»
 امیر خالقی » یک شعر » موج بی‌زبان

امیر خالقیموج بی‌زبان
فراری از صحنه‌ی سقوط باران
مستِ لیس بازی با هوا، به لب‌های آهنین که می‌خورد
می‌لرزد تور ِ دامن دریاچه‌ی بی‌بهار من
ماه ابرو به هم می‌کشد
با پنجره‌ای داغ در سینه/کلاه آهنین ای که پیاده شد از سرم
دیگر سواره بودم... برانکارد
.
.
زبان می‌ریزی
دستم می‌اندازی
و من تو را به یک فنجان قهوه دعوت می‌کنم
با نت‌های سیاه بخت استخوان‌های پام
که در هر گام
ویلچر صدایم می‌زند
.
.
گوشت‌های بی‌موی خوک حرامم
ربطی به روابط حروف این تقویم ندارد
چنگ با ماهیچه‌های دوقلوی زمخت
پیانوی دنده‌های کرک‌دار ِ لطیف
و سیب‌های سفت سبیلو / با هایلایت جو گندمی دنده‌ها
نزدیکی‌های حفره‌ای که به مادرم می‌رسید
هَس هَس آرشه ... نت‌های سکوت
خوابیده‌ای روبرویم ... بلند شو/ از مرده‌شورخانه می‌ترسم
جیغ‌ام ...گوشماهی از دیواره‌ی بیمارستان می‌آورد
بیا برای پاسارگاد تیوپ بی‌اندازیم...
.
.
.
شکر می‌خورم
سیگارهای تقلبی هاوانا
در قهقه‌ی سکوت صندلی‌ها
با قهوه‌ای کافی‌شاپ برادر می‌شوم
به پرده‌ی مه کف فنجانم فوت می‌کنم
- سلام... کجای فالم لمیده بودی؟
و قصه می‌بافتی
تا آنقدر کلفت، که رستم هم جواب سلام مان را نداد
و سهراب ِ آغوشم در این زمستان عرق انداخت

 تاریخ انتشار: ۸ بهمن ۱۳۸۷

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۸ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۲۸/۲۰۰۹ ۰۵:۵۴:۵۶ ق.ظ.
Afareen amir jan hal kardam az rahe besyar dur mibusamat
zende bashi. aghalan emshab ۲۰ nafar sheret ro dur az unja ke hastee khundan
damat garm osarat khosh bad

ارسال توسط: ALI VAEZI POUR


DATE: ۰۲/۰۲/۲۰۱۰ ۱۰:۰۱:۰۱ ق.ظ.
سلام
برای گفتن یه پیام ساده احساس میشه شاعرساختارمتنی و ساختارفرمی کار رو درپیچش زیادی مطرح میکنه که یه جورایی بازی کردن باشخصیت ذهنی مخاطبه،که این کارشعرنیست
هرچندتصاویرزیبایی انصافاتوکاردیدم
کلاه آهنین ای که پیاده شدازسرم
دیگرسواره بودم،برانکارد!

ارسال توسط: ابوذرپاکروان