

۱)
دریا
پرواز کن،
گلوی ناودان خشک است.
خرسی در پیادهروهای رودخانه به صید قزلآلا رفته است،
باد قزلآلای خرس را تکان میداد،
ابری در گلوی ناودان گیر میکرد
خیابان اگر از زیر پاهای تو رد میشد.
زمستان،
کلاغی است که بی تو میآید
و سگی مه گرفته،
استخوان فک همسرش را لیس میزند.
در برف.
۲)
کسی را هیچکس
همیشه میگیرد
به از کجا آمده بودم که میرسم
سرم درد
میخواهم بکوبمش به
از هیچچیز سر در نمی آورم
غروب من را و تو را تا میگیرم
می شویم دریا کف
تا برود از یاد کسی هیچکس
دیوار غروب میکند
با خونی که از سر میآورند
سری که از هیچچیز
تا میشه
رودی میشود
به هیچ کجا نریخته...
۳)
باران که بیاید
پنجرهای میشود ابر
من میبارد
□
آب که بالا بیاید
رفتگر
به نوعی قواصی ویژه احتیاج دارد
من با تو میشوم، نشدهام
بالا میروم تا زمین از پنجره برعکس
احتیاج به رفتهگری درون جمجمهام دارم
□
میبارد دارد آب میآورد
من میشود که بیاید.
۴)
آدمها که بزرگ میشوند
آدمهای بزرگی میشوند
بچگانه میزنم زیر اشک
از اینجا که نشستن بوی ماسیدگی است
به خیابان که از بوی فرار رد پای کسی
سر میخورم
□
کابوسها
خورههای خاطره
خوابهام را
خنج میزند...
۵)
باورش برای دریا مهم نیست
رودی که به او نمیپیوندد
ریشهی مرداب کدام بیابان میشود
صحرای بطری خالی، ریشهاش ترکهاست
خالیست، خالی
بانو در فرصتی که بهار از میان درز پنجره خودش
را هول میدهد به باد
شکل منجمدی هستی.
آخر قرار بود هیچ قراری قرار بر بیقراری نگذارد
قرار بر بیقراری گذاشتهای
اصلا شنلم را بده
میخواهم به جنگ بپردازم
به عروسکهایی که روحشان
از ویترین اتاق خوابت
روی تخت خوابم میخوابند
پرواز میکنند، پرواز میکنند، پرواز میکنند
پرستوها روح عروسکهایت پرواز میکنند
و من بند پوتینم را از روی تنم باز، در آغوش باز میکنم
ساحل چه پا برهنه که زیباست
و بازها باز بال باز میکنند
به هوای اینکه چشمهایم را از کیف دستیات بیرون بکشند
چشمهای مرا
در رستوران کوچکی با کمی آبجو سرو کنند
مست میکنند و کنار ساحل پر رفت و آمد است
در خیال دنیا که میروم
و به مغزم دستور میدهم که ترا
با زخم دیگری عوض نکند
که نوشدارو بعد این همه سال
به پاسگاه سیستان رسیده است
۶)
رد میشوم
از کوچهی نخواستی با من رد بشوی
پایم گیر میکند به شب
و ماه به کلاهم برخورد میکند
لبهایم لابهلای لبخند جا مانده از شکلت
برگهای باد را با خود میبرند
از جنگل نیامده بودی
اعصاب دست من دو دسته: یکی مینویسد
یکی دریا را از شکل پاک میکند
جوانههای زیادی را در سقط پلکهای تو دیدم
بر سقف فکر من
پروانههای مشتعلی بر گرد لامپ پرواز میکنند...
□
مداد دیوانه ایست دوری...
۷)
ابر از دهان ناودان میریخت
غروب روی بانک ملی نشسته بود
□
زبان ناودان دیشهاش دریاست تنش ابر
مرمرها از اعتبار دیوار افتادهاند
کودکی از خشتک آسمانخراش
و پاییز درختها را به گریه میانداخت
□
سگس سیاه زخمهای بانک ملی را میلیسید
و رئیس خاطرات سگش را شکار
و شرح میدهد برای کارمندان
یک ردیف سرو کلاغ چشم شب
و قارقاری آویزان از شاخه ترک بر میداشت
□
صبح است
و شهردار صبحانهاش را اره میکند.
۸)
اتاق لیوان لبریز و من لبالبم
لب پنجره میآیم
لب اتاق
لب پریده در عکس نشستهای
با چمدانی در سلولهای خاکستریت
حیات در ابتدای جهان ایستاده
درخت پرندهای ممنوع
دراز میکشم روی یاد آوریت
هزار رنگ و یک زنگ
سرخ
روی فرش درخت میشوم افتاده
ریشه در ریشهی هم
پا خوردهایم و کدر
لب به لبیم
چاهی که پای اسبم گیر کردهی آنست
پیاله پیاله چشمهای تو کنده
پیاده نمیشوم
که سوار باران بی تو بودن شدن
خرابم میکند این شراب
و همین بهتر لبش پریده باشد
لب پریده
لب پر
لب.
۹)
اینجا بهشت نبوده
فقط دخترکی به شکل خیال
آسمان را با چشمهاش آبی کرده
و دستهاش
روی چشمهام جا مانده
میخواهم آنجا که میآیم
به شکل خیال نباشد
لبهایم میسوزد بسوزد
این چای چقدر تلخ با تمام قهوهایها قهر است
□
دیوانه باشم
یا ساعتی که نمیدود
فرقی نمیکند
بالا نمیآورم
دستهام را آنقدر که
گم شوند
شانههایم
میان شانههای
دخترکی که بوی گمی دارد
حتما ساعت باید
گذشته باشد
که همه کو کو میکنند
کو کو کو کو
که از هر کجا که آمده باشی
دیوانه میکنی
برفها را هم
آب میشوم
میشوی آب میشوند
دیوانه برف مانده تا
آفتاب
کو کو زمان برسد
خودشان به هر کجا که بخواهند
نخواهند رفت
که زمانی که کو کو میکنند
دخترکی واقعی در خیال
از خانه به خیابان
در حوض
چیزی از جهان نمانده جز...
همیشه دیوارها خداحافظی را
یادم نمیآید
هر چقدر میخواهی
کو کو کن.
۱۰)
من مست چشمهای تو آینه
یک شب خیال در سرم
دریای چشمهای تو طوفان
دریا غروب بود
در کوچه مست قدم زد
بادی که رد پای تو را باد مینمود
انسان وجود مطلق مشکوک
در قرن بازی کشفها
با کفشهای کتانی
با سینهریزی از مس و آهن
هی میدوید، تا انتهای کوچه و دیوار
مردم تمام ندیدن
مردم تمام نشنیدن
□
در شهر من با کفشهای گلی
هی راه میروم
هی فکر میکنم که زمین
یک سیب آبی متمایل به مشکی است
یک ذره، هی ذره اینطرف هی ذره آنطرف
هی ذره غرق هی ذره التماس
من مست
کوچه مست
بهار مست
یکشب خیال در سرم
آمد.
۱۱)
ساحل به غروب قایق نگاه میکند
و قایقران
خورشید خستهای که میخواند.
۱۲)
طرح موج بر لیوان چوبی
دست دستهاش در دستم
آب آوردهام بیابان را
□
از درخت مانده موج
۱۳)
بر جای خالی تو مینشینم
و جای خالی خودم را
خالی میگذارم.
۱۴)
تو مثل زلزلهای
میآیی میلرزم و خراب میشوم
دایرهوار محو میشود
عکس ماه در حوض
تو زلزلهای
من مردی که روی گسل ایستاده.
۱۵)
برفها آب میشدند
سنگ فرشها
جوانه میزدند.
۱۶)
دیوانه کننده است
بارانی که از مژههایت
سیلی روی زمین
و
هر چ ک ه
کسی بود
دستهایش را به چشمهام گره
بغض
می همه چیز را ترکاند
دیوانه، کننده است
دیوانه کننده است
۱۷)
باید دوید و بالا رفت
تا تو از این دیوار
دری میان دستهایت پنهان است
آن سوی دستهایت شادی است
در دستهایت شادی است
دستهایت شادی است
از ابتدای خیابان تا تو خواب بودهام
اندوه فاصله کتفهایم تا دستهای تو بود
فاصله کسالت خواب آلوده ایست
در هر طلوع
و غروب این سنگ فرشها مرا به خود باز میگرداند
باید دوید تا تو بالا رفت
که صلح میان موهایت با دستهایم احساس میشود.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۷ ب.ظ.
DATE: ۰۷/۰۲/۲۰۰۹ ۰۸:۳۰:۲۴ ق.ظ.
سلام
ارسال توسط: میخوش
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۷ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۲۸/۲۰۰۹ ۱۰:۰۹:۰۹ ق.ظ.
شعر۴ چرا نصفه است.توی دست نویسی که از مهدی دارم شعر ۱۶ اینطور تموم شده:
دیوانه کننده است
دیوانه کننده
ارسال توسط: فروغ تاری وردی
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany