرو کیسه و واجبی نداشت ولی لااقل لیف و صابونی زده مشتی مالی می کرد از کسالت و خستگی در می آید .

ویلان الدوله می خواهد لباسهایش را بپوشد می بیند جوراب هایش مثل خانه زنبود سوراخ و پیراهنش مانند پیراهن عشاق چاک اندر چاک است . نوکر صاحب خانه را صدا زده می گوید " همقطار! تو می دانی که این مردم به من بیچاره مجال نمی دهند آب از گلویم پایین برومد چه برسد به این که بروم خودم یک جفت جوراب بخرم و حالا هم وزیر داخله منتظرم است و وقت اینکه به خانه سری زده جورابی عوض کنم ندارم . آنجا به اندرون بگو زود یک جفت جوراب و یک پیران از مال آقا بفرستند که می ترسم وقت بگذرد . " وقتی که ویلان الدوله می خواهد جوراب های تازه را به پا کند تعجب می کند که جوراب ها با بند جورابی که دو سه روز قبل در خانه یکی از هم مسلکان که شب را آنجا به روز آورده بود برایش آورده بودند درست از یک رنگ است . این را به فال نیکو گرفته و عبا را به دوش می اندازد که بیرون برود می بیند عبایی است که هفت هشت روز قبل از خانه ی یکی از آشنایان هم حوزه عاریت گرفته و هنوز گرفتاری فرصت نداده که ببرد پس بدهد . بیچاره ویلا الدوله مثل مرده شورا هر تکه لباسش از جایی آمده و مال کسی است ، والله حق دارد از دست این مردم سر به صحرا بگذارد !

خلاصه ویلان الدوله به توسط آدم صاحب خانه خیلی عذر خواهی می کند که بدون خداحافظی مجبور است مرخص بشود ولی کارمردم را هم آخر نمی شود که به کلی کنار انداخت . البته اگر باز فرصتی به دست آمد خدمت خواهد رسید .

در کوچه هنوز بیست قدم نرفته بود که به ده دوست و پانزده آشنا برمی خورد . انسان چه می تواند بکند ! چهل سال است بچه این شهر است ، نمی شود پشتش را به مردم برگرداند ! مردم که بانوهای حرمسرای شاهی نیستند ! امان از این زندگی ! بیچاره ویلان الدوله ! هفته که هفت روز است می بینی دو خوراک را در یک جا صرف نکرده و مثل یابوی چاپاری جو صبح را در این منزل و جو شام را در منزل دیگر خورده است .

از همه اینها بدتر این است که در تمام این مدتی که ویلان الدوله دور ایران گردیده و همه جا پرسه زده و گاهی به عنوان استقبال ،‌گاهی به اسم بدرقه ، یک بار برای تنها نگذاردن فلان دوست عزیز ، بار دیگر به قصد نایب الزیاره بودن وجب به وجب خاک ایران را از زیر پا گذرانده و هزارها دوست و آشنا پیدا کرده یک نفر رفیقی که موافق و جور باشد پیدا نکرده است . راست است که ویلان العلما برای ویلان الدوله دوست تام و تمامی بود و از هیچ چیزی در راه او مضایقه نداشت ولی او م از وقتی که در راه قم وکیل و وصی یک تاجر بدبختی شده و زن او را به حباله نکاح خود درآورد و صاحب دورانی شد به کلی شرایط دوستی قدیم و انسانیت را فراموش نموده و حتی سپرده هر وقت ویلان الدوله در خانه او را می زند بگویند آقا خانه نیست !

