۱.
من حتی حدس نمیزنم که مخاطب احتمالی این شعر تو باشی. اما به هر حال این اتفاقیست که افتاده و دیگر کاری نمیتوان انجام داد. تو به عنوان تهیهکننده و خریدار این قطعه شعر نمیتوانی بین صفحات دنبال غازچرانی بروی. حتما با خود فکر کردی که با خریدن این قطعه میتوانی اندکی از امیال بورژوایی خود را تامین کنی. من هرگز این بخش از درون تو را توبیخ نخواهم کرد. چراکه بورژوایی امریست اتفاق افتاده و ناچار. پس به ادامهی ماجرا گوش کن. یک روز بعد از ظهر است که تو مقداری پول تهیه میکنی. معمولا تهیه کردن پول، سئوال از کدام منبع؟ را پیش میکشد. اگر من فکر کنم که تو یعنی مخاطب بیعرضهام آن پول را از بانک یا پدرت گرفتهای از ادامه دادن این قصه سرپیچی خواهم کرد. فقط کافیست که خودکارم را از روی صفحهی کاغذ بردارم و آنوقت ببینی که چه کسی حاضر میشود بجای من برای شما کتابخوانهای حرفهای روایت کند. خوشبختانه در مجامع بینالمللی هیچ حق ویژهای برای شما مخاطبها در نظر گرفته نشده است. اما واقعا اگر شما جای من بودید چه میکردید؟ حقیقتا یک نویسنده غیر از نوشتن کار دیگری بلد نیست. و اگر ننویسد دیگر نویسنده نیست. آن وقت به یک انسان بیکار بدرد نخور لاابالی تبدیل خواهد شد. شما که چنین نمیخواهید؟ خواهش میکنم کمی دلتان به حال من بسوزد. سالهاست که از وجود یک عقدهی سرطانی خیلی بزرگ در درونم رنج میبرم. سالهاست که به دکتر میروم و هر بار او میگوید باید عمل کنی. اما من هیچوقت خرج عملم را نداشتهام. حتی وقتی هم که معتاد بودم خرج عملم را نمیتوانستم تهیه کنم. چند بچهی قد و نیم قد مختلفالچهره دارم که هر کدام سنش به اندازهی دو شتر است. زنم چند سالیست که از سرطان مردهست. ما همه سرطان داریم. سرطان کلمه گرفتهایم. عذر میخواهم که با شما شوخی کردم. من اصلا سرطان نداشتم و زنم هم از سرطان نمرده است. زنم اصلا با من ازدواج نکرد. او در اوج دوران زندگی که دورانی بس زیبا و مفرح بود، تصمیم به ترک من گرفت. مدتها بود که از نعمت داشتن یک عشق پاک به خود میبالیدم و از آن لذت میبردم. اما ناگهان او به من گفت که مرا نمیخواهد و تصمیم گرفته که با کس دیگری غیر از من ازدواج کند اما بهراستی آن فرد که بود؟. تا اینجای روایت را در ذهن داشته باشید. بقیه داستان را وقتی روایت میکنم که مقداری پول به صندوق پستیام بفرستید. آدرس صندوق را پشت جلد کتاب نوشتهام. تو ای مخاطب که وضع مالی مناسبی داری، از تو تقاضا دارم به انجمن حمایت از نویسندگان سرطانی کمک کنی. میتوانی برای ادامه ماجرا هم که شده کمی سرگرم شوی. بله ای مخاطب گرامی همچنان که عرض میکردم من یک معلم روستایی ساده بودم. مدتها بود که از خانه و خانواده هیچ خبری در دست نبود. فصل زمستان بود و نمیشد از کوههای پربرف گذشت و به شهر رفت. در اکثر روزهایی که برفی شدید میبارید، کلاس درس را تعطیل میکردم. چرا که بعضی از بچهها مجبور بودند که از راههای دور بیایند و در آن برف سنگین به نظر بسیار خطرناک میآمد. چندسال پیش بود که یکی از همین بچهها گرفتار گرگها شد. جسدش را روزها بعد از گم شدنش روی یک تپه پیدا کرده بودند. تقریبا بیشتر اعضای بدنش خورده شده بود و تنها مقداری از گوشت سر و صورت و همینطور سینهاش دستنخورده باقی مانده بود. مخاطب گرامی از اینکه موجب ناراحتی شما شدم بسیار عذر میخواهم اما هیچ چارهای نداشتم جز اینکه به مرکز پلیس خبر دهم. تمام خانوادهام به طرز فجیعی کشته شده بود. و تنها خواهر کوچکم که در آن ساعت خانه نبود، توانسته بود جان سالم به در ببرد. فورا به پلیس خبر دادم. نمیدانستم که چه کار باید بکنم. اشک در چشمهایم جمع شده بود و بغضی گلویم را گرفته بود. تا وقتی که پلیس سر برسد و از من سئوالاتی بکند، به گریهی خودم رسیدگی کردم. تنها آلت قتل چاقویی بود که به نظر سهبعدی میرسید. بله درست حدس زدید. چاقو متعلق به راوی یعنی من بود. من تصمیم گرفتم، خانوادهی یکی از مخاطبهایم را بکشم و همین کار را هم به انجام رساندم. حالا تنها کار ما ترک صحنهی جرم است...
