امروز دلم میخواهد نقاشی کنم اما دستهای مردهای روی سرم مانده. پرتابم میکند تا متن. تا سکوت. تا تنهایی عجیبی که اتاق را نفس میکشد و خوزه آرکادیو بوئندیا با مشام قدیمیاش که در بوی زنی آدمخوار خیس خورده از چشمهای من سر میرود.
من قرار بود ملکه باشم اما از شدت گرما لخت شدهام و عرق به تنم ماهی قرمز میچسباند.
- برگرد اونطرفی شو بالاتر پایینتر نالهکن آه بکش آه آه آه
- آه آه آه یواشتر یواشتر
باد از لابلای نمک دیوارها خزیده بود به اتاق و حالا داشت بوی ارضاشدن مرد را با ورقهای پاسور پخش میکرد در اتاق. از روی دستهی ورق سرباز پیکی جدا شد و شناکنان سر خورد لای تای رو تختی.
زن اسکلت ماهیها را از تنش تکاند. دراز کشیده روی ملافهای که حالا از فشار و عرق چین خورده بود، با چشمهای بسته به دنبال سیگار و فندک گشت. پلکهای پف کردهاش را باز کرد به روی حلقههای دود که رقصان بودند و ارغوانی و نور چراغ شیار میزد لابلاشان.
میگفتند روزی ملکه بوده اما حالا وسط سکس دوست دارد سیگار بکشد.
شب است و خوزه آرکادیو نشسته در تابلوی نقاشی صد سال تنهایی میخواند.
ربکا موهای شلالش را طوفان میکند لباس خوابش را طوفان سینهبندش را طوفان.
(نور کمرنگ آباژور - ماتیک قرمز - موسیقی ونجلیز - حالا مرد روی زن خوابیده و استخوانهای پدر در دیوار هلهله میکنند.)
بانو بانو بانو چشمهای تو چقدر سگ دارند...!
بانو... بانو... بانو... آه بکش... از تن در بیاور پیراهنت را پوستت را از جا چشمهایت را
سرباز پیک چشمهای فرشتهای را که بالهای طلایی دارد درمیآورد میچپاند در حلقوم ماهی. نمیداند که قرار است هفت صفحه بعد از این دستهایش را در لگن بنزوئین فرو کند.
مرد دیوانه شده عین سگهای فحل آمده پاهای زن را میخ کرده به تخت تا فرار نکند میترسد که دردش بگیرد.
تنهایی اتاق چقدر بوی دود میداد و من چقدر از سرباز پیک بدم میآمد. پدرم که شاهماهی غمگینی بود همیشه هر چهار سرباز را از لابلای ورقها میکشید بیرون قراول میگذاشت برای من. اما سرباز پیک همیشه در تاریکی چنگ به پستانهایم میزد آلت بزرگ و غیر عادیاش را یواشکی به پشت من میچسباند تا من با وجد و وحشت در دلم هی بگویم: «چه بزرگ است...!»
زن مینالد کفل بزرگش عین چرخ میچرخد صدای شلیک میآید مرد میلرزد و اتاق را دودی ارغوانی پر میکند.
اشیاء جان میگیرند. ماهیهای قرمز خودشان را حلق آویز میکنند. لامپ میاندازد خودش را روی بالش
از کمرگاه شقه شدهی مرد موجودی کاغذی و چسبنده در میآید از ناف زن به درون میخزد.
زن انگار هیچ اتفاقی نیفتاده آرام گرفته و در حالی که به لباس پوشیدن مرد زل زده فال ورق میگیرد.
زن نگفت مرد پسرش خواهد بود در زندگیهای بعد. یا شاید هم پدر پسرش. که از ترس فرشتهای که میخواهد ماه را به زور در پیراهنش فرو کند خواهد گریخت. و زن مجبور خواهد شد به دنبالش از لابلای بارانهای گداخته شنا کند و مانند نیزه از دماغ شاهماهی بزرگی که فلسهای ارغوانی دارد بگذرد و تمام تنش بوی دود بگیرد و آخر سر او را مرده بیابد و شکم حاملهاش را به صورت خونیاش فشار دهد.
دماغ اتاق پر شده از دود سیگار. زن حالا از فال گرفتن فارغ شده دارد مرد را میخورد.
سر مرد با آن دهان اریب سربازیاش ماهی شده رختخواب را حباب حباب میکند.
میگویند زمین مثل پرتغال گرد است میگویند آب سرد است میگویند شهوت طلاییست یا پرتغالی ونجلیز ارغوانی سینهبند ربکا سیاه موهایش سیاه ریملش سیاه
تنهایی مرد خاکستریست.
خاکستر سیگار ریخته روی فرش - خاک مرده پخش شده بر اشیاء - استخوانهای ماهی باد کردهاند در دیوار. ملکه تکیه داده به حاشیهی بوم. اشکهای قرمزش روی کتاب میپرد و گابریل گارسیا با سبیلهایش کوچک میشود.
من با تاج و تنهاییام نشستهام که ناگهان لکهی سیاهرنگی درون بوم جان میگیرد. تپانچهاش را به زحمت از لابلای رنگها جدا میکند و میگوید: اشتباه نکنید خانم. سرباز پیک برادر من نبود اما من سرهنگ آئورلیانو بوئندیا هستم. آمدهام بغل شما بخوابم.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۴۴ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۲۷/۲۰۰۹ ۰۳:۰۰:۱۴ ق.ظ.
نمی دونم چی بگم شاید از این متنهای پر ابهام و سکسی چیزی نمی فهمم یا نمی خوام بفهمم خلاصه اینکه نقاشی خوبی از کار در نیومد واقعا نظر خودتون چیه؟
ارسال توسط: محسن
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۴۴ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۱۹/۲۰۰۹ ۰۵:۲۲:۱۰ ق.ظ.
انگار هنوز احساس جوانی داری.
یه کم مثبت فکر کن به زندگی اخه همیشه اون طوری که ما می خواهیم نمی شه
ناز چشماتو که دیدم
به بهانه هام رسیدم
ناز چشمات چه قشنگه
با بهانه هام یه رنگه
ارسال توسط: محمد صادق علی پور بورخیلی (قاعم شهر)
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany