»
 سامان رستمی » دو داستان » فورد قلقلک‌میرزا

سامان رستمی۱. فورد قلقلک‌میرزا
سر ظهر است. از پشت شیشه‌ی فورد مشکی عهد قلقلک‌میرزا، آسمانِ هنوز ابری را می‌بینم. فرمان را مثل توپ فوتبال دو دستی گرفته‌ام و عروسم روی صندلی عقب نشسته. می‌گویم بالاخره میایی جلو یا نه؟ مثل خنگ‌ها نگاهم می‌کند. از دخترهای خنگ بدم می‌آید. اما او از آن خنگ‌های تر و تمیز است که در این دو سه روز آشناییمان حتی یکبار ندیدم دست توی دماغش کند. و از آن مهم‌تر از آن خنگ‌هایی‌ست که پدرش صاحب یک فورد قدیمی است. آن هم در قلب تهران پر از پیکان.
نیم ساعت پیش، در خانه‌ی پر از آدم آشنا و غریبه دستش را گرفتم و او هم با نگاه ماتش دنبالم آمد. آدم وقتی کوچک است نگاهش بیشتر خیره و مات می‌ماند تا بزرگ‌ترها. این را حالا می‌فهمم. منظورم بزرگ‌ترهایی است که عقلشان پاره‌سنگ برنداشته. حتی وقتی که دستش را سفت چسبیده بودم و میان کاج‌های بلند باغ پدرش روی زمین خشک پر از میوه‌ی کاج از درخت افتاده می‌دویدیم و می‌کشاندمش باز می‌دانستم که نگاهش به پس سرم خیره مانده است. بعد که رسیدیم به چند قدمی ماشین، که آن سر باغ بود، درست آن‌جایی که کاج‌ها تمام می‌شدند، مثل توی فیلم‌ها دولا شدم. او هم تا کمر تاشد. اول در عقب را برایش باز کردم و تعظیمی کردم و او یک پایش را گذاشت آن تو و انگار پشیمان شده باشد سرجایش خشکش زد و من هلش دادم و در را پشت سرش با صدای بامبی بستم. بعد خودم از در سمت راننده رفتم تو. توی ماشین تمیز بود و بوی چوب نم خورده و چیز دیگری می‌داد که نمی‌دانم چه بود.
شیشه‌ی پنجره‌ی سمت خودم را دادم پایین تا هوای دم کرده‌ی ظهر ابری تابستان تو بیایید و آینه بغل را آن‌طور که دیده بودم دست کاری می‌کنند دستکاری کردم. آینه جلو فقط سقف و بالای منحنی نیم‌دایره‌ی شیشه‌ی عقب را نشان می‌داد و از عروسم خبری نبود. از روی صندلی بلند شدم تا نوک انگشت‌هایم به آینه برسد و کمی خمش کنم پایین که کردم و نشستم. قبل از اینکه استارت بزنم او رو دیدم که روی صندلی عقب بالا پایین می‌پرد و موهای بلندش چه وقت بالا پریدن و چه وقت پایین آمدن از سرش عقب می‌ماند.
ماشین همان بار اول بی‌صدا روشن شد. راه افتادیم که برویم جایی که تا به حال نرفته بودیم. آن دورها. نسیم خنک دریاها و کوها و جنگل‌ها از پنجره تو می‌زد. ابرها هم به آفتاب راه دادند تا از شیشه‌های چهار طرف به اندازه‌ی یک وجب روی چرم کرم کهنه‌ی صندلی‌ها بریزد و همان بس بود تا همه جا طلایی شود. حتی تی‌شرت سفیدی که تن او بود و برقش در آینه چشمم را خیره می‌کرد. توی جاده‌های خلوت که انگار فقط برای خودمان ساخته شده بودند گاز می‌دادم و برای اینکار باید کمرم را به صندلی تکیه می‌دادم تا پایم به پدال برسد. درست وقتی که از پیچ‌ها نرم می‌پیچیدیم دستم آمد که جشنمان چیزی کم نداشت اگر آهنگی به آن اضافه می‌شد. از همان موزیک‌های شش و هشت که تنها همین وقت‌ها می‌شود گوششان داد. حیف که فورد رضاخان مال آن وقت‌هایی بود که کسی نمی‌دانست قرار است چیزی اختراع شود که صدا را داخل ماشین‌ها بیاورد. بعد در سرم گذشت که چطور ماشین رضاخان گرامافون ندارد؟ و تازه اگر داشت صفحه از کجا می‌آوردیم و اگر آن هم بود چطور راهش می‌انداختیم؟
گمانم به پشتی صندلی تکیه داده که فقط موج برداشتن بالای موهاش در آینه پیداست. می‌خواهم مثل آدم حسابی‌ها بنشینم روی صندلی و تکیه بدهم به پشتی آن تا ببینمش و نمی‌شود چون کس دیگری نیست تا پدال را فشار بدهد. و هنوز تا رسیدن جاهای خوب آن طرف دنیا راه زیادی داریم. و همین وقت است، درست سر یک پیچ نرم که به باغ برمی‌گردیم.
- اون تو چه غلطی می‌کنین؟ یه ساعت دنبالتونیم.

۲. وقتی نویسنده...
این روزها فکر نوشتن داستانی در سرم است. و حالا که چیزی تا سپیده صبح نمانده است، و حالا که کامیون‌ها از خیابان می‌گذرند و نفیرشان، نفیر نجوا شده‌شان از دیوارها و پنجره‌ها عبور می‌کند و در اتاق می پیچید، که تاریکی را نور صفحه نمایش روشن می‌کند، بهترین زمان است. قرار است داستانی اتفاق بیفتد. اما روایت هنوز شروع نشده است. می‌توانی سیگاری را به لب بگذاری بی‌اینکه روشنش کنی. آنقدر که فیلترش خیس بخورد و نم توتون‌ها را هم شل کند. آنقدر که سیگارت قوص ور دارد و روشن نشود. می‌شود آدامسی را بی‌اینکه بجوی در دهان نگه داری، آنقدر که بی‌مزه بشود، مثل وقتی که هیچ چیزی وجود ندارد، اما وقتی که قرار است روایتی شکل بگیرد، نمی‌توان انتظار کشید. شاید به تاخیرش بیندازی، شاید سر خودت را به چیزی گرم کنی اما هر لحظه، در پشت مردمک چشم‌هایت، تصاویر با روایت درهم می‌روند. انگار که روایت قابی‌ست که تصاویر روزانه از کادر آن بیرون نمی‌روند.
و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده است این برای هیچ کاری خوب نیست. روایت با حرکت اتفاق می‌افتد.
تو روی یکی از نیمکت‌های پارک نشسته‌ای. طلایی غروب نیمی از صورتت را روشن کرده و تازه پاییز است. شاید آبان. می‌خندی و دستت جلوی صورتت است که من، از تو، عکس می‌اندازم و این برای شروع روایت بد نیست.
کم داستان ننوشته‌ام، از جنده‌ها، آدم‌های منتفر از خانواده، آدم‌هایی که فکر می‌کنند کار بزرگی انجام می‌دهند و در پایان روایت بهشان ریشخند می‌زنی. آدم‌های مالیخولیایی. همیشه یقین داشته‌ام که از خودم نوشته‌ام، که تکه‌ای از وجودم را در روایت‌ها آب کرده‌ام. اما حالا نمی‌دانم از روی چه، احساس می‌کنم که همیشه فرار کرده‌ام و همیشه دروغ گفته‌ام و همیشه... نه سه نقطه نه، روایت تازه شروع شده است. خب، یک عکس از یک دختر (به نظر این طور می‌آید) و راوی که می‌گوید عکس کسی را انداخته است. خب، حالا نیاز به چه داریم؟ یک حادثه؟ بله بد نیست، چطور است تیر یک پلیس که در خیابان مجاور به دنبال مجرمی است ناگهانی به دختر یا پسر بخورد و بعد دیگری گریه کند یا نکند و بعد... نه سه نقطه نه! بعد داستان می‌تواند با نشان دادن اندوه یا بهت یا مرگ یا حتی شادی آن دیگری پایان بگیرد.
اما نه، چرا باید تیر پلیس سر به هوا مثل خدای آسمان‌های اساطیر یونانی یکهو نازل شود و بر سینه یا سر کسی اصابت کند و نویسنده آسوده شود؟
در اینجا نویسنده از پشت میزش بلند می‌شود. قدم‌زنان به اتاقی دیگری می‌رود. قدم‌هایش را طوری برمی‌دارد که انگار چشم بسته راه می‌رود با این که به خوبی می‌داند هیچ آدمی نمی‌تواند با چشمان بسته بیشتر از پنج قدم بر دارد اما انگار قدم هفدهم است و انگار نویسنده سیگاری برمی‌دارد و می‌گیراند و انگار چشمان نویسنده باز است. بله اشتباه می‌کردیم و اشتباه خود را اصلاح می‌کنیم چون هیچ کس دوستدار اشتباه، خطا، خبط و لغزش و... نه سه نقطه نه، گمراهی نیست. مخصوصاً نویسنده که اصلاً دوست ندارد بی‌گدار به آب بزند. پس حالا که راوی پسر است و همجنس نویسنده، به نظر می‌آید با روحیات و حالات راوی بیشتر آشنایی داشته باشد تا دختری که نقش معشوقه‌ی احتمالی پسر را دارد و نویسنده باید هر آنچه را که از جنس مخالف می‌داند مرور کند. به خاطره‌ها رجوع کند، به کتاب‌هایی که خوانده فکر کند، فیلم‌هایی را که دیده مرور کند و حتی به زن‌های خانواده، به رفتارهایشان، بیندیشد.
- دخترها! سکس؟ عشق؟ لاس زدن؟
- نه بیشتر!
- خب، من همیشه برای دخترها یه دوست درجه دو یا سه بوده‌م. نخواسته‌م بهشون نزدیک بشم.
- نخواستی بهشون نزدیک بشی؟
- نه! برای این که ترسیده‌م از کارهام بمونم.
- کدوم کارها؟ مگه باقی مردم سکس و عشق و لاس زدن و خلاصه هرچی که گفتی رو ندارن و با زن‌ها دوستی ندارن؟ و از کارهاشون نمی‌مونن. فکر نمی‌کنی دلیل دیگه‌ای داشته باشه؟
- دخترها، آدم رو از زندگی می‌اندازن. خوب می‌شناسمشون. گفتم! دوستی درجه دو و سه یعنی سرکلاسی جایی دیدنشون، باهاشون حرف زدن، فیلم یا کتاب معاوضه کردن.
- و دیدن این که اون‌ها با کس‌های دیگه‌ن؟
آتش سیگار نویسنده که به ته رسیده دستش را می‌سوزاند. با حرکتی سریع و غریزی سیگار را پرت می‌کند و سیگار انگار در چاهی بی‌پایان گم می‌شود. همه‌جا تاریک است، به جز پشت میز نویسنده که با اندک نور صفحه نمایش روشن است و نویسنده پشتش نشسته.
"دخترها همه حساسند، بعضی کمی بیشتر. همه حسوند بعضی کمی بیشتر. پریود میشن، همه یکجور؛ تقریباً به یک تناوب. بهترین نویسنده‌ها رو می‌شناسم که فقط برای جلب توجه اون‌ها داستان نوشته‌ان. بعضی برای اون‌ها تاکسی دربست گرفته‌ن و خونه‌ی خالی اجاره کرده‌ن. حتی بعضی‌ها به خاطرشون آدم کشته‌ن. و خب، شاید این وسط عاشق‌هایی هم پیدا بشن."
فعلاً همین‌ها به ذهن نویسنده رسیده است و سوای جمله‌ی آخر به نظرش خیلی سطحی می‌آیند و به خود می‌قبولاند که باید بیشتر فکر کند. درک می‌کند که باید بیشتر تلاش کند تا روایت حرکت کند و به یاد می‌آورد که حالا بهترین زمان برای نوشتن داستانش است و جز یک عکس و یک لبخند و صورتی که نیمی از آن از نور آفتاب غروب روشن است، چیزی دیگری وجود ندارد.
عصب‌های مغز نویسنده به شدت فعال شده‌اند و نویسنده را به زحمت انداخته‌اند، زحمتی که خود نویسنده متوجه آن نیست.