ویلان الدوله امروز دیگر خیلی آزرده و افسرده است . دیشب گذشته را در شبستان مسجدی به سر برده و امروز هم با حالت تب و ضعفی که دارد نمی داند به کی رو بیاورد . هر کجا رفته صاحب خانه برای کار لازم از خانه بیرون رفته و سپرده بوده که بگویند برای نهار بر نمی گردد. بدبختی دو شاهی ندارد یک حب گنه گنه خریده بخورده . جیبش خالی ، بغلش خالی ،‌از مال دنیا جز یکی از آن قوطی سیگارهای سیاه و ماه و ستاره نشان کذایی که خودش هم نمی داند از کجا پیش او آمده ندارد . ویلان الدوله به گرو گذاردن و قرض و نسیه معتاد است قوطی را در دست گرفته و پیش عطاری که در همان نزدیکی مسجد دکان داشت برده و گفت آیا خحاظری این قوطی را برداشته در عوض دو سه بسته گنه گنه به من بدهی ؟ عطار قوطی را گرفته نگاهی به سر و وضع ویلان الدوله انداخته دید خدا را خوش نمی آید بدبخت را خجالت داده و مایوس نماید گفت مضایقه نیست و دستش رفت که شیشه گنه گنه بردارد ولی ویلان الدوله با صدای ملایمی گفت خب برادر حالا که می خواهی محض رضای خدا کاری کرده باشی عوض گنه گنه چند نخود تریاک بده بیشتر به کارم خواهد خورد . عطار هم به جای گنه گنه به اندازه دو بند انگشت تریاک در کاغذ عطاری بسته و به دست ویلان الدوله داد . ویلان الدوله تریاک را گرفته و باز به طرف مسجد روانه شد در حالتی که پیش خود می گفت " بله باید دورایی پیدا که که دوا باشد گنه گنه به چه درد می خورد ؟ " .

در مسجد میرزایی را دید که در پهنای آفتاب عبای خود را چهار لا کرده و قلم دان و لوله کاغذ و بیاضی و چند عدد پاکتی در مقابل و لولنگ آبی در پهلو در انتظار مشتری با قیچی قلمدان مشغول چیدن ناخن خویش است . جلو رفته سلامی کرد و گفت میرزا اجازه هست با قلم و دوات شما دو کلمه بنویسم . میرزا با کمال ادب قلمدان خود را با یک قطعه کاغذ فلفل نمکی پیش گذاشت و ویلان الدوله مشغول نوشتن شد در حالتی که از وجناتش آثار تب و ضعف نمایان بود پس از آنکه از نوشتن فارغ شد یواشکی بسته تریاک را از جیب ساعت خود در آورده و با چاقوی قلم دان خورد کرده و بدون آنکه احدی ملتفت شود همه را یکدفعه در دهن انداخته و لولنگ آب را برداشته چند جرعه آب هم به روی تریاک نوشیده و اظهار امتنان از میرزا کرده و به طرف شبستان روانه شده ارسیهای خود را به زیر سر نهاده و اناللهی گفته و دیده ببست .

فردا صبح زود که خادم مسجد وارد شبستان شد ویلان الدوله را دید که گویی هرگز در این دنیا نبوده است . طولی نکشید که دوست و آشنا خبر شده و در شبستان مسجد جم شدند . در بقلش کاغذی را که قبل از خورده تریاک نوشته بود یافتن که نوشته بود :
" پس از پنجاه سال سرگردانی و بی سرو سامانی از این دنیای فانی می روم . در صورتی که نمی دانم جسدم را کسی خواهد شناخت یا نه . در تمام مدت عمر به اشنایان خود جز زحمت و دردسر ندادم و اگر یقین نداشتم ترحمی که عموما در حق من داشتن حتی از خجلت و شرمساری من به مراتب بیشتر بوده و هست این دم آخر زندگانی را صرف عذر خواهی می کردم اما آنها به شرایط آدمی رفتار کرده اند و محتاج به عذز خواهی چون منی نیستن . حالا هم از آنها خواهشمندم همانطور که در حیاط من سر مرا بی سامان نخواستند پس از مرگم نیز به یادگاری زندگانی تلخ و سرگردانی و ویلانی دائمی من در این دنیا این شعر پیر و مرشدم باباطاهر عریان را اگر قبرم سنگی داشت به روی سنگ نقش نمایند :

همه ماران و موران لانه دارند
من بی چاره را ویرانه ای نه !

برلن ، ربیع الاول ۱۳۴۰

 تاریخ انتشار: ۱ آبان ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۳۸ ب.ظ.
DATE: ۰۴/۱۱/۲۰۰۷ ۰۱:۱۷:۱۲ ق.ظ.
با احترام، نظر به این که داستان‌های سید محمد علی جمالزاده به عنوان «درد دل ملاقربانعلی، دوستی خاله خرسه، پس از سی و سه سال» را لطفا ارسال فرمایید

ارسال توسط: Noor-e-Alam