»
 سارا سعیدی » یک داستان » پلنگا روی ردّ پاهاشون به خواب رفته بودن

سارا سعیدیپلنگا روی ردّ پاهاشون به خواب رفته بودن، یعنی نقطه‌های بدن‌نمای زمستانی. برف هنوز توی آسمون بود و دیده می‌شد که ماه گرما بود. نقطه‌ها وامی‌رفتن و خطّ‌‌ و خال ِ بی‌ببر ِ گورخرا بدنشون رو خیلی خیلی برهنه نشون می‌داد؛ برهنگی‌ی دریدگی‌ی ِ زنده زنده وقتی شیر و بچّه‌هاش گرسنه‌ان. چهارپا، تور پهن شده بود گرد گرد، ماجرا بیرون اتفاق می‌افتاد و ما از دید صیّاد تفنگ بودیم در دیدرس و بی‌پیر.
درد داشت از بیشتر سوراخ‌های روی پوست تو می‌رفت؛ نزدیک هم و باریک. خونی که معمولاً تو همچین جاهایی سرریز می‌کنه دور کبودی جمع شده بود و به بنفش می‌خورد: خون‌مردگی. بچّه‌ها همون اطراف بودن؛ همون‌هایی که اطراف بوته‌های شلوغ خاردار بودن. صدای قدم زدن نزدیک می‌شد یا از دور کسی می‌دوید محکم محکم از سمتی که ماده و توله‌ها فرار می‌کردن دم‌دار. چوب ریخته بودن و دارکوب‌ها زمین‌گیر می‌شدن زیر دست‌وپا به جای پر.
می‌پرسی چرا اینجوری از عکسا حرف می‌زنم؛ حرف رفتن و می‌ری. گفتی روی تابلوها رو رنگ بگیرن همرنگ دیوار. از بس سایه‌روشن شده بود.

 تاریخ انتشار: ۲۵ بهمن ۱۳۸۷

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 3


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۲ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۲۲/۲۰۰۹ ۱۰:۰۷:۲۳ ق.ظ.
موفق باشید
خیلی خیلی لذت بردم

ارسال توسط: صفی الله ظهوری


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۲ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۱۷/۲۰۰۹ ۰۱:۲۹:۳۶ ق.ظ.
سلام

لذت بردم
نظر هم که توی وبت دادم .

ارسال توسط: shaban


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۲ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۱۴/۲۰۰۹ ۰۲:۴۲:۴۰ ق.ظ.
با سلام
زیبا بود عجب رابطه ی فکرتان خیلی باز است و منظم مثل قصه یتان

ارسال توسط: سمیل