آیا تا به حال عاشق شده است؟
یک بار.
نتیجه؟
مثل همه‌ی عشق‌های دیگه!
جدایی؟
من واقعاً گیج شده بودم. و واقعاً دوستش داشتم و همه کاری کردم که رابطه رو تموم کنم، تا خودم رو نابود کنم تا اون رو خلاص و تا دیگه زجر نکشه تا...
به نظر می‌آید نویسنده مالیخولیا دارد. یا حد اقل زمانی گرفتار مشکلات روحی بوده است. اما مسئله اینجاست که او می‌خواسته داستانی بنویسد که به نظر می‌آید دچار آشوبی شده است. به نظر می‌آید سخت بی‌قرار است. این را از قدم‌هایی که در اتاق بر می‌دارد و چنگ‌هایی که به ذهنش می‌اندازد می‌شود فهمید.
- شاید برای این بود که اولین عشقم بود و تنها عشقم و برای اینکه من حتی بلد نبودم چطور باهاش حرف بزنم و اونم همین‌طور.
و حالا؟
حالا ماه‌ها از اون می‌گذره و من سعی خودم رو کردم که مثل قبل بشه.
خب؟
چندباری با اون صحبت کردم.
به نظر می‌آید نمه اشکی در چشمان نویسنده پر می‌زند و اگر دقت بیشتری به کار ببرید، بغضی کم‌رنگ که صدایش را رنگی کرده است هم شنیده می‌شود.
قیدش رو زدی؟
آره اما بهتر بگم که اون قید من رو زده. اون حق داره که همه‌ی تقصیرها رو گردن من بندازه.
وقتی تو همه چیز رو تموم کرده‌ی باید کار دیگه‌ای کنه؟
نه منظورم حالاست. اگه حالام البته اگه حالا من رو تو خاطره‌ش داشته باشه حق داره که هر بالایی که حالا سرش اومده رو گردن من بندازه. و این طبیعت همه‌ی آدم‌هاست.
نویسنده، خواسته یا ناخواسته به نکته‌ی ظریفی می‌رسد. نگاهی به جمله‌ی آخرش بیندازید. نمی‌گوید این طبیعت همه‌ی دخترهاست، می‌گوید طبیعت همه‌ی آدم‌هاست. و این اولین باری‌ست که نویسنده، حداقل در این زمان و این مکان، میان زن و مرد تفکیکی قائل نمی‌شود.
در اینجا نویسنده سیگار دیگری روشن می‌کند اما همین که اولین پک را به سیگار می‌زند عقی می‌زند و در جای تاریکی از اتاق غیبش می‌زند و صدای ریختن مایعی به گوش می‌رسد. مایعی که شاید لزج باشد و روی سفیدی زمین که سیاه است، می‌ریزد. با این که رنگ به رخ ندارد، با این که پیداست حالش را بهتر که نه، بدتر می‌کند پک دیگری به سیگار می‌زند. انگار منتظر است تا دوباره همه چیز را بالا بیاورد، انگار که در آن چه که بیرون ریخته دنبال چیزی‌ست که ناقص مانده و باید تکملیش کند. شاید که خاطره‌ای شاید روایتش را.
وقتی به عکسی که ازش انداختم نگاه می‌کند می‌خواهد پاکش کنم. اول با همان خنده و لحن بچه‌گانه‌ای که هروقت باهم خوبیم صدایش را رنگ می‌زند. می‌گوید:
به خدا من گُنا دارم، پاکش کن...
و کلمه‌ها را می‌کشد. می‌گویم نه و بعد لحنش جدی می‌شود و اخم می‌آید و تحکم می‌آید و خنده می‌رود و صدای بچه‌گانه می‌رود و طلایی غروب از صورتش، از درخت‌های سیاه و از پارک می‌رود.
می‌خواهد گوشی را از دستم بگیرد عکس را پاک کند. نمی‌گذارم. همیشه زورم بهش می‌رسد. با این که از من پرتر است. می‌گوید که می‌رود. نمی‌دانم مقاومتم برای چیست. لج‌بازی یا این که می‌خواهم خاطره‌ای بسازم برای بعدها. که از او عکسی داشته باشم برای وقتی که نیست. می‌ترسم از به یاد بردنش. بعدهایی که از دستش می‌دهم و بارها به خودش، به کسی گفته‌ام که چقدر می‌ترسم از روزی که تنهایم بگذارد و برود. یا که من تنهایش بگذارم و بر نگردد.
روایت جان گرفته است و تا اینجا خوب پیش رفته است. نویسنده به رئالیسم وفادار بوده و زیاد هم احساسات به کاراکترش تزریق نکرده است.
بلند می‌شود و چین دامن مانتویش در هوا تاب می‌خورد و دور می‌شود، تاب می‌خورد و دور می‌شود، تاب می‌خورد و دور می‌شود.
برای ماشینی که از دور می‌آید دست تکان می‌دهد. تاکسی قرمزرنگ دور می‌شود. و من به ستاره‌ها که تک و توک توی آسمان پیدا شده‌اند زل می‌زنم.
یک روایت کوتاه که آغاز و میانه و پایان دارد. کمی کلاسیک است اما کوتاه. و به نظر می‌آید همین جا برای خاتمه عالی‌ست. به هر حال این روایت است که خود را پیش می‌برد و هرکجا که می‌خواهد پایان می‌پذیرد و فقط شروعش است که در دست نویسنده است و باقی شاید با ناخوداگاه نویسنده باشد، شاید با ماورالطبیعه و با هر چه جز، خودآگاه نویسنده.
صدای کلیدهای صفحه کلید کاری به تاریکی ندارند و نویسنده از این که فقط کمی، ذره‌ای از آن چیزی را که می‌خواسته بگوید، را گفته (به نظر) راضی می‌آید.
اما... نه سه نقطه نه.
چرا این بار سه نقطه آره... صفحه... نمایش رو... خاموش می‌کنم و... می‌گریم.

 تاریخ انتشار: ۲۶ بهمن ۱۳۸۷

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 4


سلام آقای رستمی.
داستان دوم شمارو خوندم.عالی بود. منو که خیلی تکون داد.

ارسال توسط: بهاره طاهری


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۳ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۱۰/۲۰۰۹ ۰۱:۱۹:۱۱ ق.ظ.
سلام اقای رستمی
داستاناتون رو خوندم.داستان اولتون عالی بود شروع وپایان خوبی داشت.لذت بردم.

ارسال توسط: vaje


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۳ ب.ظ.
DATE: ۰۴/۲۷/۲۰۰۹ ۱۱:۴۷:۲۳ ق.ظ.
khili khooban yani aliye;):x

ارسال توسط: sepideh


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۳ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۱۷/۲۰۰۹ ۱۱:۴۸:۴۵ ق.ظ.
وقتی نویسنده...را میگویم
خوب بود خوب بود.

ارسال توسط: سها