۲.
امروز روز اول دیماه است. من در اتوبوس همگانی که ممکن است هر کسی سوار آن شود متوجه کسی شدم که مثل هیچکس نیست. از یک کالج بیرون آمده بودم که رفتم و سوار آن اتوبوس رؤیا شدم. ترجیح دادم جایی بنشینم که قبل از من کسی آنجا ننشسته بود. نشسته بودم که متوجه شدم آفتاب ظهر در آسمان است و به همین علت جایم را عوض کردم. از پرداختن به جزئیات کنایی صرفنظر میکنم چرا که ملالآور و دردناک است. بهصورت کاملا اتفاقی جایی برای نشستن پیدا کردم و نشستم. فکر کردم بد نیست طوری بنشینم که احساس کنم در یک پارک نشستهام. اما بعد متوجه شدم اینجا درست است که پارک نیست اما یک اتوبوس همگانیست. در حالی که نشسته بودم و نمیتوانستم از جای خود بلند شوم متوجه مردی شدم که در نزدیک من یعنی با فاصلهی یک صندلی نشسته بود. اجازهی نگاه کردن را از من گرفته بود. به من هیچ نگاهی نمیانداخت. به هیچ جا نگاه نمیکرد. نگاهش را تحت کنترل داشت و به نظرش کاری بس عجیب انجام میداد. اطراف مرد خیالی تصادفی تا شعاع چند سانتیمتری را فوجی از سکوت فرا گرفته بود. من در حال گفتگو بودم. از اینکه با خودم صحبت میکردم، صحبت نکردن او را با خودم موجه جلوه میدادم. وقتی من با خودم حرف بزنم دیگر او نمیتواند صحبت کند. در جیبش کارتی داشت که چهرهای رسمی به او میبخشید. چهرهاش را به چهرهی یک بازیگر تلویزیون نزدیک میکرد. چهرههای ما دونفر از باقی چهرهها قابل تمیز بود. دستانش در یک حالت ابدی بود. هیچ حرکت غیر کنترلشدهای نداشت و حرکات کنترلشدهای هم در آن دیده نمیشد. آنقدر گنگ که اصلا به چشم نیاید. عینکش بسیار عضو مهمی بود. عینکش باعث تشدید نگاهش میشد. شیشهای بودن عینکش باعث تیزتر شدن نگاهش میشد. لباسهایش را از کمپانیهای مختلف پوشاک خریداری کرده بود. همهی رنگهای سازندهی شخصیتش از هم فاصله داشتند. پاهایش را همچون کسی که در پارک نشسته باشد، نشانده بود. هیچ کیف یا چیز قابل حملی نداشت. تنها خودش را حمل میکرد که بهنظر میرسید بسیار سنگین باشد. چاق نبود اما چیزی در درونش بود که باعث شده بود در آن لحظه مرکز ثقلی بشود. نگاهم را گسیخته کرده بودم تا نگاه کنترلی او را غیر قابل کنترل نشان دهم. هیچچیز سفتی او را نمیتوانست دچار تغییر کند. بتوارهای بود از کسی که در حال نشستن است. نشستنش میگفت که در حال نشستن است و بهتر است نشستن او را هر کس به رسمیت بشناسد. ممکن بود کسی از او در مورد شکل نشستنش بپرسد و او هم بدون هیچ جوابی دستش را درون جیبش ببرد و کارتش را نشان بدهد. کارتی که در جیبش بود اجازهی هر نوع نشستنی را به او میداد در حالی که من هیچ کارتی به همراه نداشتم. برای هر کارش کارتی صادر شده بود تا به آن عمل او مشروعیت بدهد. و در عین حال هیچ کس صلاحیت پرسیدن از آن عمل او را نداشت. چیزی در او بود که میکانیکیبودن او را خدشهدار کرده بود و آن هم شکل خاص موهایش بود. مطمئن بودم که موهایش کاملا انسانیست. شکل خاص آنها باعث میشد فکر کنم موهای بیتحرک من است که میکانیکیست. من میکانیکیتر به نظر رسیدم اگر چه هیچ کارتی به همراه نداشتم. شاید من فراموش کرده باشم کارتهایم را همراه بیاورم؟...
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۳ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۱۸/۲۰۰۹ ۰۸:۵۶:۰۸ ق.ظ.
مرسی یگانه... با داستان اول شما ارتباط خوبی برقرار کردم. متشکر
ارسال توسط: امیر خالقی
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany