»
 افسانه برزویی » یک داستان » سرزمین ِ پدری

افسانه برزوییدستش را که بریدند، فکر کردند اوضاع بهتر می‌شود. این رسم ِ آن سرزمین بود که یکی از دست‌هایت را همان موقع تولّد می‌بریدند؛ سرزمینی که موقعیّت ِ جغرافیایی ِ عجیبی داشت میان ِ یک جنگل با درختان ِ سرو و اقاقیا که غیرطبیعی رشد می‌کردند با یک دریاچه در وسط که آبش شور بود و هیچ‌وقت هیچ‌کس در این سرزمین غرق نمی‌شد. دور تا دور دریاچه رشته‌کوه‌های بلندی که آتش‌فشانی نبودند بودند با یک عالمه مردی که دماغ‌های تیزشان زبان‌زد عوام بود. آمدن ِ پرستوها همه چیز را به هم ریخت و قطعاً باعث شد مردم کلاه‌خود بگذارند و زره بپوشند. فردای آن‌روز از خوش‌شانسی‌شان باران گرفت؛ باران ِ خیلی شدید و سیل‌آسا.
پرستوها که خیس شده بودند و نمی‌توانستند پرواز کنند، رو و زیر ِ زمین چاله‌هایی کندند که بعدها معلوم شد سیل بردشان. برای یک سال خیال‌شان راحت بود. تا سال ِ دیگر هنوز چند ماهی باقی مانده بود و آن‌ها فرصت ِ زیادی داشتند. چاله‌هایی که پرستوها کنده بودند (سیل پرستوها را برده بود) بعدها مورد علاقه‌ی توریست‌ها قرار گرفت و این خود درآمد ِ هنگفتی برای مردم ِ این سرزمین به بار آورد. با این درآمد مدرسه و بیمارستان ساختند و باسواد شدند و بعد در بیمارستان کار کردند و سالم‌تر شدند. او این بیمارستان را سال‌ها بعد در نوشته‌هایش به همه معرّفی می‌کرد. این مردم فقط فندق و گوجه‌فرنگی می‌کاشتند. گوجه‌فرنگی را می‌فروختند و فندق را (خدا عالم است) حتماً می‌فروختند و پولش را به جیب می‌زدند. وقتی خیلی پیر شده بود دوباره به زادگاهش برگشت؛ به جایی که به دنیا آمده بود، دستش را بریده بودند، فندق فروخته بود و گوجه‌فرنگی خورده بود و چاله‌های پرستوها را به توریست‌ها نشان داده بود و فکر کرده بود اوضاع بهتر می‌شود و خیلی چیزهای دیگر
و مادرش و هم‌کلاسی‌هایش و طوطیش و این که هر روز صبح با عرعر الاغی ناشناس از خواب می‌پرید و فحش می‌داد و (همه‌ی این‌ها) همه‌ی این‌ها که برای او شیرین بودند و او را به اینجا برگردانده بودند
تصمیم داشت همان‌جا بماند تا همان‌جا بمیرد چون می‌گفتند اجساد داخل ِ آب ِ شور از بین نمی‌روند و می‌خواست جاودانه باشد؛ تا این‌که یک روز دستش را داخل ِ گودال ِ پرستویی پیدا کرد و همان‌جا مرد

 تاریخ انتشار: ۲۸ بهمن ۱۳۸۷

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 6


kheyli ziba bud.
Mesle sarzamine madari!

ارسال توسط: kian askari


.......
تا این‌که یک روز دستش را داخل ِ گودال ِ پرستویی پیدا کرد و همان‌جا مرد

افسانه زیبایی بود افسانه عزیز

ارسال توسط: جلال


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۳ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۲۴/۲۰۰۹ ۰۵:۲۶:۴۰ ق.ظ.
Madam I want translate your works in Hindi Kindly send your more works & Biodata

ارسال توسط: Ifa Mubin


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۳ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۱۷/۲۰۰۹ ۰۱:۲۸:۴۶ ق.ظ.
آمدن ِ پرستوها همه چیز را به هم ریخت...

لذت بردم
فضای جدیدی تجربه کردم

ارسال توسط: shaban


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۳ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۱۸/۲۰۰۹ ۱۰:۰۰:۴۳ ق.ظ.
های مردم ، "دست "من گم شده است !
یا که در پیچ و خم خاطره ها
نه! دل من گم شده است!

ارسال توسط: اشک/ شور/سپید


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۳ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۰۵/۲۰۰۹ ۱۲:۲۱:۵۸ ب.ظ.
خیلی با حال بود ...بابا این کاره!

ارسال توسط: مسرور